-
میبرم داری اگر دردی به دوشم هر چه هست
چهارشنبه 23 آبانماه سال 1403 11:52
میبرم داری اگر دردی به دوشم هر چه هست کوهم و مشتاقْ هم ، بر شانهام بگذار دست... نعمتِ دیدار کمتر از طوافِ کعبه نیست میطوافم من خدایی را کهدر چشمِ تو هست... در تحیّر مانده عقل از قدرت و افسونِ عشق پا گرفت این عاشقی جانانه از روزِ الست... باز کن شیخ آن دو چشمِ خفتهی پندار را میشود با دوست هم شیدا شد و یکتاپرست......
-
فصل پاییز
چهارشنبه 23 آبانماه سال 1403 11:51
-
چال گونه دیدم و واله و حیــران از آن
چهارشنبه 23 آبانماه سال 1403 11:49
چال گونه دیدم و واله و حیــران از آن عشوۀ طنــازِ قمر روی پری پیــکرِ تن ناز زهــی صـــانع یک دانه و مفــردکه مُنوربنمــود دیدۀ مارا برنیم حجـاب رُخ زیبا صنمِ خوش قدوبالا کز خندۀ ریزش عیان شد دوتا گونۀ چال ولبخندملیحــی زپریروی خوش اندام به ســــر حدکمال و وجنات و سکنات و وجه تسمیه قد سرو مثالش زگیســـــــــــوی...
-
امیدم بر تو بود ای گل، که فرداها تو را دارم
چهارشنبه 23 آبانماه سال 1403 11:44
توان دادم ز کف بهرت ضعیف و ناتوان گشتم بهاران چهرهای بودم کنون همچون خزان گشتم اِرٓم را سرو نازش من، گل نرگس به دامانم مپندارم چنین بودم که اکنون چون رزان گشتم کویر پر درختم من، نباشد خاک من بی بر چو قدرم را ندانستی به دنیا پیر از آن گشتم امیدم بر تو بود ای گل، که فرداها تو را دارم کنون با مرغ تنهایی انیس و همزبان...
-
با دهان پُر ز گوهر چون صدف خاموش باش
چهارشنبه 23 آبانماه سال 1403 11:43
با دهان پُر ز گوهر چون صدف خاموش باش در کنار بلبلان چون گل سراپا گوش باش ایکه داری دست خود را کوته از دامان یار خواب غفلت را رها کن لحظه ای آغوش باش اسدلله فرمینی
-
در غروب خفه ی آدینه
چهارشنبه 23 آبانماه سال 1403 11:34
در غروب خفه ی آدینه پرم از حسرت و بغض و کینه باید امروز به پایان برسد نشکند تا که دل آیینه می فشارد گلویم را بغض پاره پاره جگرم در سینه مبتلایم ز جوانی به غمش غم من هست غمی دیرینه قصه ما است چو آن بازوبند که به سهراب دهد تهمینه ما نشاندار وجود عشقیم نه ز رخساره و جای پینه ما به دل داغ محبت داریم جای هر راز بود در سینه...
-
در کویر خشک، سرو ابرکوه ایستاده است
سهشنبه 22 آبانماه سال 1403 11:58
در کویر خشک، سرو ابرکوه ایستاده است، با قامتی بلند، به تاریخ نگاه میکند. هزار سال، شاهد گذر زمان بوده است، و هنوز هم با شکوه و عظمت ایستاده است. محمدرضا پورتقی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 22 آبانماه سال 1403 11:57
-
شاخه ای ،از گُلِ گلزار به عالم نَفَروشم
سهشنبه 22 آبانماه سال 1403 11:56
شاخه ای ،از گُلِ گلزار به عالم نَفَروشم سَیرِ در،آن بَرَد از روحِ روانم همه هوشم هیچ کس را نَدَهم راه به گلزار وجودم حفظِ آنرا همه عمرم کُنم آویزه ی گوشم باغبان کرده سفارش به کسی گل نَدَهم من داند او من نَتَوانم ز گلی چشم بَپوشم کس نَداند که چه زیباگُلِ نازیست به گلزار باتماشایِ یکی گُل مَنِ دلداده خموشم آبیاری...
