-
باشهدا
جمعه 22 دیماه سال 1402 10:58
-
دردمند خسته ای دایم دریغا می کند
جمعه 22 دیماه سال 1402 10:53
دردمند خسته ای دایم دریغا می کند زخم های کهنه ی ایام سر وامی کند برلب بام آمده این آفتاب بی رمق کور سوی زندگی هرچند حاشا می کند نیمه شب با لحن دشتی شروه خوانی می کند اشک ها می باردو آهسته نجوا می کند سر اگربالا و یا پایین چه فرقی می کند بار سر سنگینی بسیار بر پا می کند دیده ای آیا دلی خونین درون سینه ای ، دل دلی ها از...
-
رفتی که عشقت باعثِ ویرانیام باشد
جمعه 22 دیماه سال 1402 10:51
رفتی که عشقت باعثِ ویرانیام باشد امواجِ خون در دیدهی بارانیام باشد از کوچهی ما بار دیگر بگذری ای کاش تا عطر تو پایانِ سرگردانیام باشد با دردِ نابینا شدن عمریست میخواهم پیراهنت در کلبهی کنعانیام باشد باید سکوتم بشکند وقتی که دلتنگم این قلبِ عاشق تا به کی قربانیام باشد دیگر نباید شاعری خاموش باشم نه تا نالهها...
-
پنجره زل زده...
جمعه 22 دیماه سال 1402 10:51
پنجره زل زده به زیبایی ات دیوار قلب من فرو می ریزد باید از سایه دیوار بالا برم باید تمام کنم این همه تنهایی را بالا می روم دستم را روی نرده های تاریکی لابه های غروب های زنگ زده این همه تنهایی را به کجا می برم؟ قرار بود پنجره حرف هایم را تمام کند نه دیوار دیوار که همیشه تنهاست پشت این همه دیوار تنهایی من است محمد رضا...
-
من دریا را لگدمال کردم
جمعه 22 دیماه سال 1402 10:48
من دریا را لگدمال کردم تو نفست را در سینه حبس ، و روی صحرا خوابیدی ما خود را به شاخه های نادانی دار زدیم ، و بعداز مرگ ، آگاه شدیم مژگان رشیدی
-
با صدای پای خیالت
پنجشنبه 21 دیماه سال 1402 11:41
با صدای پای خیالت رؤیاها در من به پرواز می آیند و زمینُ زمانم را از تو پر می کنند پرویز صادقی
-
گل باغ دلم را بیهوده مچین
پنجشنبه 21 دیماه سال 1402 11:40
گل باغ دلم را بیهوده مچین قلب شکسته ام را مزن برزمین آن شاخۀ گل سرخ که به تو دادم چند روزی نگه دارش به یاد دیرین به یاد آن باغ سر سبز و زیبا به یاد روزهای نشاط انگیز شیرین بوی شبدر و بوی عطر گل یاس پرواز پروانه ها بر گل های رنگین نغمه شاد پرندگان بر شاخسار شنای ماهیان در آب بلورین زیر سایۀ آن درختان پر ثمر آویخته بود...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 21 دیماه سال 1402 11:37
-
ای کاش شعر بودم
پنجشنبه 21 دیماه سال 1402 11:36
ای کاش شعر بودم زمزمه ی لب هایت می شدم یا اینکه اشک بودم رفیق چشم هایت ای کاش باد بودم با موهای تو می رقصیدم باران بودم بر تو می باریدم اینک اما در دل شب ها منم با یاد تو تنها و این ای کاش ها مجید رفیع زاد
-
بیخبر از سر کوی تو سفر خواهم کرد
پنجشنبه 21 دیماه سال 1402 11:34
بیخبر از سر کوی تو سفر خواهم کرد همه آفاق پر از فتنه و شر خواهم کرد فتنهٔ چشم تو ای رهزن دل تا بسراست هر کجا پای نهم فتنه و شر خواهم کرد لذت وصل تو نابرده فراق آمده پیش سود نابرده ز سرمایه ضرر خواهم کرد گلهٔ زلف تو با روز سیه خواهم گفت صبح محشر شب هجر تو سحر خواهم کرد وقت پیدا اگر از دیدهٔ خونبار کنم مشت خاکی ز غمِ...
-
زندگی
پنجشنبه 21 دیماه سال 1402 11:32
-
نشستم شکوه با آینه کردم.
