| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
دلبری روزی ز من پرسید ،تو آیا شاعری؟
شعر می گویی، تو دراین کار آیا ماهری؟
میتوانی وصف من گویی تو با طبع روان؟
نقشی از من زنده سازی با زبان دیگری؟
وصف گیسویم شب و رویم مثالِ ماهتاب
طاق ابرویم کمان و هر مژه چون خنجری
نقشی از جامی تو با لبهای شیرینم بکَش
پر کن از شهدِ غزل مینای آن را ساغری
مرمرین اندام من الهام می بخشد به تو
گر که بشناسی زَر و دانی تو قَدر گوهری
نازِ چشمم را چگونه می نویسی درکتاب؟
چونکه میسوزد ز نازم هر کتاب و دفتری
گفت بسیار و فقط خیره نگه کردم به او
تا فراموشش نگردد نکته ای یا خاطری
دید مبهوتم ، بخنده دست زد بر شانه ام
گفت، می دانستم از اول ، کلاسِ آخری
گفتمش مداح شاعر نیست این آنجا بجو
من نگفتم در تمام عمر شعری سَرسَری
راست میگویی تو، شاعرنیستم من نازنین
گرچنین باشد خود از هر شاعری شاعرتری
تا که ناقوسی نلرزد کی از آن آید بگوش
بانگ هشداری که در راهست روزِ محشری
حرمتی دارد قلم که از نقشِ آن آید پدید
گر که باشد در وجودِ صاحبِ آن جوهری
شعر یعنی عاشقی و عشق هم یعنی خدا
هر زمان عاشق شدی بشنو ز من شعر ِتَری
کرد شوخی هرکه با شعله در آتش اوفتاد
پس مراقب باش نسوزاند ز تو بال و پری
پژند محرر صفایی