-
زندگی
جمعه 2 آذرماه سال 1403 11:22
-
مُردگان؛
جمعه 2 آذرماه سال 1403 11:20
مُردگان؛ همه در خوابند ما نیــــــــــــز و لیکن خواب آنان آرام است و خواب ما آشفتـــــــــه آنان به عُقبا رفتند و ما همچنان در دنیا مانده ... سلیمان بوکانی حیق
-
گفتم بخرم کفش قشنگی برِ پایم
جمعه 2 آذرماه سال 1403 11:19
گفتم بخرم کفش قشنگی برِ پایم تا آنکه رساند قدمش راه به جایم جفتی بگرفتم که نبودش به مکانی حقا که ندیدم دگرش را به دکانی میزد کَمکَی پای چپم را به فشاری گفت مرد فروشنده بکن صبر و قراری جا باز کند تا که بپوشی دمی اندک چون تخت خمیری بشود پهن چو سنگک پوشیدم و پایم ورمی کرد به هر روز دردم که نشد کم بِشُدَش بیش ز دیروز تا...
-
صبحی نو و مشغولم به رسیدن
جمعه 2 آذرماه سال 1403 11:17
با گام هایی تهی همچون تپش قلب و از کنارم آدم ها می گذرند پر هیاهو هیچکسی تنها نیست اما خفگی در هوا موج می زند سکوت جاریست لبخند ها مصنوعی سلام ها بی آغاز همه در حال فرارند اما بکجا ؟ سفری مبهم با همسفرانی ناشناس غریبه های آشنا در فکری که نمی دانم چیست و کسی نیز مرا نمی فهمد واحد هایی تنها میان انبوهی از یکدیگر گویی...
-
میگن به هرچی فِکر کُنی
جمعه 2 آذرماه سال 1403 11:13
میگن به هرچی فِکر کُنی آخر یه روز سَرِت میاد من به شما فکر میکنم اِی آنکه رفته ای زِ یاد اینْقَدْر بِهِت فِکر می کنم تا خبرِ ظُهور بیاد روزای عُمرِ من داره میگذَرِه مثلِ برق و باد بیا عزیزِ فاطِمه (س) دِلتَنگِتَم آقا زیاد به بچه ها گفتم یه روز اون روز که آقامون بیاد غُصِّه هامون تموم میشه میاد یه روزِ خیلی شاد به بچه...
-
رفتن به کوی عشق تو تمرین بوَد به من
جمعه 2 آذرماه سال 1403 11:11
رفتن به کوی عشق تو تمرین بوَد به من بودن بهفکر روی تو تسکین بوَد به من چایی که در نبود تو نوشم حرام باد آن چای نه پیالهای خونین بوَد به من بیهوده نیست میده کنم پوز دشمنت یعنیکه حرف بد بهتو، توهین بوَد به من پیدا بکن غزل که به غیری تو گفتهام شعری بهغیر وصف تو ننگین بوَد به من وقتی خدای نکرده مرا رد کنی بدان آن...
-
کیست آن زاهد
پنجشنبه 1 آذرماه سال 1403 11:12
کیست آن زاهد که جامه ای رنگین بر تنش دارد و می آراید گیسوانش را، با گل ها شیردندان؟ کیستند آن مردمان گنبدِ کاشی در میان دیوارهای نیلگون و ارغوانی رنگ؟ به انتظار چه در خورآبه می مانند؟ مگر آنان نمی دانند آن خداوندگار کوچک تنها نور را دزدیدست و در زیر گنبدیه چشمانش جا دادهست؟ مگر آنان نمی دانند نور بر چوبها، سرشتی...
-
میان خاطرات خزه گرفته ی آغوش وشعر
پنجشنبه 1 آذرماه سال 1403 11:09
میان خاطرات خزه گرفته ی آغوش وشعر انتهای پارادوکس عشق وفراموشی بهانه ها را مرور میکردم که تمنای تو در سر دوباره قهقهه زد وتکه های در به دری در من از فرط جنون بی خواب شدند نازنین رجبی
-
ما پریشان سوی دریا می رویم..
