-
یازهرا
چهارشنبه 14 آذرماه سال 1403 11:42
-
فریبنده زادت خدا..قویِ نازم
چهارشنبه 14 آذرماه سال 1403 11:41
فریبنده زادت خدا..قویِ نازم به آواز نازت پر از حس رازم عقیقِ سپید و قشنگی به دریا چرا جان به ساحل دهی دلنوازم به دریای نیلی تو مهتاب نازِی پری منظری. عاشقِ صحنه سازم دمی مرثیه وقت رفتن نخوانی به بودن بخوان مرغِ سُرنا نوازم به هر ردپایت به شن های ساحل تیمم کنم هر شروع نمازم برقص و بخوان عاشقی کن نجیبا به غمزه بیا کنج...
-
قَلبِ مَنْ کُجا بی تو بودَن را میفَهمَد؟؟
چهارشنبه 14 آذرماه سال 1403 11:40
قَلبِ مَنْ کُجا بی تو بودَن را میفَهمَد؟؟ تو بگو بی تو زِندِگیِ من کِیْ مُتَعادِل میشه؟؟ گَر بِبَندی چَشّمانَت را تو به رویِ مَن قَلبَمْ، مَقـتولُ ، وَلّاٰه که خُدَش قاتٍل میشه بِدانْ که اُفتادَن اَز نِگاهَت اُوْجِ مَرْگِه شِناسنامهاَم بی تو زود باطِل میشه دِلی که به یِک نِگاهِ تو اینگونه عاشِقْ شُد کُجا بِه یِکصَد...
-
درعمق سکوتی وُ سخن گام به گام در
چهارشنبه 14 آذرماه سال 1403 11:39
درعمق سکوتی وُ سخن گام به گام در اصرار یک لالِ گریزانِ مَسیروُغم ِ آخر ، بسیار؛. ازصبحِ بدایت جفا، تابه لغایت هربار. ای دل تو بدین لال ، بدانی،زنهار. ناصرآکیاد
-
دلم چیزی نمی خواهد
چهارشنبه 14 آذرماه سال 1403 11:37
به جز دیوانه اٺ بودن ، خیالٺ در دلم باشد ، به دل ویرانه اٺ بودن .....، نه غیری در سرم باشد نه غیری خاطرم آید ، ٺو دُرّ وُ کَوهرم باشی، و من دردانه اٺ بودن...... رضا اسکندری
-
به جهان به جان به دیده به شبی که رنج کشیده
چهارشنبه 14 آذرماه سال 1403 11:37
به جهان به جان به دیده به شبی که رنج کشیده که از آن همه سیاهی، به سکوت و صبح رسیده همه خسته از جدایی، نه ز باب آشنایی به بهار به روشنایی، به سُلوک تن رسیده نَفسی دوباره تَر شد که غم زمانه کم شد به طلوع به آفتابی، که برای ما رسیده نه به این جهان نشانی که تو مانی و جهانی به سَحر به باد به یاران که چه شوکتی رسیده به سقوط...
-
آید به سخن روزی گر دل ز جفای تو
سهشنبه 13 آذرماه سال 1403 11:49
آید به سخن روزی گر دل ز جفای تو گوید همه کس با دل، قربانِ وفای تو پیوسته تو رنجاندی گرچه دل ما اما بود این دل من دائم در فکر دعای تو درعالم فانی دل بر عشق تو بخشیدم ای تو، همه دنیایم، دل گشت فنای تو ازجان و جهان غافل شد دل بهوای تو چون بود تمام عمر راضی به رضای تو در خاطر گل هر دم رویای بهاران است کی میرسد این بر...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 13 آذرماه سال 1403 11:47
-
خدا میداند اگر
سهشنبه 13 آذرماه سال 1403 11:46
خدا میداند اگر تو را سجده کنم کفر نیست تن تو را گر یعقوب بجای پیرهن یوسف می بویید بینا می شد ببین دلِ گرفتارم را رو به قبله گر نماز نمی خوانم گاهی از دلدادگی به دل توست مهربان اگر یک شبی را به راه معرفتش بمانی می دانی در زندگی غیر تو هر صراطی، مستقیم نیست علیرضا پورکریمی
-
سخت است که هی دم زنی از عشق فراوان
سهشنبه 13 آذرماه سال 1403 11:44
سخت است که هی دم زنی از عشق فراوان اما رَوَد از یاد تو آن وعده و پیمان آن روز که دیدم گل رویت به تو گفتم: لبخند تو کرده است مرا ، واله و حیران دل بستی و دل بُردی و ناگاه برفتی چه زود رسیدی به خط قرمز پایان؟ برتافتی از روی من آن روی منیرت من ماندم و تاریکی شبهای بیابان گویی که تو از قافلهی گنجوَرانی اما منم از...
