-
فصل پاییز
دوشنبه 9 مهرماه سال 1403 12:24
-
رفت ماه شب ، ستاره دید
دوشنبه 9 مهرماه سال 1403 12:16
رفت ماه شب ، ستاره دید با خبر ستاره را از خواب خرید گفت تقدیر من در دست شب تا سحر ستاره را تا جان دوید ازاده دهقان بنادکی
-
رنگ های بیشمار
دوشنبه 9 مهرماه سال 1403 12:13
رنگ های بیشمار رنگین کمان است پاییز غرق شادی است مهر سید حسن نبی پور
-
پیر دلی با جوش و خروش
دوشنبه 9 مهرماه سال 1403 12:11
پیر دلی با جوش و خروش سینه را بشکافته از زجرِ نوش دورش حلقه ایی گِرد از چاکران بنشسته دست بوسان در آن زمان اورا صد جهت را از صد طبق چون نور است خاکبرسانی همچو ما در پیش او چون کور است از دردِ یار کم کَمَک خود را کشید ساغرِ زهر به نامِ همه اقیارنوشید همه جام ها پر؛ رو به بالا سرازیر شد به یاد حلق و دهان را پیش کشی دادم...
-
بگذار بگویند
دوشنبه 9 مهرماه سال 1403 12:09
بگذار بگویند بی نژاد تا کلمات زایشگرت از صندوقچه چشمانت بال بگیرند و این تندیس پر غرور را بر دوش خسته کوچ بدرقه کنند من هم هیچکسم با آخرین برف آب میشوم و در در نیم نگاه اول ستاره صبحدم با شکوفه گلسنگی بدنیا می آیم رضا اهورایی
-
عشق من گناه جبر برسرمن نیست
دوشنبه 9 مهرماه سال 1403 12:08
عشق من گناه جبر برسرمن نیست سلامی که باتو گم شود درعهدمن نیست نمازی که با تو قضا شود سستی من نیست روزه ای که باکام توفنا شود جرم من نیست زکاتی که با تو رفع شود خسران من نیست قرآنی که باتوترک شود حجران من نیست معروفی که با تو نهی شود قصورمن نیست شرابی که باتونوشیده شود زمزم من نیست معشوق من این جمله بگفتم تا بدانی عشقی...
-
پاییز
یکشنبه 8 مهرماه سال 1403 12:05
پاییز این همه دلتنگی این همه به هم ریختگی این همه زخم این همه بی جانی طوفان بلا برپیکره ی شعر واژه هارا دست خوش بادکرده است سید حسن نبی پور
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 8 مهرماه سال 1403 12:04
-
گر تمامِ خیرِ دنیا را کنم من کارِ خویش
یکشنبه 8 مهرماه سال 1403 12:03
گر تمامِ خیرِ دنیا را کنم من کارِ خویش حاسدان را عاجزم، خشنودی از کردار خویش تابشِ خورشید را ابرانِ تیره پاسخ است درگریز از فتنه و آشوبشان در غار خویش محراب علیدوست
-
در من تو باید...
یکشنبه 8 مهرماه سال 1403 12:02
در من تو باید نقطه ی آغاز باشی پر وا کنی یادآورِ پرواز باشی... خالی مبادا چهره ات آری ز لبخند باید همان مستانه ی آغاز باشی... جلدِ همین بام و همین کاشانه باشی پایانِ اندوه ، شادیِ آواز باشی... از شُهرتت پیداست آبادی ، آباد باید دمادم با دمم دَمساز باشی... اثبات کردی با لبت پیغمبری را حتماً نباید در پیِ اعجاز باشی......
-
یاران همه رفتند
یکشنبه 8 مهرماه سال 1403 12:00
-
به که گویم که در عمق زمین .
یکشنبه 8 مهرماه سال 1403 11:58
به که گویم که در عمق زمین . پنجاه ستاره آسمانی شده اند . از چه گویم که دگر باب شده . سوسو زدن ستاره نایاب شده . بس زبودن به نبودن گفتند . مرگ در چنبره تلخ چقدر باب شده در غربت آسمانی شدن این رنجبران . اشک عالم بفشانیم به دو چشم . چه اثر . که ده ها یتیم وخرد سر ریزش معدن . بی پدر بی سر سامان شده اند . ایرانیان طبس ها...
-
چو عشقم در فضا افسانه بوده
یکشنبه 8 مهرماه سال 1403 11:57
چو عشقم در فضا افسانه بوده ز دستی بر قضا دیوانه بوده چو دیدم در سرشتم معنی حق پسندیدم ندا از جانب حق چو یارم زلف ابرویش کمان است ز خالی بر به رخساره عیان است چو خوش مشرب، چه خوش گفتارو خوش پوش دمی ساقی بده باده به من نوش سر سجاده ام یارم طلب کرد ز سر جامی، ز دستم می طلب کرد ز زیبایی سر حسنیٰ طلب کرد مرا دیوانه ی لعل و...
-
خفتهام در سینه خاک زیر یک سنگ کبود
یکشنبه 8 مهرماه سال 1403 11:55
خفتهام در سینه خاک زیر یک سنگ کبود خفته در تاریک نمناک دلم خون بود از دنیای بالا ،سالها درگیر آن همه رنج پیدا شده زیر قبرم، خرواری طلا یک توده ی گنج میبرم سر در میان گنجها دل خوشِ دربندگاه، گنج پیدا کرده ام گنج پیداشد ناگهانی، عمری در زندگانی تن فرسودم ،هرگزنیاسودم در پی این گنج بودم درپی آسایشی بیرنج بودم اکنون...
