-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 8 آذرماه سال 1403 11:24
-
گفته بودم شادمانم شادمانی کو کجاست
پنجشنبه 8 آذرماه سال 1403 11:23
گفته بودم شادمانم شادمانی کو کجاست هیچ کس زیباییِ ماه خداوند را نخواست گفته بودم زندگی داری شبیه قصه هاست های و هوی خنده هام از این غم بی انتهاست . سمیه مهرجوئی
-
اِی ستـاره هـای آسمـان؛
پنجشنبه 8 آذرماه سال 1403 11:22
اِی ستـاره هـای آسمـان؛ کـه مثلِ هـر نگینِ روی دامنِ عزیزِ مـن، بـه دامـنِ سیـاه شب تـرانـه میـزنیـد وای...؛ مـ وج عـاشقـانـه میـزنیـد اِی ستاره ها، ستاره های نقـره فـامِ شـب، کـه رو بـه مـاهِ آسمان،دَم از فِسانه میزنید شادمانه، چشمکی شبانه در سمانه میزنید اِی ستـاره هـای کـهکشـان؛ لـونـدی شمـا کجـا...؟ عشـوه های...
-
اشک ما را دید ناگه خنده ای مستانه کرد
پنجشنبه 8 آذرماه سال 1403 11:21
اشک ما را دید ناگه خنده ای مستانه کرد بهر ما آن بی وفا رفتارِ بی رحمانه کرد دلرباییها نمود تا من شَوَم شیدایِ او بعدِآن دلدادگیهایم مرادیوانه کرد از برایش روز شب ما جانفشانی کرده ایم کرد کاری با من آخرشمع با پروانه کرد ما وفاکردیم به هرپیمان که با او بسته ایم رویِ بدعهدی مرا وابسته برمیخانه کرد جان فدا می کردم از بهرش...
-
نازنین، با من بگو حرفِ دلت
پنجشنبه 8 آذرماه سال 1403 11:20
نازنین، با من بگو حرفِ دلت دستِ من باشد کلیدِ مشکلت پای تا سر گوشم از بهرِ سخن سفرهی دل بازکن، حرفی بزن دردِ خود را گفتهای با این و آن چشمِ من خشکید بر در مهربان خوب میدانم که از من خستهای دربِ قلبت را به رویم بستهای با خودت امّا کمی اندیشه کن آنگه این نامهربانی پیشه کن من مقصّر نیستم جانانِ من خود ستم کردی به...
-
دشتی سبز را
پنجشنبه 8 آذرماه سال 1403 11:18
دشتی سبز را به خیال روشن آبی ام بافتم و خودم را در درخشش آغوش قلبم فشردم در چشمهایم نگریستم و گریستم و در لبخند سرخ سکوتش جوانه زدم قلبی که هیچ نداشت جز خودش را و چشمانی که از التهاب مرگ همهچیزش به خویش پناه برد و زمزمه کرد: پناه بر خودم پناه بر قلبم پناه بر عشقم پناه بر درونم.... نجمه پاک باز
-
یک روز برایم، اگر یادت نرفت تعریف کن
چهارشنبه 7 آذرماه سال 1403 12:08
یک روز برایم، اگر یادت نرفت تعریف کن نقشههایت را برایم خط به خط ترسیم کن از کوچه باغ خیالی که با خیال گذشتی میوه های خیال را برایم دست چین کن گفته بودی حالت به دریا وصل بو در صبح ... جانا وصل وصلش را برایم با موجی خیس کن تو خود سحر بودی به سحرگاه صبح ساحلی گیسوان ت را اگر یادت نرفت برایم موج پیچ کن من هنوز به وعده تو...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 7 آذرماه سال 1403 12:07
-
رَد شدی از خاطراتم از گذرگاهای خواب
چهارشنبه 7 آذرماه سال 1403 12:07
رَد شدی از خاطراتم از گذرگاهای خواب می چکد بارانِ چشمم مثلِ گُهر های ناب هُرم دستانت به دستم پَر نزد از خاطرم پَر نبودی تا در آغوشت بگیرم چون کتاب آسمان تاریک و صبرم پیر شد از انتظار ماه می تابد اگر از چهره برداری نقاب لحظه ها تکرار و ساعت خسته شد از تیک وتاک عصر پائیزی و غُربت ، بُغض و باران پُشتِ قاب باورت کردم ولی...