-
باشهدا
سهشنبه 13 آذرماه سال 1403 11:43
-
نگاهم خیره
سهشنبه 13 آذرماه سال 1403 11:42
نگاهم خیره به چاه آسمان و تیلِ غوطهورِ در آن زنجیر شده، که میان اجتماع ستارگان، درخشش دل های کور را هم جذب خود میکند، زخم هایش نمایان و او از حرکت نمی ایستد. ای ماه، گر میشد به آن بالا به پیشت بیایم، می آمدم پرواز باشد بال میسازم، راه باشد پله میسازم،زمان را در چنگ میگیرم و میدوم، پس بارِ ملاقاتم بده که این بار...
-
او که میگوید مرا بسپر به یاد
سهشنبه 13 آذرماه سال 1403 11:41
او که میگوید مرا بسپر به یاد سالها از این روان نابرده یاد بغض را در ما و ما در بغض دید همچو مرغی بی خدا از بام این محبس پرید گفت باید تا رها باشم از این ویرانه ها کاخ ها بینم که بر عرشش کنم من لانه را باز جان خسته ام را بی وفا کوبید و رفت وقت رفتن بی حیا بر مردنم خندید و رفت رفت تا در بام دیگر لانه ای دیگر کند بودنم...
-
بس که دل را به شماتت بگرفتند همه
سهشنبه 13 آذرماه سال 1403 11:39
دل به دنیای تو دادم همه شب پیر شدم مست و شیدا شده در شعر تو زنجیر شدم بس که دل را به شماتت بگرفتند همه چون تو با عقل و دلم یک تنه درگیر شدم روزها توبه بکردم که فراموش کنم باز شب می شدو با فکر تو تسخیر شدم قسمتم بود که اهی ز نفس افتاده همدمم می شدو با بغض تو تفسیر ش دم خدیجه سعیدی
-
طلسم غم به دستان تو بشکست
سهشنبه 13 آذرماه سال 1403 11:37
طلسم غم به دستان تو بشکست که از عطرت جهانی هست سرمست چه خوشبخت است آنکه عاشقت شد بهاری،،باغ عشقت سبزسبزست لیدانظری
-
روزهای رفته به هرز رفتند
سهشنبه 13 آذرماه سال 1403 11:35
روزهای رفته به هرز رفتند و روزهای نیامده لای درز دیروزها گیرافتاده اند غلامحسین افراس
-
.... دل هایی که شکسته ام،
دوشنبه 12 آذرماه سال 1403 11:21
.... دل هایی که شکسته ام، پشت سر پل هایی ست خسته؛.. که به گل نشسته همه را جا گذاشته ام؛ محمد ترکمان
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 12 آذرماه سال 1403 11:19
-
رفتم که شود باز، دل خسته ی بیمار
دوشنبه 12 آذرماه سال 1403 11:17
رفتم که شود باز، دل خسته ی بیمار ناگه به نگاهم بشد این صحنه پدیدار لختی بنشستم و شدم محوِ تماشا ظاهر عملی ساده ولی مسئله بسیار مردی بگرفت آجر و انداخت به بالا بنّا بِسِتاند آجر و چیدش لب دیوار آندم که نچیدش نفرستاد دگر را این نکته مرا کرد به خود واقف و هوشیار خالق برساند به کَفَت تا برسانی بر خلق دگر زآنچه رسد از زر و...
