-
خالق ما حیدر است و ما موالی علی
جمعه 14 دیماه سال 1403 11:52
-
تو مرا مهر نهانی، چه کنم راز نهان را
جمعه 14 دیماه سال 1403 11:51
تو مرا مهر نهانی، چه کنم راز نهان را تو مرا باغ جوانی، چه کنم خار خزان را نفسی با تو بهشتم، نفسی دور ز دیدت چو جهان بیتو پوچ است، چه کنم عمر گران را تو همان جان جهانی، تو همان گنج روانی چو تویی مهر دل من، چه کنم سود و زیان را هر نگاهت به نگاهم، شده درمان وجودم چه کنم با دل بیتاب، ز حسرت شبان را تو مرا عشق خدایی، تو...
-
ای اشکهایم
جمعه 14 دیماه سال 1403 11:50
ای اشکهایم مرا دربر گیرید به آنسو که به اقیانوس وجودم جاریست آنجا که همهچیز در یگانگی خویش آبیست ای لبخندم در اوج تنهایی اندوهم قایقی باش به سوی هرآنچه زیباییست ای چشمانم شوق رقصان تاریکی باش به سوی مواج درخشان روشنایی و در آخر ، ای دستانم آغوش بادبانی باش به سوی قلب سرخابی خورشید .... نجمه پاک باز
-
شده زار زنی زار زنی زار زنی
جمعه 14 دیماه سال 1403 11:49
شده زار زنی زار زنی زار زنی بردگی را بر بدنت داغ زنی؟ شده خواب کنی خواب کنی خواب کنی تا بروی هرزگی از بدنت پاک کنی شده خنده کنی خنده کنی خنده کنی جسدش را مثل دلت تکه و پاره کنی شده بر بدنت ضربه زند ضربه زند ضربه زند اخرش بر جسدش ضربه تیزی بزنی شده لال شوی لال شوی لال شوی بعدش با نفرت بر سرشان اوار شوی شده پلک زدنی پلک...
-
بر مزار آرام خویش روزی می گریست
جمعه 14 دیماه سال 1403 11:48
بر مزار آرام خویش روزی می گریست ان همه هیاهو و دلواپسی به کجا گریخت با دو چشم حقیقت بین خویش بشناس حال پریشان خاطر درویش گرچه با تکه نانی گرسنگی اش رفع می شود اما ان حال گرفته اش چگونه دفع می شود روزی که عمر بود از جنس طلا وقت به بطالت گذشت در ان سرا گرچه ماهی از اب گرفته شود تازه است اما عمر بر باد رفته، رفته است...
-
مادر،آئینه احسان همه تو
جمعه 14 دیماه سال 1403 11:47
مادر،آئینه احسان همه تو شعر پر برکت انسان همه تو ای همه عشق خدائی در تو راه عشق و خط ایمان همه تو پای هر بستر بیماری من دست گرم و چشم گریان همه تو روشنی بخش همه ظلمتها آیه روشنی و نغمه قرآن همه تو بین دستان تو من سبز شدم دانه بودم خاک و گلدان همه تو چشمهایت ماه و خورشید من است روز و شب را کن نمایان همه تو مادرم وصف تو...
-
خط می زند قلم همه خاطره هایش
پنجشنبه 13 دیماه سال 1403 12:10
خط می زند قلم همه خاطره هایش دلخوش نباشد دگر به نوشته هایش نقش کلمات بودند رقص جمله هایش تمام دفترها شد بی رنگ به رویا هایش اشخاصی ربوده اند دلخوشی هایش همگی را می سپارد به مجال هایش تلخین را نخواهد چو باد برده هایش می نویسد گذراست این تجربه هایش اینان می شوند ثبت در سرمایه هایش پوران گشولی
-
مَن و بَارُون، دِل و دَریا،
پنجشنبه 13 دیماه سال 1403 12:08
مَن و بَارُون، دِل و دَریا، هَر نَفَس، یَادِ تُو باشه. مَن و بُغضی که دِلش خواست واسه عِشْقِ تو رها شه. من و ساحِل، مَن و دِلْدار، یِ غُروب، هَوایِ دیدار. مَن و نوری تو دِلِ صُبح، شَب و بَارُون، دِل و تَکرار. حَرْفامو خَط به خَطِ امْشَب، زیرِ بارُون مینویسم، بَرا عِشقی، که تَموم شد، یه ترانه مینویسم. مَن و چِشْمات،...