پنجشنبه 1 آذرماه سال 1403 11:08
ما پریشان سوی دریا می رویم.. با تو.... تا آغوشِ رویا می رویم. ما از این میخانه مست و بیقرار با تو.... تا مُلکِ ثُریّا ... می رویم بهنام زمردپور
-
صدایِ گِریهها کِه بیصِدا ، بُغضِ و بارون شُد
پنجشنبه 1 آذرماه سال 1403 11:07
صدایِ گِریهها کِه بیصِدا ، بُغضِ و بارون شُد تَمومِ اَشکها ، کِه بیتو ، زیرِ بارون گُم شُد تو، رَفتیُ هَنوز ،عَطـرِ نَفَسهات اینـجاست تو قَلبِِ عاشقِ مَن ، یِه دُنیـا دَرد پِیداست مـیخواستَم کِه با تـو باشَم ، تا تَهِ قِصِهیِ عِشق وَلی تو رَفتیُ یِه حَسـرت موند ،تویِ این دِلِ عاشق صدایِ قَدَمهات ،تو...
-
سخن ناب
پنجشنبه 1 آذرماه سال 1403 11:05
-
سقوط میکنم بایست و تماشا کن
پنجشنبه 1 آذرماه سال 1403 11:04
سقوط میکنم بایست و تماشا کن شکست میخورم بایست و تماشا کن زمین افتاده ام، به خون کشیدنم فریاد میکشم، در سکوت تماشا کن رنجاندنم مرا، نابود کردنم نزدیک تر از رگم،بایست تماشا کن نالانم از همه، فغان بر این جهان خسته نگردی ها بنشین تماشا کن حدیث اسماعیلی
-
ما راه و رسم ادب را نبرده ایم ز یاد
پنجشنبه 1 آذرماه سال 1403 11:03
ما راه و رسم ادب را نبرده ایم ز یاد دل را بگوی ز طلب ،آبرو رود بر باد دست طلب دراز نموده،سوی غیر حق تقصیر ز جانب ما نیست ، او حق ما نداد بر لقمه ی خشکیده ی نان و یک قطره از سبو این سهم ما ز جانب او، چندان عطا زیاد بیهوده نیست دست نیاز سوی کس دراز چون درب خانه بسته و با ما کند عناد افشان تمام ثروت تو ،مشتی ز هیچ و پوچ...
-
گاه دردی بی دوا و لاعلاجی هم اگر درمان شود
پنجشنبه 1 آذرماه سال 1403 11:02
گاه دردی بی دوا و لاعلاجی هم اگر درمان شود یا که روزی چون گلستانی اگر یک کلبه ی احزان شود یوسفی گر بعد عمری شد به دامان پر از مهر پدر شهریاری در دل خاک سیه با آن همه هجران شود شادی و غم همچو رودی هی روان و در پَیِ هم بگذرد روز و شب پشتِ سَرِ هم دائماً تکرارِ بی پایان شود گردشِ دوران اگر یکسان نباشد این چه فرقی می کند...
-
یک دم به من نگاه کن دوباره برگرد برو
پنجشنبه 1 آذرماه سال 1403 10:59
یک دم به من نگاه کن دوباره برگرد برو بی مهر تونیستی مرا صدا کن برگردد برو دانی که من وابسته توهستم بی مهر نباش ای که بی جا و می نامی احیا کن برام برگرد برو منوچهر فتیان پور
-
چگونه خودم را نگه دارم
پنجشنبه 1 آذرماه سال 1403 10:53
چگونه خودم را نگه دارم وقتی خانه ای شیشه ای دارم و تخته سنگی سرم را نوازش می کند زلیخااحمدی
-
در بازی عشق هزار معما هستی
چهارشنبه 30 آبانماه سال 1403 11:41
در بازی عشق هزار معما هستی از حل یک از هزار می رستی؟ گویند که عشق هست درذات وجود اول بود آسان ،ازمستی آن کی جستی عبدالمجید پرهیز کار
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 30 آبانماه سال 1403 11:39
-
گنج قارونم تویی حال و هوایم پای تو
چهارشنبه 30 آبانماه سال 1403 11:38
گنج قارونم تویی حال و هوایم پای تو مِی دهی امشب به ما خواب و نوایم پای تو دل خبر آورد به من جان خرابم بیخود است نکته سنجی بر فلک آمد که جانم پای تو دوست شاه مردم است با این صفای پر نجیب عشق مال مردم است باید که یارم پای تو دل فریبی چو نقیبی آتشی داری به شوق شور جانی پر نگاری بوی نازم پای تو چون جمالی چون کمالی ذات تو...
