-
طبیعت
شنبه 26 آبانماه سال 1403 11:59
-
آنچنان زخم خوردم که سه سال آه دارم
شنبه 26 آبانماه سال 1403 11:58
آنچنان زخم خوردم که سه سال آه دارم چمدان هم بستم اما فکرگور و مرگ دارم صبرمن ز کاسه لبریز آرزوی خواب دارم می گریزم از دل خود، به خدا پناه دارم رؤیا جلیل توانا
-
هر سحر خواهم بهیادِ تو نواخوانی کنم
شنبه 26 آبانماه سال 1403 11:57
هر سحر خواهم بهیادِ تو نواخوانی کنم کوچهها را از غمت غرقِ پریشانی کنم... خواهم آهی برکِشم از سینه در شهرِ غزل از غمت آیینهها را خیس و بارانی کنم... خواهم از این غصّهها دل را کنم آتشفشان هم بسوزم هم بسازم هم گل افشانی کنم... من به رویِ او که پیدا میشود آدینهای نذرِ آن کردم خدا را سجده طولانی کنم... در فلک یاری...
-
آنچه بود آنچه چنین مرا سوخته بود
شنبه 26 آبانماه سال 1403 11:56
آنچه بود آنچه چنین مرا سوخته بود که چنین در دلم آتش افروخته بود غم دل سحر و فسانهای بیش نبود اوکه بود، غم را به من آموخته بود چه جنونی، مرگبار مرا سوخته بود که دگر دل، شوریدهای بیش نبود دل چنان کرد که خودخواسته بود دل من همان مهرهای سوخته بود گذشتم از گذشته ای که رفته بود کاش راه عشق بر دلم بسته بود کاش رؤیاجزعشق...
-
از آن پس که دنیا رفت به پیشرفت
شنبه 26 آبانماه سال 1403 11:54
از آن پس که دنیا رفت به پیشرفت مغر هر انسانی به نابودی رفت ذهن کودکان شد آشکار بسی نوجوانان شدند تار ومار ثروتمندان شدند پیروز مردمان رفتند به دیروز برتر شد حیوان از انسان شرمنده شد خداوند پیش شیطان پارسا رحمتی
-
هرچه سخن گفتن وشنیدار شدن ز شُکوه خالق
شنبه 26 آبانماه سال 1403 11:53
هرچه سخن گفتن وشنیدار شدن ز شُکوه خالق نفهمیدی ومانند گاوی فقط بر یونجه خویش راغب هر چه قرآن خواندن وتفسیرش گفتن از بر خلایق نفهمیدی ومانند خری بر گوشَت خوانند و نباشی لایق هر چه مدح خالق کردند و وظیفه گفتن شب و روز نفهمیدی ومانند بُزی اَخفَش سری تکان دهی شبانه روز هرچه نمازخواندن ودعاکردن از برخویش وخویشان نفهمیدی...
-
ای که با عطر تو یک مرتبه مدهوش شدم
جمعه 25 آبانماه سال 1403 11:59
ای که با عطر تو یک مرتبه مدهوش شدم آخر از ذهن تو افسوس... فراموش شدم آب شد شمعِ دلم بی تو در این خانهی سرد شمعی از غم شدم و بعد تو خاموش شدم روز و شب زارم و پیوسته عزادار توام... تو چه کردی که چنین بی تو سیه پوش شدم بوسهات سهم منِ غمزده انگار نبود جای نوشیدن لبهای تو غمنوش شدم کاشکی زنده کنی بار دگر قلب مرا ای که...
-
ـآجرک الله یا صاحب الزمان
جمعه 25 آبانماه سال 1403 11:58
-
قدحی درپَرشال و سپر انداز به خرابات شدم
جمعه 25 آبانماه سال 1403 11:58
قدحی درپَرشال و سپر انداز به خرابات شدم مِی نشد مایۀ تسکین و مِی آلوده شدم امیرعلی مهدی پور
-
فاطمیه
جمعه 25 آبانماه سال 1403 11:57
-
هر لحظه ،از هر سو ، خبر می رسد اما
جمعه 25 آبانماه سال 1403 11:55
هر لحظه ،از هر سو ، خبر می رسد اما با درد های زرد و پاییزی،چه سازم؟ این جسم را طاقت نمانده ، مهلتی ده تا خویش را با ضربت آتش بسازم من خسته ام، از این خبرهای پر از درد بر خواب آرام همین ، کودک بنازم دیگر نه خوابی مانده و نه ماهتابی باید درون شعلهی ای،خونین گدازم من اتشم، از قعر کوه ، آتش فشانم باید به سوی بیکران ، با...