-
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
سهشنبه 22 آبانماه سال 1403 11:54
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست «سهراب جان سپهری »
-
صبح را به تمنای روی تو برخواسته ام
سهشنبه 22 آبانماه سال 1403 11:52
صبح را به تمنای روی تو برخواسته ام همه صبحم به تو از بوی توخواسته ام گف ت در شهر کوران کور باید بود و بس در شهر عشاق از سوی تو برخواسته ام من ندارم نفسی تا که نیاید ز کویت نفس نفسی خواسته ام بر کوی تو برخواسته ام لیلی من صبح است بده تیشه به دستم چون که بیستون را برای تو خواسته ام هیچ صبح زیباتر از صبح دیدار تو نیست...
-
فصل پاییز
سهشنبه 22 آبانماه سال 1403 11:50
-
از روزگار و حالم و این خستگی مپرس
سهشنبه 22 آبانماه سال 1403 11:49
از روزگار و حالم و این خستگی مپرس از فصل عقد یاری و دلبستگی مپرس کاش این زمان توقف کامل نموده بود از قامت نحیف ام و بشکستگی مپرس از اول شباب که دل داده بوده ام از عشق و از فراق، وَ دلبستگی مپرس تنها نه سال و ماه ز دستم بدر شدست از روزهای پر شررِ هفتگی مپرس بختک که هیچ قصد ز رفتن نکرده است از روزگار مام وطن، بستگی مپرس...
-
با تنهایی عمری کنار آمدمُ تنهایی
سهشنبه 22 آبانماه سال 1403 11:48
با تنهایی عمری کنار آمدمُ تنهایی به گرمی (عمری) با من راه؛ که نه من، از او به تنگ آمدم نه او با من هرگز به جنگ؛ با تنی از تن ها، روزی؛ اما هم من، از او گسستم هم او، از من شد خسته؛ با او من بر خاک سیاه نشستم او با من، بر چاک ماه...... محمد ترکمان
-
هی غزل خوان،یار جانی یار جانی میکنم
سهشنبه 22 آبانماه سال 1403 11:45
هی غزل خوان،یار جانی یار جانی میکنم با دلی شیدا و رسوا نغمه خوانی میکنم طعم دریا برزبانم شعر شیرین میشود بسکه من در بحر غمها شادمانی میکنم ای فریبا در لبانت شرب خلاری پراست بوسه ها را درخیالم، ارغوانی میکنم درسرودم عشق عاشق خودنمایی کرده است عشق بازی در غزلهایم نهانی میکنم با نگاهت، شهرآشوبی نوازد ساز دل هرکه بیند...
-
عشق، ما را عاقبت در بزم او بیقدر ساخت
سهشنبه 22 آبانماه سال 1403 11:44
عشق، ما را عاقبت در بزم او بیقدر ساخت یار کم میخواهد و بسیار میآییم ما... واقف_لاهوری
-
اگر برادر همی داشت وفا
دوشنبه 21 آبانماه سال 1403 12:56
اگر برادر همی داشت وفا چرا به یوسف کردند جفا؟ زمان شناسی برادرت به عیان که پای ارثی باشد در میان نکند عدالت و عدل بین هر کدام که بیشتر از خود سهم برد به کام از آن روزی که قابیل نهاد سر جنگ برید گردن هابیل را با تکه ای سنگ شروع شد نفرت و طمع برادری به میان امد بردگی و سروری بریدن گردن و زدند خنجر از پشت شمشیر کشیدند به...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 21 آبانماه سال 1403 12:54
-
از مریدان اپوشی لعن باران میکنی
دوشنبه 21 آبانماه سال 1403 12:51
از مریدان اپوشی لعن باران میکنی خاطر باغ و بهاران را پریشان می کنی بر سر ویرانه های ناشی از طوفان مدام می نشینی و به نیکی یاد طوفان می کنی باد بی رحم خزان با خرمی ها دشمن است این شرارت را چرا توجیه و کتمان می کنی ساده و سر راست تر عنوان نمایم ،ناکسی جیره خوار ظالمی و ظلم خوبان می کنی درحقیقت کاسه لیس سفره ی اهریمنی...