-
در مرزی ترین جای وطن
چهارشنبه 7 آذرماه سال 1403 12:06
در مرزی ترین جای وطن در انجمادِ قرن برای جاودانگی آن رسالتِ عشق داشتند عاشقانِ بی ادعا اِشغال شده بودند در سرزمین شان زخمیِ خارها تشنه ی گرداب ِعشق آشنا به بوی جنگ می جوشید خون سیاوش در رگهایشان درفش کاویانی در دست با شمشیرهای آخته پاهایی مصمم هدف بدل کردند هراس را به شجاعت جنگ بین شعله و کبریت و هیزم گرفتند وضوی...
-
فاطمیه
چهارشنبه 7 آذرماه سال 1403 12:05
-
اینبار دستهایت را بگردنم میآویزم
چهارشنبه 7 آذرماه سال 1403 12:04
اینبار دستهایت را بگردنم میآویزم میان هجوم سایههای سمج کافه به کافه تو را مزه میکنم در قهوههای تلخ سرگیجههای مستی را با تو خواهم رقصید و غم نهفته در ساز دوره گردها را با تو خواهم گریست چشمانم را میبندم در این کولاک بی پایان توهمها تو را نفس خواهم کشید عطر بهار نارنجِ کوچههای باران خورده مهدی بابایی راد
-
می زنم با تو قدم هر شب هنوز
چهارشنبه 7 آذرماه سال 1403 12:03
می زنم با تو قدم هر شب هنوز در خیابانی که دارد تب هنوز بگذرم از کوچه باغ خاطره آورم اسم ترا بر لب هنوز قصه زهدمرا کردی تمام هستم آن بی دین لامذهب هنوز با خیالت زندگانی کرده ام خواب می بینم ترا هر شب هنوز سید محمد رضاموسوی
-
جهان در انتظارِ منزلی جاوید میمیرد
چهارشنبه 7 آذرماه سال 1403 12:02
جهان در انتظارِ منزلی جاوید میمیرد زمان رشدِ هر آنچه، شَوَد تهدید میمیرد درونِ اشتیاق جنگ ،امید صلح دارد چون... خُداست...در باورِ نیچه بِلاتردید میمیرد به زعمِ چند گلوله در نجاتِ خویش میفهمی چطور سربازِ نادانی ،که دیر جُنبید میمیرد اگر چه شوکران، تاریخِ غمگینی بَنا دارد ولی سقراط، آنجایی که میخندید ،میمیرد...
-
آنکه روزی دسته دسته گل برایش هدیه می بردم
چهارشنبه 7 آذرماه سال 1403 12:01
آنکه روزی دسته دسته گل برایش هدیه می بردم بخت ما را بین که دانه دانه خار گل ها می شمرد او که هر دم بی قرار این دلم در تاب وتب بود بعداندی دیدمش گفت، ماه و سال ها می شمرد لرزه ها برجانم افکند و دمادم این دلم رازیررو زیراین آواراو، شدت و موج گسل ها می شمرد وزمیان آسمانم تک ستاره بخت او را روسپیدی او زافاق،اختران درمیان...
-
آی با توام دلتنگی یا که رفیق
چهارشنبه 7 آذرماه سال 1403 11:59
آی با توام دلتنگی یا که رفیق آری آری باز منم من همان خسته دل تنهایم نرسیدم از راه به در خانه ی تو من با خا طر ه ات که بر دیوار اتاقم در سیاه مشقی زیبا جای دارد آمدهام با یادت بار دیگر خاطر ه بازی بکنم پنداری این خاطره ها کعبه ی آمالی شده است از نقشی که عشق را در همه جا عیان می سازد و من هر روز اول صبح نگاهت را که...
-
من و این جویِ احساسِ پُر از خشم
سهشنبه 6 آذرماه سال 1403 11:55
من و این جویِ احساسِ پُر از خشم خدای تار و پود و قصه و چشم یه دریا توی سر دارم که ساحل پُر از رویای وحشی با یه جاهل نمیزاره سوارِ موج باشم برم تا قله، رقصِ اوج باشم شدم بیتجربه میشی که نیشم به دریا گیره و فرسوده ریشهام زمستونْ چهارفصلِ روزگارم چقدر تاریک و سرد و بیبهارم فراموشم نکن وقتی که میری تُ اوجِ روزهای...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 6 آذرماه سال 1403 11:53
-
خواندم فاتحه، اینک خدا می داند.....
سهشنبه 6 آذرماه سال 1403 11:50
خواندم فاتحه، اینک خدا می داند..... گر صلاح بخشش باشد، خدا می داند.... بسته ام چشم، دروغ است دیده..... بعد از این روز، خدا می داند...... گر تقاص است، سخت پس دادم..... رنگ دندان به موی سر، خدا می داند..... علی اصغر محمدی له بیدی
-
شب است و چشم در چشم تو یک ماه دگر دیدم...