-
حکمت وزیدن باد
دوشنبه 12 آذرماه سال 1403 11:14
حکمت وزیدن باد رقصاندن شاخه هانیست امتحان ریشه هاست سید حسن نبی پور
-
مادر
دوشنبه 12 آذرماه سال 1403 11:13
-
تو پیام آور وحی هستی
دوشنبه 12 آذرماه سال 1403 11:11
تو پیام آور وحی هستی که آیات عشق ودوستداشتن وهمبستری دختران نورس وتازه به بلوغ رسیده وبهشت وتاکستانهای زیبا وجوی های پرازشراب را نویدمی دهی بامن بمان تاصبحگاهان قبل ازطلوع آفتاب بانیت به تو اقامه کنم دورکعت نمازعشق را سید حسن نبی پور
-
من و زلف تو هزاران گله داریم از هم
دوشنبه 12 آذرماه سال 1403 11:10
من و زلف تو هزاران گله داریم از هم رشته در رشته به پا سلسه داریم از هم گرچه با نغمه ی خود مژده شادی دادی سالها صحبت بی حوصله داریم از هم خرمن سوز و گدازیم و خودت می دانی شعله در شعله بسی ولوله داریم از هم لب اگر باز کنم کل جهان می فهمند من و لبخند تو صد مشغله داریم از هم خاک و سرچشمه خورشید؟ خدایا توبه من و پیوند تو...
-
چند روزی ز گردش شادمانی کنی
دوشنبه 12 آذرماه سال 1403 11:08
چند روزی ز گردش شادمانی کنی تفکر ز بهتر شدنِ کسب وکارت کنی چند روزی به آب گرم و دریا شنا کنی بیندیشی چگونه در زندگی دعا کنی چند روزی طعامی مفصَّل مِیل کنی زخالق پرسی چرا در فقر سِیر کنی چند روزی همچو آدمیزاد شب کنی بدانی چه مشکلاتی در نَمَد کنی چند روزی آرامشی در طبیعت کنی بفهمی خدا کیست وعبادت هم کنی چند روزی برمن...
-
هر شوره زمینی را آباد نباید کرد
دوشنبه 12 آذرماه سال 1403 11:06
هر شوره زمینی را آباد نباید کرد هر بندی و جانی را آزاد نباید کرد هر تلخ زبانی را شیرین نباید گفت هر سنگدلی را هم دلشاد نباید کرد هر درس درین عالم دارد بسی معنا هر تازه به مکتب را استاد نباید کرد هر مدعی عشقی با تیشه ندارد خو هر تیشه بدستی را فرهاد نباید کرد هر یار که از یادش رفتی به آسانی هر جایی ز یاد او، هم یاد...
-
سوداگران عشق را دیگر نمی بینم
دوشنبه 12 آذرماه سال 1403 11:05
سوداگران عشق را دیگر نمی بینم عاشق مگر در نقش بازیگر نمی بینم اشعار پر شوری به روی گونه ی دفتر از نرم مژگانی به اشکی تر نمی بینم یا در کتاب شاعران بی تکلف آن نغمه های ناب ویرانگر نمیبینم در خیل اشعار زمخت و باب خمیازه جز واژه های لوس شرم آور نمی بینم حال غزل بازان محشر را به طنازی جز با نقاب عاشقی بهتر نمی بینم در...
-
در سینه ام از خوب عالم می نویسم
یکشنبه 11 آذرماه سال 1403 11:39
در سینه ام از خوب عالم می نویسم نابی غزل با جوهر غم می نویسم در دفتر لبخندهایت می نشینم از تیر چشمانت دمادم می نویسم در صبح آغوشت دلم را می فشانم از آه پنهان دلم کم می نویسم از شوق و بی تابی، و از آغاز بلبل در امتداد ناز گل هم می نویسم از خوشه های آتش سبزی که افتاد بر زخمهایم مثل مرهم می نویسم وا کرده ابرویت کمان...
-
حال خوب
یکشنبه 11 آذرماه سال 1403 11:38
-
همه جونم در این عالم تویی تو
یکشنبه 11 آذرماه سال 1403 11:37
همه جونم در این عالم تویی تو دوا و درمون هر غم تویی تو نمیدونم چگونه مو بگویم که تنها دلبر محرم تویی تو نیما فیروزمند
-
بیماریم از درد و رنج و غصه افزون شد
یکشنبه 11 آذرماه سال 1403 11:36
بیماریم از درد و رنج و غصه افزون شد این روز ها دریای غم مواج و مجنون شد هر روز دورم، بی خبر، در صبر بی پایان هر روز دندان بر جگر، سهمِ دلم خون شد با چشم خشکم در بیابان های بی پایان دیدم سرابِ آب و باران، تا که افسون شد از عکس های تازه ات، پیری فقط پیداست تو چهل سالت پر شده، عمری که اکنون شد سیگار بر لب، خسته از دنیای...