-
حجاب
چهارشنبه 28 آذرماه سال 1403 12:15
-
چه راحت میرود عمرها گوئی رودی روان است
چهارشنبه 28 آذرماه سال 1403 12:14
چه راحت میرود عمرها گوئی رودی روان است مپندارید جاری نیست و در یکجا مکان است به گردون میرود فریاد آدم ها از درد پریشانی هوارش از دل تنگ و عصیانش به جان است به یک فرمان می گدازند جان انسان ها نه رحمی به پیران ، کودکان و نه جوان است هزاران آرزو در ذهن بود و جان ها بی انفاس بجرم اینکه انسان است آه .. دل سوزان است بدستور...
-
سرشک دیده ی شوقم اگر ترانه شدم
چهارشنبه 28 آذرماه سال 1403 12:13
سرشک دیده ی شوقم اگر ترانه شدم طلوع نکهت صبحی پر ار جوانه شدم دلم به سیب نگاه تو بند چیدن بود که چون انار ترک خورده دانه دانه شدم تو از تلاطم دلدادگی چه می دانی چگونه راهی دریای بی کرانه شدم مرا ببر به تماشا به فصل رویایی که لرزه بر سر حتای مرگ شانه شدم چرا به گوشه ویرانه منزوی باشم منی که دفتر صد شعر بی بهانه شدم تو...
-
دوست دارم در هوای برگ ریز
چهارشنبه 28 آذرماه سال 1403 12:12
دوست دارم در هوای برگ ریز تیغ عشق خود کنم بسیار تیز در بغل گیرم تورا بویت کنم جان فدای پیچش مویت کنم محمدتقی امانی
-
من و افسون چشمان تو دیدنها
چهارشنبه 28 آذرماه سال 1403 12:11
من و افسون چشمان تو دیدنها گل حرست ز لبهای تو چیدنها تو و آن نرگس مست و خمار آلود من و آن نرگسانت را ستودنها تو و آن حسن روز افزون رخسارت من و انگشت حیرت را گزیدنها تو و آن تیغ زیبای دو ابرویت من بیچاره و در خون تپیدنها تو و آن رقص گیسوی چلیپایت من و تار غمت بر دل تنیدنها من و این شوق دیدار سیه خالت تو و همچون غزال از...
-
پول همی تاخت و آدمیان به دردسر انداخت
چهارشنبه 28 آذرماه سال 1403 12:10
پول همی تاخت و آدمیان به دردسر انداخت غیرت بِگرفت و بر همگان پوزخندی ساخت پول به تعظیم آورد هر مرد و زن بی اراده شهامت بگرفت و شد پادشاهی بی اندازه پول خدای هر کس و ناکس شد در جهان ز بودش برادر تیغ کِشید و برادرش همی عریان پول در میان باشد عشقِ هرعاشقِ نامردِ بی چیز فدا کند معشوق به ذرّه ای از بر آن بی همه چیز پول...
-
دیگران را میدری تا که بگویی من منم
چهارشنبه 28 آذرماه سال 1403 11:57
دیگران را میدری تا که بگویی من منم دستی آخر بشکند تندیس زیبایت صنم با هیاهو تا یکی باشی در این دنیای دون لحظهای آید که بنیاد تو را بر هم زنم تو گل خرزرهای هرکس ببوید بوی تو در دلش گوید بباید ریشهاش را برکنم این تفاوت بین ما باشد زمین تا آسمان تو به فرشی من به عرش کبریا سر میزنم من انیسم با خدا تو مونس اهریمنی تو...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 28 آذرماه سال 1403 11:56
-
سوسوی خیال
چهارشنبه 28 آذرماه سال 1403 11:54
سوسوی خیال می شست قطره قطره اشکش را می ترسید بادی که می وزد، دزدک یادت باشد ........ اعظم حسنی
-
باشهدا
چهارشنبه 28 آذرماه سال 1403 11:53
-
ای عشق تو بهانۀ ای برای آوارگیم
چهارشنبه 28 آذرماه سال 1403 11:52
ای عشق تو بهانۀ ای برای آوارگیم هم شمع وهم بسان پروانگیم میسوزم امشب وبازشب های دگر پایان نشود فتنۀ تووسوزوبیچارگیم عبدالمجید پرهیز کار
-
چقدر اینجا قشنگه
چهارشنبه 28 آذرماه سال 1403 11:51
چقدر اینجا قشنگه زندگی رنگارنگه صدای ساز چوپان پرنده های خوش خوان دِلای صاف و ساده شبای پر ستاره پیچیده تو کل دِه عطر گُلای تازه بوی نَم باروناش سبزی دشت و صحراش گِره زدن اینجوری حال ما رو به خوبی سروش جلالی
-
ای آغاز دوباره ی روح و جان من
چهارشنبه 28 آذرماه سال 1403 11:50
ای آغاز دوباره ی روح و جان من ای بهترین همدم و همراه من ای معشوق زیبا تو همانی که این دل دیوانه بدون تو هرگز نمی تواند تو همانی که واژه ی عشق را در دلم رویاندی بهترین ها با تو با من همراه می شوند دوستت دارم و خواهم داشت و بدان این ابدیست که عشق تمام مرا فرا گرفته و هیچگاه لبخند خود را فراموش مکن چرا که من آنگاه در شعر...