سهشنبه 6 آذرماه سال 1403 11:48
شب است و چشم در چشم تو یک ماه دگر دیدم... من این تصویر زیبا را کنارت تا سحر دیدم... نگاهت سوی ماه است و نگاهم سوی چشمانت... دو ماه خیره در هم را من امشب درنظر دیدم.... هوای سرد و فنجان بر لبت اینگونه می بینم... لبت شیرین، شکر شیرین، شکر را در شکر دیدم... چه ترسیم قشنگی بود گیسویت کنار شب... قمر در عقرب زلفت، هنر را در...
-
طبیعت
سهشنبه 6 آذرماه سال 1403 11:46
-
جفت شش هم
سهشنبه 6 آذرماه سال 1403 11:45
جفت شش هم افاقه ی نکرد چو سهم ما از بازی روزگار همیشه نیش مار ست فرهاد جوان
-
خبر بده خبر بده به ماهی های روی آب
سهشنبه 6 آذرماه سال 1403 11:44
خبر بده خبر بده به ماهی های روی آب خبر بده خبر بده به اوج پرواز عقاب کدوم سفر کدوم خطر که چیزی نیست جز به حذر منو ببین منو ببین که رو به آفتاب بلند همه بدی چکید چکید از اون طناب بند بند بخند بخند که تا ابد خزون نباشه روزگار بخند بخند چیزی نگو، همیشه باش مثل بهار پای توام تا آخرش ، پای تو با هر خطرش ولی و اما نداره ،...
-
تاوان سنگینی داشت
سهشنبه 6 آذرماه سال 1403 11:42
تاوان سنگینی داشت عشق من وتو تنهاوافسرده شدم دراتاقی حبس که دیوارهامرا درهم شکستند استخوانهایم فریادمی کشند ای عشق نافرجام چرا اینقدردشمنی بامن سید حسن نبی پور
-
دو چشم نور شب دندان گرگ است
سهشنبه 6 آذرماه سال 1403 11:39
دو چشم نور شب دندان گرگ است نگاه زنده ها در خوان گرگ است به هرجا بنگری برف است و خونریز جهان در سلطهی یاران گرگ است علیرضا قدیانی
-
جنگ را بزرگان شروع
سهشنبه 6 آذرماه سال 1403 11:38
جنگ را بزرگان شروع فرزندان باختن سینه سپر گلوله خود شهید پنداشتن قاتل اسیران بودن خود فرشته انگاشتن زندگی را باختن مسلمان مسلمان کشتن خود مسلمان تر پنداشتن بر سریر اشتباهی فاحش کردن بر زمین مرده روی مرده انباشتن مرگ مرگ ،چو نقلی در دهان گذاشتن آدم کشان ،حلوا حلوا کردن بر سر گذاشتن دریغا زین ابلهان خیره سر،خود عقل کل...
-
با من بیا در کوچه های مستی ِخیام
دوشنبه 5 آذرماه سال 1403 11:30
با من بیا در کوچه های مستی ِخیام با یک بغل گلهای سرخ و ساغر و یک جام تا لحظه ای دور از هیاهوی شبِ تب دار شاید که از یادت رود تلخیِ این ایام بیتی ز شعرش را بخوان شاید مثالِ من در ذهنِ تو شعری بجوشید از دل ِ الهام از دردها چیزی نگو امشب برای من یا در حضورِ شعر ِ ناب ِ حضرت ِخیام الهام ابوالحسنی
-
خرمالو
دوشنبه 5 آذرماه سال 1403 11:28
-
عشق تو هق هق مرا عین ترانه میکند
دوشنبه 5 آذرماه سال 1403 11:27
عشق تو هق هق مرا عین ترانه میکند مکتب بلبل چمن گلشن خانه میکند با دهنت غریق را نفس دهی، زنده کنی غریق چشم روشنت چنین بهانه میکند باغ گلی با اشک خود به گل نشانده ام دگر نسیم آن به سوی تو صبا روانه میکند هر غزلم چو زلف توست چون ره باد میدهی شانه تو شعر مرا یکسره شانه میکند قامت این خزان ما منتظر نسیم توست باد بهاری گر...
-
آن چراغ نیمه سوز در خیابان را ببین
دوشنبه 5 آذرماه سال 1403 11:25
آن چراغ نیمه سوز در خیابان را ببین حال من حال همان را دارد و دیگر مپرس سیده مریم موسوی فر