-
تجربه نویسد درد دل ها
شنبه 8 دیماه سال 1403 12:02
تجربه نویسد درد دل ها به سر برده می کند درک ها نگاه سرچشمهِ ناگفته ها صدا باشد آکنده از بغض ها قلب درد آمده روی آدم ها زبان قادر نباشد بیان ها چه بیماریست به جان ها چرا عاجز ندارد درمان ها پوران گشولی
-
دری به روی دل غمگینم چو بست درد
شنبه 8 دیماه سال 1403 11:58
دری به روی دل غمگینم چو بست درد درمانی برای این خواهم که هست درد آزار رسند مرا که دگر آزاد مزاشتند اینان زار زنم زین گه زندگیم را باد رست درد امیرعلی سلمانیان
-
مهر را از مهربانی های یار آموختیم
شنبه 8 دیماه سال 1403 11:57
مهر را از مهربانی های یار آموختیم بیخودی ها را از آن چشم خمار آموختیم در خزان سرد مهری در غم گلهای باغ های های گریه از ابر بهار آموختیم گاه درد و گاه درمان گاه نیش و گاه نوش این همه از شوخ چشمی های یار آموختیم سوختن در جمع مشتاقان کوی دوست را با هزاران خون دل پروانه وار آموختیم قصه زلف و بناگوشش به دل گفتیم گفت: نکته...
-
آسمونم قبلنا بارون داشت
شنبه 8 دیماه سال 1403 11:54
آسمونم قبلنا بارون داشت قصههای تو کتاب شیرین ، فرهاد ، رستم لیلی و مجنون داشت. شب عیدا همیشه تنها بودیم همسایهی ما ولی یه عالمه مهمون داشت اون موقع آسمونا تاریک نبود راهروهای تو خونه باریک نبود ننه جون تو مطبخ آشپزی میکرد همه چی دور نبود نزدیک نبود آش پزون شعله پزون هول هولکی شئون نداشت آب تازه تو قوری روی اجاق منت...
-
ز تنهایی گذر کردم دمی را من سحر کردم
شنبه 8 دیماه سال 1403 11:52
ز تنهایی گذر کردم دمی را من سحر کردم چو کار خود نظر کردم چقدر خبط وخطر کردم فرو بردم سر خود را ز، زیر لاک و زیر خاک چه غفلت برده ام من که نبردم بهره از این خاک زهرا شعبانی
-
بر لب پنجره ایستاده دود میکرد سیگار
جمعه 7 دیماه سال 1403 11:51
بر لب پنجره ایستاده دود میکرد سیگار منم عاشق و مجنون و دیوانه بی قرار دودِ سیگار و افکار سرگردانِ من شرار نگاهش آتش انداخت بر خرمن جانِ من چو دستم بود کوتاه از آن زلف دوتا سوختم و خاکستری ماند از من به جا میخواهم ای باد مرا با خود ببری بر مزارع سرسبز بارلی بگذری میخواهم که از جانم سر برآرد گیاه باشد خدارا که عمرم...
-
بردی حواس و عقل و دل آرامتر بخند
پنجشنبه 6 دیماه سال 1403 12:02
بردی حواس و عقل و دل آرامتر بخند بلبل شد از دَمت کسل آرام تر بخند در باغ و کوه و دشت به دلخواه خود نرو گُل میرود به سوی گِل آرامتر بخند ای روشن از تو دل، نظری سوی ماه کن مهتاب را نکن خجل آرامتر بخند تاریک بهتر است ، نکن با صدای خود شب را به روز متصل آرامتر بخند دست از تو سوخت ، بگذر از این کامِ خوش زبان آماده است چای...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 6 دیماه سال 1403 12:00
-
تو فکر میکنی چون قلدرانی
پنجشنبه 6 دیماه سال 1403 11:58
تو فکر میکنی چون قلدرانی به چشم دیگران هم چون چوپانی به پای خود شیش جیب کمندی ولی افسوس که باز هم بی کمندی اشکان جلالی
-
کجای هستیام ایستادهای
پنجشنبه 6 دیماه سال 1403 11:57
کجای هستیام ایستادهای که قامتت در همه لحظههایم پیداست؟! تارا حیدری
-
معرفت
پنجشنبه 6 دیماه سال 1403 11:55
-
آنکس که نباشد ز ضمیرش آگاه
پنجشنبه 6 دیماه سال 1403 11:53
آنکس که نباشد ز ضمیرش آگاه از راه رود گهی و گاهی بیراه توفیق طلب کن بشناسی خود را تا راه ببینی و نیفتی در چاه علی اکبر نشوه
-
امشب دوباره یاد تو آرام من گرفت
پنجشنبه 6 دیماه سال 1403 11:45
امشب دوباره یاد تو آرام من گرفت زردی غم ، طراوت گلفام من گرفت لوحی که یاد بود تو بر آن نوشته شد شیرینی شراب خوش از کام من گرفت تقدیر، کاش، دنده عقب داشت کاش کاش آه اینچنین ، عزیزه ی ناکام من گرفت اما چه می شود؟ چه توان کرد جز فسوس داغ غمت، هوای خوش بام من گرفت دردانه ی قبیله ی ما، درد دادِمان دردی که دامن همه اقوام من...