-
گفت مرا طرار پیری، کتابی بخوان
پنجشنبه 13 دیماه سال 1403 12:06
گفت مرا طرار پیری، کتابی بخوان سوا زاسباب وتوشه کتابی بخوان بگفتم زصبروحوصله، هستم تهی تو این بی قراری ز حالم بخوان گفت کتب ازکتابها نسخه کرده اند تو از باغ عدم برگ سبزی بخوان جدا ازمیدان رونویسان مقلد توازوحی والهام زجانت بخوان بگفتم سبب بی سبب نیست سبب بپوی راه نیکان و اولیای عالی نسب علی اکبری
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 13 دیماه سال 1403 12:05
-
ببین جهانی درخشید
پنجشنبه 13 دیماه سال 1403 12:03
ببین جهانی درخشید پس از اشهدِ خورشید دلبستگی، تباهی است مرا صد بار ببخشید شوقی برای جدایی در عشق تو، گدایی این آخرین نگاه است رخسار تو چو ماه است مرا ز خود پس بگیر مرا از خود بترسان؛ مرا برقصان مرا برقصان به وقت دیدارِ جدایی مرا برقصان امیرحسین صالحی
-
هنوزم چلچراغ خانهای تو
پنجشنبه 13 دیماه سال 1403 11:57
هنوزم چلچراغ خانهای تو گل یکتای این کاشانهای تو هنوزم همچو گلهای بهاری به قاب پنجره دلبستهای تو نگاهت نم زده از باران اشکت لبت خندان که از غم رستهای تو اگر در باورت داری خدا را ز غمها تا ابد بگسستهای تو فروغ قاسمی
-
دنیای به این بزرگی واسه چی؟
پنجشنبه 13 دیماه سال 1403 11:56
دنیای به این بزرگی واسه چی؟ وقتی تو دست توی دستام نذاری وقتی تو نخوای بخندی واسه من یا نخوای خنده به لب هام بیاری دنیارو میخوام چکار بدون تو وقتی تو دلت نخواد بامن باشی گنجشکها بدون دستات میمیرند تو نیای دونه براشون بپاشی آخه دنیای بزرگ و خونه هاش تو نباشی مثل زندون میمونه از پس بلندگوهاش شب تا سحر مرد و زن از غم و...
-
من به اسرار خدای دو جهان شک دارم
پنجشنبه 13 دیماه سال 1403 11:54
من به اسرار خدای دو جهان شک دارم به شب و روز و زمین و به زمان شک دارم به هوا و هوس و گندم و سیب و آدم من به تر بودن این قطره چکان شک دارم با همه خوب و بدان سخت مدارا کردم تا که اکنون به تو و بر همگان شک دارم چشم بسته همه عمرم به تو اندیشیدم چشم دل باز شده از دل و جان شک دارم تحفه گشتم پی درویش و شدم آواره حال حتی به...
-
گل پسری ، تاجِ سَری
پنجشنبه 13 دیماه سال 1403 11:53
گل پسری ، تاجِ سَری شبیهِ گل مُعَطَری از هرچی گل تو دنیا هست خوشبوتر و زیباتری تو تِکیه گاهِ خواهری تو بهترین برادری عَصای پیریِ پدر اُمیدِ قلبِ مادری شجاع و هم دِلاوری مِثه بابا نان آوری برای خواهرت گلم رفیق و یار و یاوَری تو شیعه ی پیامبری تو مَستِ عشقِ حیدری همیشه هرکجا گلم تو گوش به حرفِ رهبری علیرضا قاسمی
-
تو را چون قطره ی بارانِ نم نم دوست میدارم
پنجشنبه 13 دیماه سال 1403 11:51
تو را چون قطره ی بارانِ نم نم دوست میدارم و یا چون شبنمی بنشسته بر مژگان مریم دوست میدارم تو را ای چشمه ی جوشنده ی احساس......... بدونه هیچ پروایی، دمادم دوست میدارم دوا ای نیست ما را جز شرابی تلخ و مرد افکن تو را چون تلخی این کهنه مرهم دوست می دارم تو همچون آتشی هستی که در جان شعله ور گشته تو را تهمینه ی قصه چو رستم...
-
مست بودم چون کودکی که ندارد به یاد
چهارشنبه 12 دیماه سال 1403 11:56
مست بودم چون کودکی که ندارد به یاد آنچه از او یاد دارند دیگران جز خود به یاد کاش رها بودم اینچنین از غم و داد ز بیهوشی و مستی در فراموشی و یاد امیرعلی مهدی پور
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 12 دیماه سال 1403 11:55
-
سرد و سنگین شده این غربت ما
چهارشنبه 12 دیماه سال 1403 11:54
سرد و سنگین شده این غربت ما عاقبت گشت فنا، عزت ما جوانی، سایهای از غفلت ما راز پنهان شده در خلقت ما چه کنم شاد شوی با دل پردرد؟ رفتی و ماندی روی آن پل سرد خانهمان خالی از شور جوانی شد همسایهمان غم زده، در حیرانی شد شاید از بهر صداقت، در آنجا خواهان شود آن غریبه همدم و همآشیان شود آخرش نغمه دل خاموش شد جوان...
