-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 20 آذرماه سال 1403 11:26
-
از ازل ایدل بهغم خوردن جسارت داشتی
سهشنبه 20 آذرماه سال 1403 11:24
از ازل ایدل بهغم خوردن جسارت داشتی از همان آغاز بر پایان رضایت داشتی... غصّهها را میگرفتی یکبهیک از یارِ خویش سالها اینگونه دستی در رفاقت داشتی... سودی از عقلِ کجاندیشت نمیبردی ولی در جنون گویا به تعبیری مهارت داشتی... از ازل میخواستی آیینه باشی اندکی قدرِ یک پروانه بر آتش ارادت داشتی..؟ تازگیها دیدهای...
-
چشمم هر صبح از رویای تو بیدار می شود
سهشنبه 20 آذرماه سال 1403 11:22
چشمم هر صبح از رویای تو بیدار می شود در من حزنی عجیب،قریبانه تکرار می شود. غم کوچکی ست نبودنت برای دیگری برای من،این درد چه بگویم ؟که خروار می شود. به حکم عقل سرفرود آورد دلی که سالهاست، از دوریت هر لحظه می میرد و بردار می شود. مهرانگیز نوراللهی
-
به قلم قسم،
سهشنبه 20 آذرماه سال 1403 11:19
به قلم قسم، به دانش، به خِرَد، به نور سوگند... که مسیر سبز رویش، به تلاش و کسب علم است. چو کلید کار سازِ، همه درب هاست دانش به سکوت رهنمای، همه راه هاست دانش به جهالت و خموشی چو چراغ و نور مانَد، قدمِ و نخستِ راهِ همه رتبه هاست دانش. احسان زنگنه
-
برده بازار عشق باشی خردیدارت منم
سهشنبه 20 آذرماه سال 1403 11:15
برده بازار عشق باشی خردیدارت منم چون زلیخا عاشق و دیوانه و زارت منم همچو یوسف باشی ومن پیر گردم زغمت انتظارت میکشم جانا هوادارت منم تا تو زیبایی هوس بازن تو را خواهن ولی ازمیان این همه مجونن دیدارت منم خنده ات ویروس داشت ومرا کرد مبتلا جان من یکم بخند حالا که بیمارت منم خواستم فکرو خیالت گم کنم ازسر نشد در دلم جا کردی...
-
چون بهار از هر دری با چهرهای گلگون بیا
سهشنبه 20 آذرماه سال 1403 11:12
چون بهار از هر دری با چهرهای گلگون بیا پیش ما دیوانگان گر آمدی مجنون بیا تو نداری انتخاب دیگری جز این دو راه یا نیا هرگز، و یا اینکه همین اکنون بیا با دلِ تنگم نداری چارهای غیر از سکوت مرزها را بشکن و این بار بیقانون بیا از کمینِ فکر و دامِ دلبری بیرون زدم از کمینگاه جنونخیزت تو هم بیرون بیا هر دو صیّد و هر دو...
-
سنگینیِ خوابم ،
دوشنبه 19 آذرماه سال 1403 11:48
سنگینیِ خوابم ، پاره شد ، با یه صدا حسِ تقوایم ، به سَحَر، کرد عابدانه با مِیل اقتدا نماز انجام شد ، ادا با حقیقت ، بی ادا حس خوبی داشتم حسی معصوم انگار آغازکرده ام از ابتدا حسِ آزادِ یک ، دوچرخه سوار و پاهای تکاپو، به روی پدال خارج از افراط و تفریط مالامال ، ز اعتدال حرف گوش کنِ ذات و وجدان بی جدال من مقابل خدایم ،...
-
تنهایی
دوشنبه 19 آذرماه سال 1403 11:47
-
مامان بابا خسته نباشید هر روز
دوشنبه 19 آذرماه سال 1403 11:44
مامان بابا خسته نباشید هر روز ما بچه ها منتظریم روز به روز با کوله های سنگین ، پر از کتاب درسی میریم میایم با فارسی ، مامان یوقت نترسی ساندویج آماده ، تو کوله ها با نامه روم نمیشه به بابا ، بگم ببوس دوباره برو بیا داریم ما ، فکر خدا داریم ما تو لحظه های شادی ، های و هورا داریم ما صدایِ ما بلندتر ،،واسه مامان قشنگتر...