-
شانه ایی از چوب عنبر
چهارشنبه 28 آذرماه سال 1403 11:49
شانه ایی از چوب عنبر ساخته ی دست صنوبر شاه بانوی قصر بی همتای عالم میکشد بر گیسوانش میآید نوای چنگ رامشگر درو یاقوت سنگ یشم زمرد رنگ زرد ریخته در تاجی قشنگ تن جامع از ابریشم رنگ چمن شمشاد و رعنا ز خود بیخود شدند چون ز خود برتر بدیدن خم شدند دخت ایران ایران دخت نامش برگزید نام جاوید سرزمین بر خود نهاد چون که می دانست...
-
مرا کجای تهران جا گذاشته ای ؟
چهارشنبه 28 آذرماه سال 1403 11:48
مرا کجای تهران جا گذاشته ای ؟ تا با لهجه ی خاص زیر نور ماه پرسه گرد کوچه های کهن سالی شوم که از عبور آرام باد از زمزمه ی پنهان دیوار ها از شدت علاقه دنیا را بغل کنم پنجره ها را ببوسم که شاید دریچه ای باز شود از عطر صبح تا به مرز حضورت برسم معظمه جهانشاهی
-
هوای عشق داری توی چشمات
چهارشنبه 28 آذرماه سال 1403 11:38
هوای عشق داری توی چشمات نگاهِت حرفهای ناب داره بیا بانو که آرومم کنارت وجودِت مرهمِ چشمای زاره پر از احساسِ خوبم تا تو هستی بیا پیشم که درمانی به دردم نجاتم میده هی آغوشِ گرمِت بمون... من خسته از شبهای سردم کنارِت فصلِ سرما هم قشنگه تو باشی غرق میشم توی پاییز به آغوشم بکش ای مهربونم بمون با شاعرِ از عشق لبریز تو...
-
تو غایب از نظری و به جستجوی توام
سهشنبه 27 آذرماه سال 1403 11:28
تو غایب از نظری و به جستجوی توام میان جمع بزرگان به گفتگوی توام حقیقت آن که نبینم جمال روی تو را به بازخیز قیامت پی سبوی توام صدای خوب تو از هر ترانه میآید همیشه فکر ملاقات و بوس روی توام تو بوی احمد و مولا و فاطمه داری بدین جهت پی جامه و عطر و بوی توام کلام من به سر آمد، که این بشر هستم برای حسن ختامم: در آرزوی توام...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 27 آذرماه سال 1403 11:27
-
زمزمه قطرات آب
سهشنبه 27 آذرماه سال 1403 11:25
زمزمه قطرات آب در تلاطم موج دریا مانند ترانه عاشقی زیباست نوای دل بر آورد ز خروش که من آرامش در حضور تو دارم صدای دریا واقع از دل اوست غوغا دارد ز نهان می خروشد از وصال آب جریان دارد زندگی در کالبد زمان بگذارید دریا فریاد برآورد که تنهاست در این موج های سرگردان می مانم تا بشنوم صدای دریا را غرش دل طوفان زده آتش می زند...