-
وه چه زیبــــــــا باشد آری روی تو
دوشنبه 21 آبانماه سال 1403 12:47
وه چه زیبــــــــا باشد آری روی تو دوست دارم من بیایـــــم سوی تو بــوی مُشک و عنبــر آیـد، گر زنــم دست خود بر روی مشکین موی تو ... سلیمان بوکانی حیق
-
باشهدا
دوشنبه 21 آبانماه سال 1403 12:45
-
عشق یعنی مرگ خواهی و تمامِ زندگی
دوشنبه 21 آبانماه سال 1403 12:43
عشق یعنی مرگ خواهی و تمامِ زندگی هدیه گیری غم، ببخشی اشک های بندگی تربتی که خواست دل را از غبارش پر کند لاله زاری گشت حیران، جلوه اش تابندگی تربت: قبرستان محراب علیدوست
-
دوست داشتن
دوشنبه 21 آبانماه سال 1403 12:42
دوست داشتن فقط تو را می خواهدُ بس توئی که با تو شهر دلم پر از جمعیت عشق می شود پرویز صادقی فقط تو را می خواهدُ بس توئی که با تو شهر دلم پر از جمعیت عشق می شود پرویز صادقی
-
با محنت روزگارسماعی دارم
دوشنبه 21 آبانماه سال 1403 12:35
با محنت روزگارسماعی دارم درحالت خلسه تو را تداعی دارم غافل شدم ازتو ولی همراه منی اقرار کنم با تو بقاعی دارم عبدالمجید پرهیز کار
-
بروزرسانی می کنم
دوشنبه 21 آبانماه سال 1403 11:59
بروزرسانی می کنم خاطرات اندکت را با اندوهی بسیار مهرانگیز نوراللهی
-
ای محرم شبان دلگیر من
دوشنبه 21 آبانماه سال 1403 11:57
ای محرم شبان دلگیر من شوق پرواز بده روح زمین گیر مرا برس وبده غم این قفس گیر مرا غنچه شو گلبن تقصیر مرا دل که در سینه بلاخیز شدی از هوای تو گریز نیست مرا حق و باطل کدامند که من ندارم انتخاب عقل عاجز مانده این همه سال مرا رضا طنزنویسان
-
بجای من و تو ما میتوان نوشت
یکشنبه 20 آبانماه سال 1403 11:51
بجای من و تو ما میتوان نوشت اصلأ چرا ما تو را میتوان نوشت از تو اگر نوشتن نا روا شود تا پای دار از شما میتوان نوشت غزلی از تو ارضایم نمی کند از تو حتی بی هجا میتوان نوشت قلمم دیگر امانم نمی دهد از تو تا ته دنیا میتوان نوشت امشب دل من یاد تو کرده است بخدا تا به خدا میتوان نوشت عادل پورنادعلی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 20 آبانماه سال 1403 11:50
-
آمد به چمن نسیم خوشبوی بهار
یکشنبه 20 آبانماه سال 1403 11:49
آمد به چمن نسیم خوشبوی بهار هر غنچه شکفت و هر گل آورد نگار ساقی، قدحی بده به یاد این عمر کز دست رود چو بگذرد فصلِ بهار ابوفاضل اکبری
-
شـبی در کـنج ِ خلوتگاه ِ این دل
یکشنبه 20 آبانماه سال 1403 11:48
شـبی در کـنج ِ خلوتگاه ِ این دل هجوم خاطراتت شعله افروخت از آن حسی که شد در من پدیدار نمانده جز نگاهی سرد و خاموش به درد ِ عشـق در خود ناله سرداد تمـّنای من از آن عشـق و آغوش چه شـد پَژمُرد گـُل های وفایت چـرا کـردی مرا آخـر فـراموش امیر هنردوست