-
دوست دارم عالمی را با خودم عاشق کنم
دوشنبه 19 آذرماه سال 1403 11:42
دوست دارم عالمی را با خودم عاشق کنم دیدگانم برای دیدنش لایق کنم می روم تا با تمام اشتیاق خویشتن عرض حالی در حضور حضرت خالق کنم زیر باران سبکباران و ساحل های سبز موج اقیانوس را بر شانه قایق کنم یک دو روزی دور از چشمان تیز دیگران هی بریزم توی خود هی با خودم نق نق کنم فکر و ذهنم را تهی گردانم از وهم و خیال ترک این دلشوره...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 19 آذرماه سال 1403 11:40
-
دل تنگم دل سنگم،
دوشنبه 19 آذرماه سال 1403 11:37
دل تنگم دل سنگم، دل خونم بگو تا کی واست بخونم دل خسته دل زارم دیگه خستم بگو تا کی پات بمونم دل تنها، دل شیدا، منو اینجا تو به رسوایی رسوندی دل رویا ای بی پناه دل منو تا اوج ناچاری رسوندی دل بی کس این همه درد شده شعر غم تو دل شب دل خونم من که جونم به لب اومد روزم شده شب دل عاشق،دلک من تو همون دشتی که سبز بودی دل خونم...
-
به من بگو چطور میشود
دوشنبه 19 آذرماه سال 1403 11:36
به من بگو چطور میشود در آغوش کسی به اندازه تمام جهان جا شد؟ چطور میشود میان دو دست تمام آرامش را پیدا کرد؟ وقتی تو هستی، زمان مثل شمعی بیصدا ذوب میشود. شب، رنگ دیگری میگیرد، و سکوت، آهنگی میشود که فقط دل من میشنود. دلتنگی، اسم کوچکی است برای نبودنت. مثل بارانی که هیچ وقت به زمین نمیرسد. بیا، برایم از خودت بگو؛...
-
هرگاه دهی قواره ام ده
دوشنبه 19 آذرماه سال 1403 11:34
هرگاه دهی قواره ام ده ازان چو بری زیاده اش بر بازم چو دهی ازان به هم ده هرگاه بری ازان بدش بر دردادن و بردنش تو مختار آنگاه بری مرا تو ستار فتح است از آن درت چو ایم (یامفتح البواب) سهل است ازان رهی که خواهی القصه جمیل روی ماهت شادم کندو رسد جمالت غلامرضا مشهدی ایوز
-
... و گاهی میزند به سرم که خودم ،
دوشنبه 19 آذرماه سال 1403 11:33
... و گاهی میزند به سرم که خودم ، میانِ مان واسطه باشم، تا بگیرم سر راهت را بگویم مبادا ، دیر یادم کنی که دیگر، مُرده باشم مروت خیری
-
کیست دمِ هر دمی جز دمِ زیبایِ عشق
دوشنبه 19 آذرماه سال 1403 11:31
کیست دمِ هر دمی جز دمِ زیبایِ عشق عاشقِ مجنون چسان هم دمِ دانا سِزَد جامه ی زیبای گل گرچه ندارد قوام سحرِ دل انگیزِ او بوی رسانا سِزَد دل که به ظاهر بُوَد خانهِ پمپاژ خون تنگی دل بهرِ چیست آیت ِ سانا سِزَد موسا عصایش فِکند اژدری آمد پدید چوپ جَمود را که شد غیرِ همانا سِزَد آتش نمرود چرا گشت گلستانِ سرد فصل زمستان مگر...
-
زندگی کردن بدون غم نمی آید بمن
یکشنبه 18 آذرماه سال 1403 11:27
زندگی کردن بدون غم نمی آید بمن فقر و بیماری قرین است و حشم نمی آید بمن این جهان گر که دهد سهم مرا از آب و خاک خوش نمی رقصم که شادی هم نمی آید بمن عطر مست گل اگر دادی به سیل اشک و آه در فراقت سیل و اشک و غم نمی آید بمن کوزه ای پر از شراب و دُرد و درد کرسی میخوارگی با دست ستم نمی آید بمن با جفای یار من از وفا پر می شوم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 18 آذرماه سال 1403 11:26
-
جایی میان بیکران زمین و بیپایان زمان،
یکشنبه 18 آذرماه سال 1403 11:25
جایی میان بیکران زمین و بیپایان زمان، در ابهام بیوزن هستی و هراس نیستی، در تپشِ حسرت بود و غبار نبود، به نظاره مینشینم، خاموش و بیقرار، تا تو بازگردی، یا من در آغوش حضورت محو شوم. در جایی دور، ورای مرزهای خاکی، فراتر از این هیاهوی سنگین و تهی، به انتظار میمانم در جهانی که از هر آنچه ما را اسیر کرده، آزاد است. از...
-
کفشِ رفتن را چه نا هنگامه بر پا کرده ای
یکشنبه 18 آذرماه سال 1403 11:21
کفشِ رفتن را چه نا هنگامه بر پا کرده ای با نبودَت بودنت را تازه معنا کرده ای در هوایت رَد شدم از کوچه ات با حالِ زار شیشه گریان شد به حالم تا به آن ها کرده ای می گذشتم از کنارت زیرِ باران خیسِ خیس زیرِ چتری رفتنم را هم تماشا کرده ای برکه بودم در بیابانی جدا از شورِ عشق با عطش شورم نمودی وصلِ دریا کرده ای سرپناهی جُسته...
