-
سکوت
جمعه 23 آذرماه سال 1403 11:51
-
ای رفته از بر من ای مانده در دل من
جمعه 23 آذرماه سال 1403 11:51
ای رفته از بر من ای مانده در دل من دانی پس از تو چون شد جانا چه حاصل من؟ هر شب به بانگ مستی می نالم از فراغت ای بی خبر زحال روز و شب و دل من می بود و مستی و من پروانه بود و شمعی دیشب چه محفلی بود در بزم منزل من ای مستی شبانه فریاد ازین زمانه عشقش همچو او شد طوفان ساحل من ای بهمنی به مستی خوش باش و عاشقی کن باشد که...
-
نوشیده ام جرعه ای از خاطراتت ،پس پریشانم چرا؟
جمعه 23 آذرماه سال 1403 11:49
نوشیده ام جرعه ای از خاطراتت ،پس پریشانم چرا؟ این تبـر را من زدم بر ریشـه ات ، حالا پشیمانم چرا؟ این سـرابِ آرزو را ، حجمـه یِ طوفـان زده آتش و خاکسترم ، آتش به جانم پس چرا؟ از تنِ حـوا، به رویایِ زمین ،انسـان شدم از همین آدم ،به شیطان ،من گریزانم چرا؟ دست در دستِ رقیب ، در شعـر ها پرسه زنان من خودم این بیت را...
-
با عشق درون زندگی همراهم
جمعه 23 آذرماه سال 1403 11:48
با عشق درون زندگی همراهم از مستی و حسِ عاشقی آگاهم از قصهی پاییزم و پر احساسم من زادهی ماهِ عشق... آذر ماهم مهدی ملکی الف
-
یه کرمی بود؛
جمعه 23 آذرماه سال 1403 11:47
یه کرمی بود؛ عاشق پروانه شدن عاشق رگ برگ گل های نسترن عاشق اون ابرکبود ازترس این بخت حسود به شوق بال های قشنگ دور خودش یه پیله بست پیله نگو حصاری بود کرم قشنگ قصه ها آروم آروم یواش یواش؛ توی حصار پیله ها شدعاشق تاریکی ها توی دلش انگیزه سوخت یادش نموند قراری بود باید یه روزی از روزا بین تن اقاقیا شب پره ها زنبورک ها...
-
در چشم تو رازهای پنهان دارم
جمعه 23 آذرماه سال 1403 11:46
در چشم تو رازهای پنهان دارم در دل ز غمت هزار طوفان دارم هر لحظه به یاد تو نفس میکشم با عشق تو در قلبم، گلستان دارم ای ماه شبانگاه من، ای جان و جهان در عشق تو من همیشه ایمان دارم با یاد تو هر لحظه دلم میلرزد در سینه به عشقت آتشفشان دارم ای عشق تو در جان و دلم جا کرده در کوی تو من همیشه سامان دارم هر لحظه به شوقت دل...
-
مرز رسیدنت به گریه را
پنجشنبه 22 آذرماه سال 1403 13:30
مرز رسیدنت به گریه را من دیوار میکشم یک گل کم نیست اما من دسته گلی به لبخندت در قاب عکس روی دیوار میدم از خانه ام دور میشم شاید تو را در کوچه ایی در انتظار دیدار ببینم اگر نشد این ماجرا قسمت به دیدار به خواب پناه میبرم شاید تو را در رویا دیدم.... علیرضا پورکریمی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 22 آذرماه سال 1403 13:27
-
به عرش و ماه و خورشید و دماوند
پنجشنبه 22 آذرماه سال 1403 13:22
به عرش و ماه و خورشید و دماوند به هر آمدوشد در تب آونگ شنیدن دارد آن لحظه که آیی قدمهای تو دارد ریتم آهنگ سعید دهباشیان
-
طوفانی تر از امواجِ دلتنگی
پنجشنبه 22 آذرماه سال 1403 13:21
طوفانی تر از امواجِ دلتنگی باشند چشمانی چو ابرِ دریا بارانی از قدم ها طولانی ناتوانِ سیلابِ زمانه ایی در هر ساحل کشیدیم مهتابی به رسم یادگارها جا گذاشت از خود غروبی عدالت ها نباشد ولی شاید بوده حقیقتی در این تقدیراتِ اجباری پوران گشولی
-
باشهدا
پنجشنبه 22 آذرماه سال 1403 13:18
-
دلم گرفته ز مهتاب، باز یاد تو شد
پنجشنبه 22 آذرماه سال 1403 13:17
دلم گرفته ز مهتاب، باز یاد تو شد هوای کوچهی دل، مست از خیال تو شد نشسته بر دل من سایهی نگاه تو باز جهان به دیدهی من، باغ آرزوی تو شد چو سرو در قد و قامت، تو یار دلخواهی که هر قدم ز حضورت، نوای جوی تو شد نسیم زلف تو پیچید و جان را روشن کرد سپیده از سرِ شوقش رهگشای تو شد غریب عشق توام، با غمت قرینم من که هر نفس ز...
