-
تنهایی
شنبه 1 دیماه سال 1403 11:37
-
لعنت به ابرهای دوری
شنبه 1 دیماه سال 1403 11:35
لعنت به ابرهای دوری باران انتظار تو اصلاً بند نمیآید وقتی تنها میشوم در اتاق خاطراتت با خودم کنار نمیآیم و حواسم پرت میشود پی خیال بودنت و بیاختیار لحظههایم در اتاق تنگ سینهام زندانی میشوند و باران گونههایم را لیز میکند و به همین سادگی دوریت آنروز مرا دار میزند و اکنون هر لحظه و هر دم منتظرم که بازآیی برای...
-
روز و شب فکر تو در سر بودم ای فرزند
شنبه 1 دیماه سال 1403 11:34
روز و شب فکر تو در سر بودم ای فرزند که کجایی چه میکنی ای گل من ای دلبند ز خدا پرسم از این عشق و از این شیدایی که چه سان مهر تو را کرده به جانم پیوند دل شدن سوختن و ساختن از مادر بین سوزد و میرد و بر روی تو دارد لبخند گر بداند که غمی کرده دلت افسرده به تو خود را برساند به هزاران ترفند پر کند باز به پرواز که بیند رویت...
-
شب یلدا، چه شور وباصفابود
شنبه 1 دیماه سال 1403 11:33
شب یلدا، چه شور وباصفابود کوهایش سپید،سرماوصدا بود شب یلدا شبِ، عشق ودور هم بود کُرسی بادورهمی اش، زیبا ورفاه بود شب یلدا دِرازو، پُرزقصّه ورهابود تولد عیسی هم، درشبِ یلدا بود پدرو مادربزرگ، بالب وخندان رو آغوشش باز، دل هاشان باصفابود لبو وتخمه شور،باقُل قُلِ سماور دوربخار هیزمی ،حرارت دل با گرما بود پدر بزرگ...
-
وقتی داشتم برای گرفتن دست هایت تقلا می کردم،
شنبه 1 دیماه سال 1403 11:32
وقتی داشتم برای گرفتن دست هایت تقلا می کردم، کاش بیشتر به چشم هایت نگاه می کردم من عاشق چشم هایت بودم نهایت عشق برای من نگاه کردن به چشم هایت بود.. نه تقلای بیهوده برای گرفتن دست هایت و من نمیدانستم و سپس اندوه و حسرت.. اندوه نرسیدن.. و حسرت از دست دادن. علی کسرائی
-
بوسه ای نوشین ز جامِ لاله گون میخواستم
شنبه 1 دیماه سال 1403 11:31
بوسه ای نوشین ز جامِ لاله گون میخواستم هجرتی مستانه تا عمقِ جنون میخواستم مینوازد مطرب اما دل ندارد رغبتی مویِ در باد و ندایِ ارغنون میخواستم بینِ وهم و واقعیت ها گم و سرگشته ام گم شدن در بحرِ چشمِ آبگون میخواستم وصلِ ما، چون وصلِ شب با روز میشد در سپهر یک شفق بر نقشِ عشق از رنگِ خون میخواستم این جدایی، حاصلِ یک آرزوی...
-
گمان میکردم آمده ای مرهم به روزگارم باشی
جمعه 30 آذرماه سال 1403 11:52
گمان میکردم آمده ای مرهم به روزگارم باشی اما رفتی و چی ماند از من جز خاکستر پشت سکوت شب ها تو را می جوییم هر سو که می نگرم تو را می بینم مثل یه خاطره دور در گذشته جا ماندی چرا این دل تسلیم نمی شود به فراموشی دانیال عقیلی
-
فصل پاییز
جمعه 30 آذرماه سال 1403 11:50
-
میشوی سوار بار میبری به خر
جمعه 30 آذرماه سال 1403 11:47
میشوی سوار بار میبری به خر در میان سنگلاخ کوه گشتهای سوار روی خر میش و گاو دشت میبری آب و نان می نهی میان خورجین خر گر صعود میکنی به کوه راه سخت میدهی به خر خوشههای گندمان و جو میکنی درو کار خود ببرجلو حرف بد مزن به خر حرف بار خر مکن گوش میبری دلال میشوی نان مفت میخوری گمال میشوی شیر آب میکنی هی دروغ چاپ...