-
بسته ام بردار فلک پای دلِ خویش اگر
پنجشنبه 6 دیماه سال 1403 11:43
بسته ام بردار فلک پای دلِ خویش اگر برود درپی عشق یا سخن از هجر راند کِشم ازدفتر خاطر به برون چوبِ الف بزنم ترکۀ تنبیه به پای دل اگر... بکشد ناز دلی یا بشود سر به هوا ندهم بار دگر گوش برآن داد و هوار امیرعلی مهدی پور
-
ناپخته شعری
پنجشنبه 6 دیماه سال 1403 11:41
ناپخته شعری بیم شروع دارد و رنگین کمان عاطفه می بافد و سفر میشود آغاز به زور دلتنگی با ابیاتی اشتباه در اشتباه امید را هم قافیه با بعید میکند و دیوار بی پنجره را بر سر شوریده ای آوار آنجا غنیمتی از فیض الهی نشسته در محراب چون ذکری که چنگ بر دل تنگ مینواخت و از رواق منظر چشم خلوتی یافته بود آنکه بدون پا گام بر می دارد...
-
فراموشت کنم یابگذرم ازچشمهای تو؟
پنجشنبه 6 دیماه سال 1403 11:39
فراموشت کنم یابگذرم ازچشمهای تو؟ آخه حرفی نمونده تا بگویم من برای تو طلوع صبح فردا را نمی بینم یقین دارم یقین دارم نمی بینم من حتی رد پای تو جوانی ام همه عمرم فدای تاری از مویت اگه بد بوده ام بگذر ز من جانم فدای تو نمیدانم کجای جاده رویعنی مسیرزندگانی رو غلط رفتم نشد باشم همیشه همصدای تو لبان پر ز لبخندت دلیل بودن من...
-
ز ظلم و جورِ بیپایان، نترسید
چهارشنبه 5 دیماه سال 1403 11:58
ز ظلم و جورِ بیپایان، نترسید ز خونآلودیِ طفلان نترسید مثالِ دیر و زود و سوخت و سوز... رسد هم نوبتِ ایشان، نترسید امین درافشان
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 5 دیماه سال 1403 11:56
-
من به آن طره مویی که ز زیبایی تو تاب نیاورد ...
چهارشنبه 5 دیماه سال 1403 11:54
من به آن طره مویی که ز زیبایی تو تاب نیاورد ... و به پیشانی تو سر سجده فرو برد... من....من به آن موی تو هم حس حسادت دارم... من که یک ذره کوچک در اطراف توام.. روی پوشانده از طره خجالت دارم.... طره موی تو قابل تر از چشم منست... که به توهر لحظه دلش خواست ارادت دارد... . . .ببین مرا که.... شاعری گم شده در کوی تو ام... که...
-
باید که بر کنم قمار بی هدف
چهارشنبه 5 دیماه سال 1403 11:49
باید که بر کنم قمار بی هدف کشانده است مرا به جای بی علف باید عوض کنم ز نو ستاره ام باید که جان برم از این ترانه ام باید نفس برم درون سینه ام گر حق حق دلم دهد اجازه ام ندیدمش به هر کجا که می روم نبینمش به هر کجا که می دوم چه گم شدم در این غبار وعده ها بگفتمش به یک سکوت پر صدا بیا بگو تو از میان قصه ها بیا ببر تو این...