-
در دیگری به دنبال خودم بودم
پنجشنبه 22 آذرماه سال 1403 13:14
در دیگری به دنبال خودم بودم نیم دیگرم هم دمی هم تنی هم منی هم.. نیافتم تا به خود آمدم خودم را هم گم کرده بودم نیم خودم را.. در جستجوی نیم دیگرم. از آن هم چیزی نمانده بود. حال یک من دیگر بودم یک من کامل یک من کامل تنها علی کسرائی
-
زندگی، ردِّ مرا در ناکجا گم کرده است
پنجشنبه 22 آذرماه سال 1403 13:13
زندگی، ردِّ مرا در ناکجا گم کرده است گامهایم راه را در قهقرا گم کرده است قلههای خستگی را درنوردیدم ولی طاقتم را طول این جغرافیا گم کرده است قلب درویشم تپشهای بلند خویش را در پسِ دیوارهای انزوا، گم کرده است ماهِ کامل در شبِ چشمم سیاهی میرود لنجِ دریای نگاهم، ناخدا گم کرده است زنده بودن را به جای زندگی، جنگیدهام...
-
یک سبد یاس سپید هدیه بر روی چو ماه
پنجشنبه 22 آذرماه سال 1403 13:11
یک سبد یاس سپید هدیه بر روی چو ماه یک بغل سوسن زرد به قدوم و رهتان خرمنی از گل شب بوی سپید هر شب و صبح به سرو قدتان یک هزاران و هزاران گل یخ هر زمستان و شب عید به موج دلتان یک کرور و یه چمنزار وسیع از گل سنگ به مقام دل و بر سوگلی منظرتان یک گذرگاه معطر ز سپیدار بلند هدیه بر راه روان و به سبیل دلتان غلامرضا مشهدی ایوز
-
پاییزم و تنهایی ام در دست باد پیداست
پنجشنبه 22 آذرماه سال 1403 13:10
پاییزم و تنهایی ام در دست باد پیداست شعری شبیه هیچم و این بی صدا پیداست هی می روم ، هی میدوم با درد همراهم تسلیمی من بی صدا پیش شما پیداست من برگ زردی که رها در دست طوفانم تنهاییم حتی از اون دور دست ها پیداست حالا که اینگونه جهان با درد همراه است بیگانگی در چهره های آشنا پیداست از لا ب لای خاک و گِل من سر بر آوردم...
-
هر امامی جایگاهی در جهان دارد ولی
چهارشنبه 21 آذرماه سال 1403 11:47
هر امامی جایگاهی در جهان دارد ولی علت خلقت بود زهرا (س) فقط اعجاز نه ... درس عفت تا ابد این آیه از نور خداست چادرش می سوخت اما لحظه ایی سر باز ، نه... بلبل عرش خدا پروانه گی را پیشه کرد بی صدا می سوخت اما از حیا آواز نه ... او علی بود و علی او ، هر دو یک روح و بدن گاه رهبر گاه رهرو شد فقط همراز نه ... سوره کوثر گواه...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 21 آذرماه سال 1403 11:46
-
باد به موی تو وزیدن گرفت
چهارشنبه 21 آذرماه سال 1403 11:44
باد به موی تو وزیدن گرفت سیب دلم سرخی چیدن گرفت ابری ی چشمم به نگاهت که خورد تاری آن قدرت دیدن گرفت تا که انار لب تو چاک خورد روح به من اذنِ دمیدن گرفت بازِ پریشان به قفس بازگشت چشمت از او بالِ پریدن گرفت جوهرِ نایابِ محبت شدی خامه پی ات جانِ دویدن گرفت رویش دل بود همان لحظه که باد به موی تو وزیدن گرفت میثم علی یزدی
-
با ذهنی خسته وحالی پریشان
چهارشنبه 21 آذرماه سال 1403 11:42
با ذهنی خسته وحالی پریشان اهی می کشم از ته جان با غصه های تکراری روزانه سرد می شوم من از زندگی دوباره صدای نفس های گرفته ام می رسد به اسمان صد طاق اسمان صدا اید از انفجار زمانه من با دلی شکسته این جا چشم دوخته ام تا شاید اید مهدی فاطمه س شاید این چینی شکسته دل را مهدی جان باشد مرحمی دوباره زهرا شعبانی
-
فصل پاییز
چهارشنبه 21 آذرماه سال 1403 11:41
-
پنداشتم در واقع دیدم تو را
چهارشنبه 21 آذرماه سال 1403 11:35
پنداشتم در واقع دیدم تو را خیال انگیز شد آنچه دیدم آینه در باورم نقش سیمای تو بود در واقع سایه خیال بود در ذهن من آشیانه ام گرم بود آغوشم سرد شد زمانی که رفتی سفر شب پر ستاره ام خاموش شد در این غروب ماه در آخرین خیال سبز بودی در واقع زردی نبودنت سایه انداخت در آنچه دیدم در تصورم چله نشینی داشتم در آرزوی برگشتن بهار...