-
خواب پرواز میبیند
چهارشنبه 30 آبانماه سال 1403 11:37
خواب پرواز میبیند پرندهای که پرهایش را چیدهاند زیر سر خوابگزار ربابه حسینی
-
فاطمیه
چهارشنبه 30 آبانماه سال 1403 11:36
-
عقربه زمان ساعتها
چهارشنبه 30 آبانماه سال 1403 11:35
عقربه زمان ساعتها زهر کمانه میکند بر گرده ناتوانم تا مرگ نفسی نیست، هیهات در من مرگی میرقصد که با زندگی دست به یکی کرده تبانی می کنند،، تا زنده زنده تمامم کنند... آه،، آه،، از این رقص ناموزون واژه ها در اندام قلم، که بر پیکره ی ناتوان روحم فرو می برد خنجری از ملال و اندوه را صدیقه جـُر
-
نی نیم از اهل خرد ، عاشق بیچاره شوم
چهارشنبه 30 آبانماه سال 1403 11:34
نی نیم از اهل خرد ، عاشق بیچاره شوم در هوس روی نگار، شمع چو آیینه شوم قند به روی شکرم ، بی خودم از حال خودم و ز لب لعل مهر او ، شهر به آشوبه شوم زیر و زبر گر بشوم، راحتم و نیست غمی دست برم بر می ناب ، مست و دیوانه شوم عقل رود از دل و جان، گر بنهد بر سر من پای خود آن مشق نگار، لایق آن باده شوم روزی خلق عیش حیاط، قسمت...
-
من و احساس قرار است که با هم باشیم
چهارشنبه 30 آبانماه سال 1403 11:33
من و احساس قرار است که با هم باشیم شاد و بی فاصله همسایه ی شبنم باشیم دست در دست هم از کوچه ی یک شعر قشنگ در غزل جاری و با قافیه همدم باشیم بر لب ساحل دریای خیال از سرِ شب مستِ حالاتِ خوشِ بارشِ نم نم باشیم پایکوبان به تمنای سفیر گل سرخ راضی از رایحه ی شوق دمادم باشیم بین غوغای نگاهِ مه و شبهای بلند شاهد چیرگی عیش...
-
قدری به خودت نگاه کردی؟
چهارشنبه 30 آبانماه سال 1403 11:32
قدری به خودت نگاه کردی؟ در سایه او گناه کردی سرمایه رحمت خدا را شرمنده یک تباه کردی سرگشته ته کویر تنها با توبه هم اشتباه کردی فطرت به تو داد بد نباشی بیراهه خویش راه کردی رحمانو رحیم بودنش کو ؟ زاری تو به خنده گاه کردی آگاه ز برزخ و قیامت اما همه صرف آه کردی هر لحظه به او پناه بردی عمریست که اشتباه کردی حقی اگرت...
-
پشت خورشید سکوت خوابیده است
چهارشنبه 30 آبانماه سال 1403 11:29
پشت خورشید سکوت خوابیده است ساز پایان را انگشت چه کسی مینوازد ؟ اکرمنوری پرنیان
-
مژه هاش با دلم یکی به دو می کنند
سهشنبه 29 آبانماه سال 1403 11:14
مژه هاش با دلم یکی به دو می کنند بینوا دل چه می کشد از سیاهی لشکر چشمان سیاهش. پرشنگ بابایی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 29 آبانماه سال 1403 11:13
-
گُل که تاب آورد، کنار چوب و دیوار
سهشنبه 29 آبانماه سال 1403 11:12
گُل که تاب آورد، کنار چوب و دیوار ریشه اش محکم به دستانِ علی است گَر که سوزانده دل و دستش عدو درد، شکستِ استخوان نیست دوریِ علی است چون، که پیش آید پدر پیشواز گل غم فراق یار، شوق، دیدار نبی است ..... علی اصغر محمدی له بیدی
-
یکی را میشناسم؛
سهشنبه 29 آبانماه سال 1403 11:11
یکی را میشناسم؛ از نعمت آسمانی از بال و پر پرنده و ترانه در بارش اشکهای شوق بر زمین آری کسی را میشناسم که عشق آفریده است مثل کف دستم زیر پوستم میخوابد با مویرگ زمان میرقصد و جهان ها جلوه اش ما نگاه ما تماشا باش همیشه : همیشه باش کاش خود را گم نکنم دوباره که همچون مرگ به آغوش بکشم صد حیات نو زاده شود با همین تن نحیف...