پنجشنبه 21 دیماه سال 1402 11:27
نشستم شکوه با آینه کردم. زِ این دنیا پر از دل کینه کردم. بگفتم چاره ام کن یار دیرین. تو ای سیما نمای تلخو شیرین. که تخفیف هرچه دادم در سن خویش. نشد چاره بجز غم خوردن ریش. بگفتا حور زیبا ای پری رو. تو ای زرین کمر خوش عطرو خوش بو. مکن زین بیشتر خود را تو غمگین. مَکش از هجر یار این بار سنگین. که یارت از غمت در اشکو زار...
-
اگر زلیخا از شکوه تن می گذشت
پنجشنبه 21 دیماه سال 1402 11:25
اگر زلیخا از شکوه تن می گذشت یعقوب هم ز خیر پیرهن می گذشت دیگر انگ کشتن فرزند نمی شنید غروراگر از رستم پیل تن می گذشت بی اختیار گمان کردم که نشان توست هرجا که سایه ای کنار من می گذشت در جنگ نابرابرم با خاطرات تو جان از تو نه هرگز ولی از تن میگذشت تاریخ می داند ،هرجا می شکست مردی قطعا ردی از حضور زن می گذشت با بغض و...
-
دریای مشرق را
پنجشنبه 21 دیماه سال 1402 11:24
دریای مشرق را جزیره ایست کوچک نامش سرزمین مادری هر چه قایقم دورتر می شود جزیره کوچکتر دلتنگی اش بزرگتر من هنوز آوازهای سرزمین مادری ام را نگریسته ام یا رویای آب را در کشتزار پدری فراموش نکرده ام لیک ایمان دارم هنوز هم می شود در سرزمین مادر ام دست در دست سپیدارها ساعتها با رودخانه همراه شد با پرنده ها هم آواز بدون آنکه...
-
شعر باید با روان بازی کند
پنجشنبه 21 دیماه سال 1402 11:20
شعر باید با روان بازی کند اجتماع را با خود همراهی کند چون که افتد اتفاقی در میان نخبگان را خوب استادی کند تا قلم جوهر به دامانش رسد شهر را مملو ز آزادی کند تاروپودش را گره بندد به هم مدح و مضمونش را جاری کند همچو شمع مظهر ایستادگی اعتماد رفته بازسازی کند خو نماید با تهیدست وغنی دل بدست آرد، همه راضی کند منصور نصری
-
کنج خراب دلم نقش تو را ساختم ،
چهارشنبه 20 دیماه سال 1402 11:33
کنج خراب دلم نقش تو را ساختم ، از همه بردم ولی من به خودم باختم، گشتم و گشتم چرا گم شده ای قاصدک، در پس طوفان فقط یاد تو را یافتم ، باد پریشان کند موی تو چون حال من، کاش چو زنجیر شب موی تو می بافتم، پیله تنیدم تو را با غل و زنجیر عشق، پر نگشودی اگر پیله نمی تافتم، بوسه زدم برکه را ماه به قابش شکست، صورت مهتاب را عکس...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 20 دیماه سال 1402 11:30
-
شرری افروخت، شد آتش سوزان جگرم
چهارشنبه 20 دیماه سال 1402 11:29
شرری افروخت، شد آتش سوزان جگرم پایتاسر، نگران بود به هر سو نظرم خواب بودیم و به غفلت صبح کردیم آن روز سیزده، جمعهی دی، کاش میآمد خبرم مرغ حق، چون طَیَران کرد ز پرواز سرا، بستم از وادی بهجت چمدان سفرم صبح دی، نحسترین سیزده دوران بود خبر بغداد، ویران کرد صبح و سحرم شهریار این بیت در داغ حبیبش بسرود لیک در سوگ تو...
-
احساس من به تو
چهارشنبه 20 دیماه سال 1402 11:28
احساس من به تو تمامی ندارد بی هیچ وقفه ای تو را با حروف درشت خواهم سرود در دفتر دلی که هزارُ یک اَبَد صفحه دارد پرویز صادقی
-
تمام دلخوشی هایم به پای آه می سوزد
چهارشنبه 20 دیماه سال 1402 11:23
تمام دلخوشی هایم به پای آه می سوزد گهی با صبر بسیار و گهی ناگاه می سوزد میان برکه ای قویی،غمین آواز می خواند پلنگی در شب تاری، به پای ماه می سوزد شکار کفتر چاهی چنان باشد که همراهش کبوتر بچه ای تشنه ، درون چاه می سوزد نمیدانم چرا اینجا،عزیمت کرده همدردی که دلهای زیادی را ،سری خودخواه می سوزد زدم گویا به انباری، که...