-
من وُ ژرفایِ سیاهی
یکشنبه 8 مهرماه سال 1403 11:53
من وُ ژرفایِ سیاهی خیره به ریل هایِ چدن ... وَکسی می گفت این ذغال عطرِ شکوفه هایِ گیلاس دارد کسی شبیهِ تاریک ست خنجری در دل اَم میروید ... فریدون ناصرخانی
-
پایمان در پای دین افتاد در جنگ گران
یکشنبه 8 مهرماه سال 1403 11:49
پایمان در پای دین افتاد در جنگ گران تا جهاد و پایمردی پای گیرد در جهان دست را کردیم با دستان خود تقدیم دوست تا نبیند خویش را در دستهای ناکسان علی اکبر نشوه
-
یاربّ به دل اشتیاق هوس نبود
شنبه 7 مهرماه سال 1403 13:01
یاربّ به دل اشتیاق هوس نبود زین زندگانی فانی خریدار هیچکس نبود دل چون قفس حبس نفسهای سینه است دل را درین میکده جایی دگر نبود؟ برکوچه های بیکسیم پا گذاشتی امّابجز تو مونس و همدم کسی نبود عمرم گذشت ز حسرت زِ بیکسی یاربّ بجز تو پناهی دگر نبود سیّد ایمان داوودی
-
حال خوب
شنبه 7 مهرماه سال 1403 12:58
-
دلم پاییز می خواهد
شنبه 7 مهرماه سال 1403 12:58
دلم پاییز می خواهد دلم رقصیدن برگ درختان را سر شاخه کمی بوییدن عطر تو را با مهر می خواهد دلم یک آسمان لبریز از رحمت و برق آن دو چشمان تو را در نیمه های شب به زیر بارش باران ولی با عشق می خواهد دلم پاییز می خواهد ولی اینجا زمستان است هوای دوری ات سرد است و من می لرزم از این غم دلم آبان و آذر را به همراه دو دستانت میان...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 7 مهرماه سال 1403 12:54
-
من با تو و قلب عاشقت خوشبختم
شنبه 7 مهرماه سال 1403 12:53
من با تو و قلب عاشقت خوشبختم با عطر تو دارای خیالی تختم ای عشق بمان که حسِ نابی داری وقتی بروی غرق عذابی سختم مهدی ملکی
-
عصر پاییزی:
شنبه 7 مهرماه سال 1403 12:52
عصر پاییزی: تکرار هواهای مُرده سرانجام زرد میشود چون برگ در نهانِ تو آن عشق آن عشق آن رویا که نیشت میزند باوقار. حسین صداقتی
-
آه بازگرد به ساعت دلشدگی
شنبه 7 مهرماه سال 1403 12:51
خنجرهای آلووِرا راه بستهاند بر تاریکی هوا بازگرد به ساعت دلشدگی تا کوهِ زنبقی شود در ادامه سپیدیِ چشمانت که نمادِ شبِ بیزخم است بازگرد به ساعت دلشدگی مادام که قلب من است گرم در باغ سرد ماه آنجا که هنوز میپیچند رشتههای رویا بر دوکهای خواب بازگرد به ساعت دلشدگی برای آن که آتشی نباشد جز بوسه و پیکری جز نور اینک که...
-
گفت با من سخنی بندگی از آن خداست
شنبه 7 مهرماه سال 1403 12:49
گفت با من سخنی بندگی از آن خداست سجده غیر از بر او جرم بزرگ است و خطاست سینه ام نام تورا تا به ابد حک باشد مهر سجاده من چشم سیاهت باشد زندگی گرچه همه سختی و همت باشد در کنار لب خندان تو آسان باشد مفتی شهر پی دار و طنابم باشد چونکه عطر بدنت جام شرابم باشد سیدمصطفی طباطبائی
-
پاییز
شنبه 7 مهرماه سال 1403 12:48
پائیــز که شـد، راهی جنگل بشویم با دیدن رنگ و برگ، همدل بشویم باید که دل و دیده، همه، تازه بکرد با هـم همه همـدم و یکدل بشویم ... سلیمان بوکانی حیق
-
محبوب من،
شنبه 7 مهرماه سال 1403 12:41
محبوب من، بی خیال گرانبهاترین وخوشبوترین عطرها بوی تنت روی پیراهنم به مؤاخذه کشانده تمامی شان را آدم باید تنش بوی عطر تن یاررا بدهد .\ لعیا قیاثی
-
به بلوار سعادت چون رسیدم،
جمعه 6 مهرماه سال 1403 12:53
به بلوار سعادت چون رسیدم، گلی زیبا همچون تو چیدم بسی دوست داشت ما را خداوند، که زیبا رویت را هم بدیدم به وقت زندگانی این نسیب شد، بلیط دیدنت را من خریدم برگ آخر هم چون که افتد، آرزو نیست، چون تو را...... باری بدیدم محمد بنیادی
-
من همان دیوانه ام، دیوانهی لبخندِ تو
جمعه 6 مهرماه سال 1403 12:51
من همان دیوانه ام، دیوانهی لبخندِ تو قصدِ هوشیاری ندارم، دلبرِ نازم بخند.. حسن کریمزاده اردکانی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 6 مهرماه سال 1403 12:50
-
خندههایت میبرد عقل از سرِ هوشیارها
جمعه 6 مهرماه سال 1403 12:44
خندههایت میبرد عقل از سرِ هوشیارها قصدِ ویرانی اگر داری بر این دنیا بخند.. حسن کریمزاده اردکانی