-
باد گندمزارِ مویت را به تاب انداخته
چهارشنبه 12 دیماه سال 1403 11:53
باد گندمزارِ مویت را به تاب انداخته مادرت در چشمهایت آفتاب انداخته بازتابِ رویِ تو در آب میرقصید و ماه از سر شرمش حریری رویِ آب انداخته با دو پای خویش در دام غمت افتاده ام مثل آن ماهی که خود را در حباب انداخته جویِ خون از چشم من جاریست اما دیگران گفتهاند اینجا کسی جامِ شراب انداخته چین از ابرو باز کردی و به لبها...
-
حال خوب
چهارشنبه 12 دیماه سال 1403 11:52
-
الا ای رهگذر ما هم روزگاری داشتیم
چهارشنبه 12 دیماه سال 1403 11:51
الا ای رهگذر ما هم روزگاری داشتیم با اهل دلان رفیق وهم جواری داشتیم چون آتش دل شب گذار بودیم به سحر مشکن دل ما بیش .اعتباری داشتیم عبدالمجید پرهیز کار
-
من آمده بودم که به من قند مکرر بفروشی
چهارشنبه 12 دیماه سال 1403 11:50
من آمده بودم که به من قند مکرر بفروشی لبخند تو بر هم زده بازارچه ی برده فروشی تصمیم گرفتم که به تو فرجه دهم حضرت تقدیر ای یوسف کنعانی من آه از خانه به دوشی معمار دل نیلگون من عاشق از من بگذر آخر قصه چشم پوشی ثریا امانیان
-
بر فراز آسمان مهربانی پر زند
چهارشنبه 12 دیماه سال 1403 11:49
بر فراز آسمان مهربانی پر زند بوسه بر رخسار ماه و کوکب و اختر زند پیر ره باشد ولی بی ادعا در کوی عشق با خمارآلودگان بنشته و ساغر زند میکند شیرین دهانِ تلخِ بد گویان ز مهر بر دهان یاوه گویان از کرم شکر زند باغبانی باشدو اندر خزان باغ خود روی برگ زرد باغش نقشی از گوهر زند (احمد) اینجا شد گواه مهربانی های او او که بهر...
-
من در غبار و هاله ها پنهان و تارم
چهارشنبه 12 دیماه سال 1403 11:48
من در غبار و هاله ها پنهان و تارم وارونگی هایِ دمای بی بهارم آلوده تر از شهر های کلِّ دنیا در دود و دم غرقم، سیاهم، پر غبارم صافی ز من این روزها فرسنگها دور سردم مثالِ بازدم های بخارم سیگارها را نخ به نخ پُک میزنم تا از سرفه ها حتما شبی جان میسپارم از لاعلاجی های غمناکِ جهانم هرگز نگو از درد های ناگوارم محمد جلائی
-
قرص ِ ماه نترس؛
چهارشنبه 12 دیماه سال 1403 11:47
قرص ِ ماه نترس؛ دار ِ قالی و چوب ِ دار؛فرق می کند گیسوی خود را بباف انتهای ِ شب؛روشن است قاسم بیابانی
-
یهو تن تو به تن من خورد
سهشنبه 11 دیماه سال 1403 11:40
یهو تن تو به تن من خورد ، دیدم عقل از سر پرید بدعادت شد دلم ، همیشه میخواستم بت بگم ، که حرفات میره توی قلبم میشینه پس هرکاری بکنی تو انقد شیرینه که محاله عادی شی دلمو بزنی ، اصن مهم نی اخلاقت بد شه یکمی... چقد جالبه بی تمرین تاثیر گذاشتی ، رو من هرچی ، بد شی ، من همینم بی تغییر ماکه چشمون تنگ نیس بهم قول بده باشی...
-
باشهدا
سهشنبه 11 دیماه سال 1403 11:39
-
رامشگران کجایید؟
سهشنبه 11 دیماه سال 1403 11:39
رامشگران کجایید؟ کجایید که هیچ پناهگاهی برایمان باقی نمانده کجایید که هیچ میدان فتح نشده ای باقی نمانده کجایید؟ اندوه روزهای رفته را در مشت مشت دستانم جمع کرده ام تا امروز به صورتتان بکوبمشان. صدای سوت قطار تمام تنم را میلرزاند چرا ما کنار ریل مسکن داریم حق با کلنل مراد است او نخواهد آمد خاطره هایم بدرود نجوا هایم...
-
آشفته ام از دوریات ایعشقِ محالم
سهشنبه 11 دیماه سال 1403 11:38
آشفته ام از دوریات ایعشقِ محالم بدحالم و اصلاً تو ندانی به چه حالم در کلبهیِ بی پنجره از حرصِ نبودت آسیمه سر و مضطرب و رو به زوالم ترسم که بلافاصله در راه وصالت شاهینِ حوادث بزند بر پر و بالم بانو چه نوشتم که تو در آخرِ نامه آتش زدی از نحوهیِ پاسخ به سؤالم یخ می زدم آندم که بگفتی به اشاره هرگز نرسی باهمه...