-
یا رب
چهارشنبه 20 دیماه سال 1402 11:21
-
دادم و دل در سحری ، بی دل و بی غصه شدم
چهارشنبه 20 دیماه سال 1402 11:20
دادم و دل در سحری ، بی دل و بی غصه شدم سوخت تنم درشرری ، بی تن و بی جُثّه شدم هیچ نیافتم اثری ، بی دل و بی حسّه شدم تا که رسیدم به فنا ، ازدو جهان رَسته شدم آه کشان زارشدم ، واردِ بازار شدم چی بخرم چی بخورم ، فکر دراین کار شدم حال ندارم تُمَنی ، از چه به بازار شدم گفت به دنبالِ منی ، درحرمِ یارشدم دیدم و دل را به عیان...
-
هیچ کس از درد های هیچ کس آگاه نیست
چهارشنبه 20 دیماه سال 1402 11:18
هیچ کس از درد های هیچ کس آگاه نیست هر که بر روی تو خندد هم یقین همراه نیست تاج عشق ومعرفت برسر گذاری کیمیاست هر کسی بر سر گذارد تاج حتما شاه نیست نور خورشید است می تابد به هر سو زین سبب روشنایی های هر شب هم ز نور ماه نیست نا خود آگاه است برخی اشتباهات بشر هرکسی زندان بیافتد نسل او گمراه نیست ای که آدم را به هر علت...
-
غرق تنهاییه خود بودم که که نگاهم افتاد.
چهارشنبه 20 دیماه سال 1402 11:11
غرق تنهاییه خود بودم که که نگاهم افتاد. به همان چادر مشکی. به همان صورت زیبا. به همان قامت رعنا. که از ان دور دلم را لرزاند. تپش قلب من انگار به هزارن برسید.. سخت تر شد نفسهام لرزه به دستان برسید اندکی نزدیک شد. چقدر مثل تو بود. ولی انگار تو نبودی هرگز. ولی از اینکه تو را یاد من انداخت ازش ممنونم.. امین غلامی
-
دیگر سراغت را نخواهم گرفت
چهارشنبه 20 دیماه سال 1402 11:10
دیگر سراغت را نخواهم گرفت همان بهتر که برف زمستان امسال ببارد و رد پای تمام خاطراتمان را بپوشاند اما... اما... بهار آمدنی ست... با شب های بهار چه باید کرد... حمیدرضا زلفی
-
دست به دست مدعی شانه به شانه می روی
سهشنبه 19 دیماه سال 1402 11:13
شفیعی کدکنی دست به دست مدعی شانه به شانه می روی آه که با رقیب من جانب خانه می روی بی خبر از کنار من ای نفس سپیده دم گرم تر از شراره ی آه شبانه می روی من به زبان اشک خود می دهمت سلام و تو بر سر آتش دلم همچو زبانه می روی در نگه نیاز من موج امیدها تویی وه که چه مست و بی خبر سوی کرانه می روی گردش جام چشم تو هیچ به کام ما...
-
می خواهم مالک چشم های تو باشم
سهشنبه 19 دیماه سال 1402 11:12
می خواهم مالک چشم های تو باشم و لاغیر مالکیت تو دنیای من می شود و دست های تو آخرین پناه من... سهیلا عزیزی
-
هنوز از تو میشنیدم صدای پای عاشقی را
سهشنبه 19 دیماه سال 1402 11:06
هنوز از تو میشنیدم صدای پای عاشقی را منی که خفته بودم اما بعشق میشدم مداوا. تنم پر از هوا و مستی ولی درون من پر از تو چه در منم پر است دعوا میان من و در منم تو . به خود نیمتوانم این را که با تو در میانه باشم تو خود بیا و با منم باش بمانم و بمان که باشم . هزار هزاره در من اینک هزاره راه داده راهم فقط تو را طلب نمودم ،...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 19 دیماه سال 1402 11:03
-
از بویِ تو سرشار
سهشنبه 19 دیماه سال 1402 11:00
از بویِ تو سرشار ولی از بودنت تهی، فریاد میکشد خانه غصه ِ تو را، در دشتِ سرخِ عشق کدامین شقایقی؟ مسلم اکبری ازندریانی