-
خستهای هستم که تنها میروم در دشتِ شب
جمعه 30 آذرماه سال 1403 11:43
خستهای هستم که تنها میروم در دشتِ شب با خیالی سایهآسا میروم در دشتِ شب کولهبارم حاویِ بس خاطرات و محنت است دورتر از چشمِ دنیا میروم در دشتِ شب رویِ دوشم میکِشم من را به سختی باز هم مثلِ هرشب سویِ فردا میروم در دشتِ شب مُردهای هستم که هردم میدهم بر خویش جان میشوم بر خود مسیحا میروم در دشتِ شب دستِ یاری از...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 30 آذرماه سال 1403 11:42
-
زندگی زیباتره..
جمعه 30 آذرماه سال 1403 11:38
دلیل این همه علاقه.. یعنی چی میتونه باشه ؟ کی فکرشو میکرد ی روز قلبم .. این همه سر به راه سه.. تو بلدی منو بفهمی .. فرق تو با بقیه اینه.. واسه همینه همه حرفات.. بدجوری به دل میشینه.. شاید به این دلیله.. تو هدیه ی خدایی.. از جنس آسمونی.. از بس که خیلی ماهی.. مزه ی با تو بودن .. شیرینه مثل رویاست.. آبی ست چشم مستت.....
-
فراموشم شده کی بود و هستم
جمعه 30 آذرماه سال 1403 11:37
فراموشم شده کی بود و هستم فرو بستم به زانو هر دو دستم قناری... ای پرستو... ای مهاجر چرا من دل به دنیای تو بستم..؟ سیدمحمدرضاموسوی
-
من آن کشتی بیلنگر میان آتش و آبم
جمعه 30 آذرماه سال 1403 11:34
من آن کشتی بیلنگر میان آتش و آبم که بر بالین نرم موج اقیانوس میخوابم درون سینهام گنج گرانسنگی نهان گشته و در تاریکی دریا چو شمعی کور میتابم کسی دیدار من را در کف دریا نمیخواهد اگرچه نغز و پر مغز و چو شعر تازهای نابم شدم تنها و خسته از هراس و درد و بیتابی نه از اکنون که از آیندهی خاموش بیتابم از آن کشتی که...
-
پیوسته سئوال من زعقل و دل این است
جمعه 30 آذرماه سال 1403 11:33
پیوسته سئوال من زعقل و دل این است بی عقـل اگر دلـی شود بی دیـــــن است گویند که فــارغ از دو عالم است این دل آزاد شده ز درد عشـــــــق دیریــن است ابوالقاسم میدانی
-
شب یلدا ، شب غم را شکستن
جمعه 30 آذرماه سال 1403 11:27
شب یلدا ، شب غم را شکستن به یاد هم ، کنار هم نشستن شب شادی ، شب از غم گذشتن شب بخشش ، شب از هم گذشتن یلدایتان مبارک ناصر مهرابی
-
ز آغوش تنگم مگریز
پنجشنبه 29 آذرماه سال 1403 11:46
ز آغوش تنگم مگریز این سردی من از آنست کاتش شهوت جانم را تا خاکسترش دفن کردم. شاید به شعله ی سیگارت دوباره نفس گیرم... از من دریغ مدار یک دم آخر را، که به شعله ی کبریت تو دلگرمم. یک نخ... یک دم... نجات قاضی پور
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 29 آذرماه سال 1403 11:42
-
دلم خوکرده عادت را دل آزرده ازاین نانم
پنجشنبه 29 آذرماه سال 1403 11:39
دلم خوکرده عادت را دل آزرده ازاین نانم فراموش کاردرگاهت مترسک براین ایوانم هراز گاهی که تو بر دل عبور برتری کردی من مغرور غافل را تو چه می خوانی ای جانم هوای دل به پاس این هواخواهی دگرگون است غم نان دارم و یا رب تو می دانی که انسانم حضور باوری خسته شکسته قرب انسانی کماکان رو به ابلیسم به یغما رفته ایمانم کنارم جان دهد...