-
درگیر با افکار دل خویشم
جمعه 25 آبانماه سال 1403 11:51
درگیر با افکار دل خویشم نمیدانم کجا و چرا درگیر این عشق خویشم تاب انتظار ندارم برای دیدن او من آنم که ستم دیده از یار بی وفا هر چند در پِی بی وفایی به دل خویشم هر چند بی وفا به عشق خویشم علیرضا پورکریمی
-
تن پوش من بهار است تا شعر می سرایم
جمعه 25 آبانماه سال 1403 11:51
تن پوش من بهار است تا شعر می سرایم دستم بگیر یا رب این رسم روزگار است ما در قدح چه خوانیم آنرا حبیب داند ما ورد روزگاریم این شعر جاودان است سیاوش دریابار
-
ازین عشق ازین عشق
جمعه 25 آبانماه سال 1403 11:50
ازین خاک ازین خاک درین خانه ناپاک چه گویم ازین عشق ازین عشق برین مردم بی باک چه گویم یا ازین گل برین گل درین دشت پر از گل چه گویم ازین درد درین خاک برین مردم چالاک چه گویم علی مرتضی موحدی
-
بر لبِ حوضِ "نبودن" مینشینم
جمعه 25 آبانماه سال 1403 11:49
بر لبِ حوضِ "نبودن" مینشینم با تمامِ "بیقراریها" همینم بیتو لالم، شعرِ بیحرفم، سکوتم! تا "بدانی" بیتو هیچم "بهترینم" بنفشه_انصاری_پرتو
-
تنها ننالم از غمِ ایام و جور یار
جمعه 25 آبانماه سال 1403 11:46
تنها ننالم از غمِ ایام و جور یار باشد مرا دلی که ز صد جا شکسته است #هادی_رنجی
-
درون من خبر از رازی است پنهان
پنجشنبه 24 آبانماه سال 1403 12:00
درون من خبر از رازی است پنهان که از جهان و زمان میکشد مرا آسان عجب ز خلق که با رنگ و نقش خوش باشند به خواب رفته و غافل ز بادهی جانان اگر به هر سر، تاج زرین نهاده بودند نبودشان دل و جان از درون شادان چه سود زر و زیور، چه سود کاخ و قصر که دل تهیست و جان در هوای بیسامان مرا گشاده دل و نور عشق باید و بس که جز وصال...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 24 آبانماه سال 1403 11:58
-
در سکوت جنگلی تنها و پرت .
پنجشنبه 24 آبانماه سال 1403 11:57
در سکوت جنگلی تنها و پرت . پر پرنده که نشسته بر درخت . فوج فوجی پرنده ناگهان پر در هوا . چند تایی هم سقوط بی هوا . غرش طوفان نمود پروازشان . با صدای رعد دیگر همزمان . همچو ابرهای سیاه میهمان . نغمه آواز بالهاشان در آسمان . تندری گشته بر سکوت مردومان . بالهاشان در فراسوی غرور . ترک کردند مامن خود رابه زور . چون نبودش...
-
یکی مرد شد چون یکی زاد سرو
پنجشنبه 24 آبانماه سال 1403 11:56
یکی مرد شد چون یکی زاد سرو برش کوه سیم و میانش چون غرو نشانش پراکنده شد در جهان بد و نیک هرگز نماند نهان فردوسی خان اول به نام آن کردگار، یاری کرد دلیر کجا اندر کوه، پنهان همی گشت خطیر کودکی دلاور به کیش تاریکی در غارِ رزم میجست روشنی همه مویش سپید، خورشید چهر که سرو سهی کِشت کردگار سپهر اهرمن شازده با خروش نگا در دل...