-
کاش
یکشنبه 18 آذرماه سال 1403 11:19
-
تنهایی من رنگ غریبی دارد
یکشنبه 18 آذرماه سال 1403 11:18
تنهایی من رنگ غریبی دارد موسیقی شب حال عجیبی دارد آوای دلم چنگ نمی گیرد کوک این خلوت ما بانگ نهیبی دارد ویرا بختیاری
-
مانند خوره عشق تو افتاده به جانم
یکشنبه 18 آذرماه سال 1403 11:16
مانند خوره عشق تو افتاده به جانم جارم زده مهرت که ببندم چمدانم سویت بکشم پر چو پرستوی مهاجر دیگر نتوان منگ و سرآسیمه بمانم آواره و ماتم زده و بی کس و تنها با خاطری افسرده در اردوی خزانم بیچاره دلم با تپشش زمزمه دارد دیوانه و عاشق شده شاید به گمانم یک بار تو را دیدم وشیدای توگشتم یک عمر برآشفته دل و در هیجانم...
-
ای که با عطر تو یک مرتبه مدهوش شدم
یکشنبه 18 آذرماه سال 1403 11:15
ای که با عطر تو یک مرتبه مدهوش شدم آخر از ذهن تو افسوس... فراموش شدم آب شد شمعِ دلم بی تو در این خانهی سرد شمعی از غم شدم و بعد تو خاموش شدم روز و شب زارم و پیوسته عزادار توام... تو چه کردی که چنین بی تو سیه پوش شدم بوسهات سهم منِ غمزده انگار نبود جای نوشیدن لبهای تو غمنوش شدم کاشکی زنده کنی بار دگر قلب مرا ای که...
-
پناهم میده آغوشِت عزیزم
یکشنبه 18 آذرماه سال 1403 11:13
پناهم میده آغوشِت عزیزم وجودِت واسه قلبم آشیونه قشنگی، بی نظیری، مهربونی دلت اندازهی هفت آسمونه نگاهِ مهربون و ناب داری دلم با دیدنِت دیوونه میشه خدا چشماتو آخر سهم من کرد که من شاعر بمونم تا همیشه بمون تا با تو پابرجا بمونم نباشی روزگارم بی ثباته چشای عاشق و آروم و مستِت برای مرگ هم حتی نجاته امیدم توی این دنیای...
-
بعد از تو سیما ارزش دیدن نخواهد داشت
یکشنبه 18 آذرماه سال 1403 11:10
بعد از تو سیما ارزش دیدن نخواهد داشت حتی صدا میلی به نوشیدن نخواهد داشت بعد از تو آبان آب و نانش خشک و آجر شد اردیبهشتی که جهان من نخواهد داشت بعد از تو دنیا توی گوشم سوت خواهد زد مثل قطاری که دل ماندن نخواهد داشت بعد از تو دیوان غم انگیز غزل هام وزن و ردیف و مصرعی متقن نخواهد داشت بعد از تو پاییزی که عاشق بود بی...
-
چو آمدی به خانه لختی بمان کنارم
شنبه 17 آذرماه سال 1403 11:53
چو آمدی به خانه لختی بمان کنارم ای یار ناشناسم آرامش و قرارم گفتم تو آمدی و ایام رو به نیکیست هر روز بهتر آید ای نو گل بهارم چون جای پایت اینک بر منزلم نشسته اتراق کن در اینجا ای ایل و هم تبارم رائف همدانی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 17 آذرماه سال 1403 11:52
-
چه شده که مهربانی شده است قاب دیوار . .
شنبه 17 آذرماه سال 1403 11:50
چه شده که مهربانی شده است قاب دیوار . . وعتاب وخشم هر روز .سکونتش شده حال . به غلط بنده احوال .آدمیت شده بیمار.... مگر عاشقی نشاید ، که غبار غم زداید . مگر آدمی نباید به دگر مهر بدارد . اگر این روال گشته. به چه رو سوارگشته . رحم انسانی کجا رفت .آدمیت به فنارفت . یکی از نشئه سیری نه نظر به حال کس کرد . یکی هم زفرط کا...
-
می شود تاریک بود
شنبه 17 آذرماه سال 1403 11:49
می شود تاریک بود وز هزاران روشنی نسل به نسل خورشید چید می شود کوچک بود ور ته یک مرداب سرنوشت اقیانوس دید میشود نازک بود و سراسر پر از بذر هایی با تجربه نوشیدن طغیان شد می شود باور کرد به دودمان خیس خورده آه سرزمینی وسیع ساقط شد سارا رضایی