-
بوی نارنج
چهارشنبه 5 دیماه سال 1403 11:48
-
تو آمدی و رد آمدنت روی ابرها
چهارشنبه 5 دیماه سال 1403 11:47
تو آمدی و رد آمدنت روی ابرها نشان داد پنجره های مانده در غبار را . دیشب وقتی مرده بودند باغچه ها و بنفشه ها تو آمدی و عیسی نگاهت دوباره زنده کرد تک ، تک مرده های درون را . فاطمه امیری
-
در رویا های ناباورانه
چهارشنبه 5 دیماه سال 1403 11:46
در رویا های ناباورانه با صدای موسیقی ابرها همراه آواز ملایم باران که قطره قطره می ریزد از ناودان بر لب خشکیده اصحاب کویر با صدای طنین انداز رعد و برق نام خدا می گذرد از احساس دل آواز باران با پیچشش در یادها آرامشی ست برای یادگار خاطره ها سقف پیر مرد قصه گوی می چکد بر درون قصه آزادی می خواند باران با آواز آزادی باد می...
-
کار دنیا را ببین، این گردش اعداد را
چهارشنبه 5 دیماه سال 1403 11:43
کار دنیا را ببین، این گردش اعداد را میکند مویت سفید ، بر آن وزآند باد را نور چشمات شود خاموش یا سویی ضعیف تا برد از دیده ات روی عزیزان یاد را آسیابی را که دائم لقمه ات درگیر کرد تا بگفت دردش کشیدی ناله و فریاد را خم شود قامت چو بیدی بعد آن سرو بلند بر زمین بینی چو برگی پیکر همزاد را ساعت قلبت دگر آن ساعت پر کوک نیست...
-
باشد که نباشد
چهارشنبه 5 دیماه سال 1403 11:41
باشد که نباشد من ام از دیدن تو و همینم کافیست... آدل آبادانی از شومینه ی کلبه ی تنهایی ام ملال اوج میگیرد و در آسمان بی مهتاب شب می نویسد حالاست زمانی که باید برگردی. آدل آبادانی ای عشق چه روشن است که آموزه هایم علف هرزیست بپای تو،، هنگامی که توسن دل دیوانه وار در مرغزار آرزو،، و بر پیکره ی سبز پنداره هایت میتازد و...
-
ای ماه شب کامل،در دولت دل سنگی
چهارشنبه 5 دیماه سال 1403 11:39
ای ماه شب کامل،در دولت دل سنگی یک شه بشود چون تو،یک عمر به دلتنگی در حکمت خالق من،ویران شده ومستم چون مثل تو باشد لیک ایام به بی رنگی زیبا شده ی آبی،عکی رخ مهتابی تو ناب تر از نابی،تو صلح پس از جنگی محمد حسام باباگلی
-
این یلدا شب ، بیداریم به دم پیروزی
سهشنبه 4 دیماه سال 1403 11:59
این یلدا شب ، بیداریم به دم پیروزی مگر کماله دیوان بیرون کنیم به بهروزی درین مشکین شب چراغ بردست گیسو بلندی حافظ از بهر حفظ روان خویش می خوانی انار سرخ سینه چاک بر ترمه آوردی ز رنگ گلگونش گل های پرپر ، به یاد آوردی وین شب یلدا سیب لبنانی بوی خون دارددانی ؟ هندوانه به شرط چاقو کام شیرین دارد دانی دخت ایرانی باشی چو...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 4 دیماه سال 1403 11:57
-
جارو زدم آب پاشیدم گفتم شاید میایی
سهشنبه 4 دیماه سال 1403 11:56
جارو زدم آب پاشیدم گفتم شاید میایی در پرده عشقت زدم با ساز دل نوایی گر بینیم نشناسیم آه و فغان و افسوس سوزاندهای از بس مرا در آتش جدایی ریزم ز شوق دیدنت الماس اشک دیده خندی به من کی باشد این اشک تو را بهایی گفتم میان این همه آدم نمای بی روح شاید دهم قلب تو را با اشک خود صفایی در زندگی باشد تو را صدها شعار و فریاد...
-
آسمان شب،
سهشنبه 4 دیماه سال 1403 11:54
آسمان شب، برایم بستری از قصه های رنج و درد، این روزگار را پهن میکند. ناگاه در گوشه از بستر چروک خودم جا میگیرم. ومنتظر اشکهای مهتاب میشوم. طلوع خورشید ، و غروب مهتاب، میزبان من هستند. دستهای نوازشگر خورشید،، برگهای بجامانده از، شعرم را میسوزاند. و تنها سروده ای که دوست دارم،، را برایم زمزمه میکند. نور خورشید را می...