-
فاطمیه
پنجشنبه 24 آبانماه سال 1403 11:54
-
دردت به جانم افتد تا زنده ام، الهی
پنجشنبه 24 آبانماه سال 1403 11:53
دردت به جانم افتد تا زنده ام، الهی دردت دوای درد م ، من میدهم گواهی در خاطرم بیارم آن غنچه لبانت کاری کنم که حتما در دیدنم ، نخواهی حمام فین کاشان خون دوباره خواهد شریانم آشنا کن ، با تیری از نگاهی کتبا نوشته بودم عمرم برای مِهرت مقبول داودی نیست یک وعده شفاهی فکرم همیشه با توست ، دست خودم نباشد محض خدا بگویم ، یادم...
-
بمیرم برایت اگر جان بخواهی
پنجشنبه 24 آبانماه سال 1403 11:51
بمیرم برایت اگر جان بخواهی ولیکن توباید به کامم نگاهی ... کنی از ته دل ،که تریاک چشمت ... خماری سرآرد ،به وافور شاهی سید محمد حسن هاشمی
-
رنج ها کشید که بیند گنج را
پنجشنبه 24 آبانماه سال 1403 11:51
رنج ها کشید که بیند گنج را در که باز شد دید مرگ را گفت فرزند را: که فرسودگی بود پایان رنج را سعدی را گو که نگشت احوال ما در حول اشعار او ارام رشید نژاد
-
کاش در اندوه غروب
پنجشنبه 24 آبانماه سال 1403 11:49
کاش در اندوه غروب صدای تو راه روشنی شود و هر اتفاق از بند رها گریزان شود چون باد کاش دلخوشی یکی شدن حذف نشود فراسوی پرده ِ اندیشه پَر نَکشد گنجینه پاییزی به دلهره بیرنگ نشود اما نه دلخوشی است و نه اندیشه گاه و بیگاه سحر سپید است و من هر دم واژه ها وصل کردم چون به امیدت دل بستم ... محبوبه برونی
-
من و خماری عشق و شراب چشمانت...
پنجشنبه 24 آبانماه سال 1403 11:46
من و خماری عشق و شراب چشمانت... بگو به عالم و آدم که وقت رسواییست... دگر ز هیزم و آتش ندارمش باکی... جهنمی که تو باشی بهشت رویاییست... سجاد پارسا
-
خسته کنندست دنیا در کنار دنیاپرستان
چهارشنبه 23 آبانماه سال 1403 11:58
خسته کنندست دنیا در کنار دنیاپرستان ندارن عملِ خداپسندانه و گویند ز باغستان جوانان کم صبر گوش دهند به حرفهایشان بیزار شوند ز زندگی و روزگار و جهانشان گر جوانان طاقت قوی دارند و صبوری کنند بینند اوضاع اسفبار ایشان که سم پاشی کنند جهان همچو میز بلندی گشت در این دوران نااهلان تنه زنند وشاد به سقوطِ همدیگران تو باش زرنگ و...
-
زندگی، نه همیشه در خنده است
چهارشنبه 23 آبانماه سال 1403 11:57
زندگی، نه همیشه در خنده است بلکه در همین گریههاست. در لحظههایی که لبخندها میریزند و هیچ چیزی جز سکوت نمیماند. در عمق اشکها جایی است که میفهمی تمام آنچه که میخواهی نه در بهار، که در پاییز است. گریهها پنهانیترین سفرند که تورا میبرد، تا رازهای درونت را پیدا کنی و در گوشهای از این دنیای خاموش یاد میگیری که...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 23 آبانماه سال 1403 11:54
-
برای بودن با تو ، بهانه کافی نیست
چهارشنبه 23 آبانماه سال 1403 11:54
برای بودن با تو ، بهانه کافی نیست برای فهم سکوتم،نشانه کافی نیست تو هستی و نفحاتی که جوش می گیرند برای حرف دل من، ترانه کافی نیست تو گفتی از قطراتی که می چکد از چشم به روی گونه نشستن و چانه کافی نیست کمی به چشم من از روی،عشق، حیران شو که ناز و نوازش و گپ عشقولانه کافی نیست دلم هوای تبسم نکرده است اما برای درد دلم...