-
جنگ
پنجشنبه 29 آذرماه سال 1403 11:35
جنگ... واژهی چندش آوریست برای جهان برای من منی که دستهایم با زندگی آشناست و عمیق ترین زخمهایم ردِ مِهر داسِ نان چین مرا چه به جنگ دستهایم را چه به تفنگ انگشت من چه قرابتی با ماشه داشت و دوستیمان از کجا شروع شد؟ هزاران من اینجا ایستادهاند همه تفنگ به دست... بر گُردهایمان جای پاهاییست اما هیچکدام نمیدانیم جای...
-
حال خوب
پنجشنبه 29 آذرماه سال 1403 11:34
-
آه ای بهار دلربا ، کی می رسی
پنجشنبه 29 آذرماه سال 1403 11:32
آه ای بهار دلربا ، کی می رسی در بوته زار سرد زمستان گرگ های نابکار زوزه می کشند ، بره های نوبلوغ در سوز سرما می لرزند و هی هی چوپان بریده بریده به گوش می رسد نی لبک در دستان خیس بچه چوپان قندیل بسته است . آه ، ای بهار دلربا ، کی می رسی از راه ... ارسلان رشیدی
-
ای خدای سحر، روشنی جانم تویی
پنجشنبه 29 آذرماه سال 1403 11:30
ای خدای سحر، روشنی جانم تویی قبلهگاه دل پریشانم تویی چون به نام تو دعا آغاز شد اشک شوقم بر رخ من باز شد یا الهی، ای که رحمت بیکران عالمی در سایهات دارد امان در سحر، دل سوی تو پر میزند آه من بر عرش اعلی میرسد جود و فضلت، نور جان عاشقان مهر تو آرام دل بیخانمان از خطاها دست ما کوتاه کن قلب ما را با صفا همراه کن در...
-
تو اگر زاده ی شوقی
پنجشنبه 29 آذرماه سال 1403 11:28
تو اگر زاده ی شوقی پر بگیر از دامن دشت خاطرات را زنده کن هر چند یک کف دست یاد را نظر بازی ما بگذار شاپرک پر کشد تا بوده و هست حسن گودرزی
-
تار من با پود تو
پنجشنبه 29 آذرماه سال 1403 11:27
تار من با پود تو دست من و آغوش تو نجوای خاموش صدا در لحظه حضور تو در جستجوی بودنت حتی به گاه بود تو ای همپیاله هم صدا دل میبرد گیسوی تو صد کار دل با خلوتت از یاد من هی میرود با بود تو در روی تو ... مسعود زعفرانی
-
دلتنگ
پنجشنبه 29 آذرماه سال 1403 11:21
دلِ تو تنگ و دلم تنگ تر از نای نفس تو مرا خوانی و من بغض گلوگاه قفس شبِ تو سرد و تبم آتش سوزان ازل تو ز من دوری و من بی تو به دور از همه کس
-
زیر و رو کردی جوانیّ مرا با یک نگاه
چهارشنبه 28 آذرماه سال 1403 12:21
زیر و رو کردی جوانیّ مرا با یک نگاه سیل چون آید، هرآنچه هست، با خود میبرد... امین درافشان
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 28 آذرماه سال 1403 12:20
-
ای طلوع اولین غروب من
چهارشنبه 28 آذرماه سال 1403 12:17
ای طلوع اولین غروب من ای نشسته در نگاهت خاطره ای تبلور شمیم عاشقی چشم انتظار دیدنت پشت پنجره رد شو از کوچه ی ما دوباره عشق رد شو از کنار این شبگرد عاشق ای قشنگی غم همیشگی شب ها و روزها و دقایق بی تو فصل عاشقی معنا نداشت با تو کشتی غمم در گل نشست ای نسیم آشنای کودکی بی تو شیشه ی عمر من شکست لحظه ها گرداب ذهن من شده عمر...
-
دمِ رفتن بود نگرانِ چشمانت دوخته بر چشمانم
چهارشنبه 28 آذرماه سال 1403 12:16
دمِ رفتن بود نگرانِ چشمانت دوخته بر چشمانم دیر نرسی گفتیم به لبخندی گفتمت تازه رسیدهام برایم شعر بگو گفتیم به شرمخندی گفتمت ولی بدون چشمانت چگونه؟ گفتیم به آخرین نگاه میهمانم کن گفتمت تکیه مزن بر شیشه نازک چشمانم فرو میریزد. مسعود حسنوند