-
تکلیف سکوت را روشن کن
سهشنبه 27 آذرماه سال 1403 11:21
تکلیف سکوت را روشن کن بدون حرف های تو سکوت الفبا می سازد سارا رضایی
-
الهی خدا برات بسازه
سهشنبه 27 آذرماه سال 1403 11:20
-
دستهایم را می تکانم
سهشنبه 27 آذرماه سال 1403 11:19
دستهایم را می تکانم چشمهایم را می دزدم سر به زیر بارِشرم می ترکد استخوانم فرزاد امین اجلاسی
-
لیلای من باز آمدم مجنون و دیوانه
سهشنبه 27 آذرماه سال 1403 11:17
لیلای من باز آمدم مجنون و دیوانه حالِ دلم بی تو کمی سرد است و ویرانه دنیا به کامت گشت دل ذوقش زمین اُفتاد رفتی نماندی گشته اَم با بخت بیگانه من می برم یادم چه ها با جان من کردی یادت مسیرم را سپرده دربِ میخانه از لیلیِ هر قصه فهمیدم جفا کاری میخواهمت چون قصه ها ای عشقِ افسانه بعد از تو دیگر زندگی هرگز به کامم نیست هرشب...
-
.....شهر ماضی.....
سهشنبه 27 آذرماه سال 1403 11:16
.....شهر ماضی..... شهر را پر از یونجه کنید شاید خرهای شهر سیر شوند نوبت به موشها که میشود گربه ها را رها کنید موشها طاعون این شهروند باید شهر را پاک کرد از اینهمه پلیدی سگها نقشه کشیده اند که شهر را چپاول کنند گربه ها را رها نکنیم طاعون شهر را میبلعد رهایشان کنیم سگها گربه ها را میدرند پس چه کنیم خر ها را رها. کنیم؟...
-
منم لیلی تو مجنونم نمیشی
سهشنبه 27 آذرماه سال 1403 11:13
منم لیلی تو مجنونم نمیشی منم مرهم تو زخم قلب ریشی چه سازم با تو ای دور از محبت زنی هر دم به جان من تو نیشی منم چون آسمان سرخ و آبی تو چون فصل خزان در گرگ و میشی اگر بردی بود در دلربایی تو بردی گوی سبقت را تو پیشی فروغ قاسمی
-
آن رفتهگری که در سحر بیدار است
سهشنبه 27 آذرماه سال 1403 11:12
آن رفتهگری که در سحر بیدار است یا کارگری که زحمتش بسیار است باید همه قدردان آنها باشیم چون کار و تلاششان پر از ایثار است احسان آریاپور
-
سیاه ابر خروشیده بر تشنگیهای دشت و دمن
دوشنبه 26 آذرماه سال 1403 12:07
سیاه ابر خروشیده بر تشنگیهای دشت و دمن ببارد باران،نپرسد که این خار باشد وآن یاسمن مساوات در حوزه بارشش دائما ً بر قرار ببخشد ز آب حیاتش فراوان به هر انجمن اگر آبر باران سیاه است و دلگیر و زشت به بخشش و ایثار او، میشویم آن صنم را شمن حیات جهان را خداوند به باران نمود استوار به ما هدیه کرد سبزی جنگل و کوه را بی ثمن چو...
-
طبیعت
دوشنبه 26 آذرماه سال 1403 12:06
-
یک زمانی
دوشنبه 26 آذرماه سال 1403 12:05
یک زمانی با زبان تو سرنوشتت بیست شد در زمانی دیگر اما با زبان تو سرنوشتت نیست شد این زبان با حرفها من نمی دانم چرا باید اینجا حرف باشد من نمی گویم چرا شاید این خود حرف باشد چون به دنیا آمدیم جز بر سکوتم چاره نیست گر زبانم باز شد آبرو بر دوستان مهر بر همسایه نیست لال بودن با سکوت دم ساز بودن حرف را اندازه گفتن یا که نه...
-
آمدم پیشت مرا یک بوسه ای مهمان کنی
دوشنبه 26 آذرماه سال 1403 12:04
آمدم پیشت مرا یک بوسه ای مهمان کنی ای طبیبم دردِ بی درمانِ من درمان کنی بی تو یک عمری لبانم مانده دوراز خنده ای این لبان رابارِدیگر دلبرا خندان کنی ماکه از عشقت چنین رسوایِ عالم گشته ایم عشقِ خودرا دلبراازماچراپنهان کنی بهرِ عشقت همچو من پیدانمیگرد جهان بامن ای دلبر چرا رفتار چون رندان کنی ما که ازبهرت نگارا جان فشانی...