-
دلبری روزی ز من پرسید ،تو آیا شاعری؟
چهارشنبه 21 آذرماه سال 1403 11:33
دلبری روزی ز من پرسید ،تو آیا شاعری؟ شعر می گویی، تو دراین کار آیا ماهری؟ میتوانی وصف من گویی تو با طبع روان؟ نقشی از من زنده سازی با زبان دیگری؟ وصف گیسویم شب و رویم مثالِ ماهتاب طاق ابرویم کمان و هر مژه چون خنجری نقشی از جامی تو با لبهای شیرینم بکَش پر کن از شهدِ غزل مینای آن را ساغری مرمرین اندام من الهام می بخشد...
-
جان حاضر و پنهان به نظر بر سر کار است
چهارشنبه 21 آذرماه سال 1403 11:31
جان حاضر و پنهان به نظر بر سر کار است ما بی خبر و او به سر قول و قرار است انسان که به نادیده کمی پرده دری کرد در پشت همان پرده تلاشش به مهار است از بابت تفتیش و به افشای فلان راز نیم کاسه به هر کاسه عجب دامنه دار است جمعی به سوالیم و موافق به قرائن معتاد که هشیار شود خُرد و خمار است ما ماتِ به این بازی و با علت و...
-
تو آن مردی که مردی مینمایی
چهارشنبه 21 آذرماه سال 1403 11:30
تو آن مردی که مردی مینمایی ز مهر و عاطفه گویی جدایی نروید گل به سنگ سینه تو تو تندیس سیه فام جفایی بنازی بر کف مشتی زر ناب اگر مردی به خصلت شو طلایی مشو غره که مردم میخرم من و یا بندم به قدرت من به جایی اگر تا مرز دنیا خط کشی تو نباشد سهم تو جز خاک پایی چراغ خانهای روشن کن امروز که فردا گل به گلدان خدایی به جز نامی...
-
دیروز دیگ من آدرس دیگ تو را می گرفت
چهارشنبه 21 آذرماه سال 1403 11:28
دیروز دیگ من آدرس دیگ تو را می گرفت مواظب باشی ها دیگ من رویش سیاه شده غلامحسین افراس
-
گویدکه از عشق مرا خون به جگر شد
سهشنبه 20 آذرماه سال 1403 11:34
گویدکه از عشق مرا خون به جگر شد یارم به جفا رفت و کَس یار دگر شد بی چاره دل کز اول نبودش عاشق او یار زان بعد دلش سنگ چنان کوه و کمر شد او رفت غزل های من اینطور تموم شد هر بیت که گفتم هر شعر نفرینی دگر شد من عشق و محبت به دلم نیست نمانده این ظلم هم از یار بر این پاره جگر شد رویا جلیل توانا
-
فصل پاییز
سهشنبه 20 آذرماه سال 1403 11:33
-
نمیخوام فیلم درارم
سهشنبه 20 آذرماه سال 1403 11:29
نمیخوام فیلم درارم ولیکن ، کاملاً بیقرارم چون میزان الحراره م انگارمیخوام بزودیِ پَر درارم من تبرم ، یا طیاره تبارم ؟ جزوِ طیور که نیستم اما تبر؟ شاید چون دارم زندگیمو، از ریشه درمیارم شاید گویی جبّارم شاید گویی به یک جنون دچارم شاید گویی ناشکرم ، وقتی برکتها رُو هِی میخورم ، اما در دنیای خدا هوارم بَدَست حسِ یه آوار...
-
عَیادت،، آرامشی نیک بر دلتنگیِ بیمارست
سهشنبه 20 آذرماه سال 1403 11:28
عَیادت،، آرامشی نیک بر دلتنگیِ بیمارست زدیدار مریض دردش رفته و داند بیدارست ز لبخند رضایت،آن بیمارِبستری برتختِ درمان تو نیز آرام گیری ز احوالپرسی بر این و آن یک درد ز بیمار کَم کنی و هزاران درد زخود قدر بدانی سلامتی و نچرخی بر درد بیخود ز عیادت، بیمار بر حس تنهایی نباشد دگر ز خدا خواهد کَس و کارش نگیرد دردسر گر دعایی...