-
ای یادگار پاییزیِ
سهشنبه 18 دیماه سال 1403 11:29
ای یادگار پاییزیِ مانده بردل... دلتنگم.. دلتنگِ حرف های نگفته یِ بسیار.. دل تنگِ همان نفس های گرم یاد آور عاشقانه های مانده درگلو؛ بغضی از اشتیاق ، ماندگار شده در دل... و این دوری و حسرت دیدنت، در شبهای سرد و طولانیِ زمستانیم؛ تنها شوق و بهانه ی دل، ای همسفر تنهاییم...، به گرمی دستان تو محتاجم.. مرا به دست خیال و...
-
رویای دیشبم را ، تعبیر تازه ای داشت
سهشنبه 18 دیماه سال 1403 11:27
رویای دیشبم را ، تعبیر تازه ای داشت تعبیر خواب کهنه ، کنج کتابخانه ، ارث پدربزرگم ، گنجینه ای پر از راز ، خاکی و پاره پاره ، ورق ورق گذشتم حرفی که اولش خ ، خون بود خواب دیشب بیهوده بود ترسم نه تلخ بود و نه شیرین نقلی زابن سیرین خوابی بود دراوخون تعبیری نیست قابل معنی ندارد این خواب از ریشه هست باطل آمد به ذهنم ای مرد...
-
فرزند شبان بی طلوعم
دوشنبه 17 دیماه سال 1403 11:49
فرزند شبان بی طلوعم دولاب نهان بی فروغم قربان عطش بدشت نیرنگ لب تشنهتر از کویر و کوهم دلداده دلخوشان بی دل دستکزن دین فروش کویم جویان جوی شراب معنا دریا صفتی نما که جویم در طلب طلب طلایه دارم جان مایه جان به جستجویم بی عشق جمال جان فروزی جان را چه کنم ز تن چه جویم مروی ز چه تن زدی ز مستی بی مستی عشق من چه گویم رضا...
-
زندگی نام تو چیست...
دوشنبه 17 دیماه سال 1403 11:46
زندگی نام تو چیست... زندگی گر چه ز چشمِ جان، چون نگاری است پر از رنگ و فسان، لیک اندر دلِ این باغِ پرآوازه، جز سکوتی ز خلاء، چیست نشان؟ بر لبِ رود، زلالی است که میرقصد نرم، برگ بر شاخه چو سیمین دخت نرم، لیک این رقصِ خیالینِ دلافروز، به نگاهی ز هیچ، میرود خاموش. گر به رازِ نهفتِ هیچ، نظری داری، از حصارِ بودن و نام...
-
آری که تو جادوگری و چشم تو سِحْر است
دوشنبه 17 دیماه سال 1403 11:41
آری که تو جادوگری و چشم تو سِحْر است دل بستم و دل دادی و دل طالب مهر است انگار که سجاده ی من با تو یکی شد نذر و نظر و خواسته ام با تو یکی شد این بار تو در هاله ای از نور رسیدی لبخند زدی ، ماه شدی ، گوشه خزیدی این بار منم در پی تو خسته ترینم عمری است به دنبال تو آواره ترینم امروز نبودی و چه غمگین شده ام من فردا که تو...
-
حال که زمین آنگونه کوچک است
دوشنبه 17 دیماه سال 1403 11:35
حال که زمین آنگونه کوچک است و آسمان کوتاه در شالی نرم از خاک دست از رستگاری می کشم من از مراسم تدوین خویش می آیم چه بزرگ چه کوچک چه آشکار چه نهان کنار راه یافتن مرا خاک آلود و درون دستا نم آفتاب گردان حسن گودرزی
-
یارای سخن دیگر ، در تاب و توانم نیست
یکشنبه 16 دیماه سال 1403 11:52
یارای سخن دیگر ، در تاب و توانم نیست یک سینه سخن دارم گوییکه زبانم نیست دلگیرم از این عشق و دلگیرتر از معشوق هست در همه جا با من اما بگمانم نیست دل شهرهِ شهر عشق گرچه شده می بینم در هیچ کجا از دل در عشق نشانم نیست گر دل بدهد رخصت اقرار کنم بر عشق از عشق نمی ترسم، زین دل امانم نیست در جنگل احساسم شیری ست که می غرد...
-
سخن ناب
یکشنبه 16 دیماه سال 1403 11:51
-
عصر یک روز زمستانی مرا تنها گذاشت
یکشنبه 16 دیماه سال 1403 11:48
عصر یک روز زمستانی مرا تنها گذاشت با بهار آمد، مرا در قلب پاییز جا گذاشت او که بیگانه نبود با مهربانی پس چرا، قلب بیمار مرا بی نور فرداها گذاشت آرزو دارم که آید بار دیگر نزد من او که بیتوجه، روی خاطراتم پا گذاشت وحید حدادی
-
تورا خورشیدی یافتم، همواره طالع بر شب من
یکشنبه 16 دیماه سال 1403 11:46
تورا خورشیدی یافتم، همواره طالع بر شب من آنگاه که به گهوارهی آغوشت آرامش میشود بیدار نفسهایت، نسیمِ زندگیست که مرا را بر موج انگیزه میکند سوار به باران نگاهت، هیاهوی چشمهها بپیچد در صحرای سینه خالی از بغض، شسته ز کینه به آمدن بهار لبانت، شکوفه بشکفد ز لبانم تکرارت تکراری نمیشود تو مرا بی تکرار چون ستارهای...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 16 دیماه سال 1403 11:44
-
در شصت سالگیم
یکشنبه 16 دیماه سال 1403 11:43
در شصت سالگی آنجا که زندگی، بر روی دوش خستهی من، از تاب میرود، من در کنارِ گیسوی خورشید تعبیر خواب می کنم و شعر میخورم. در شصت سالگی خورشیدِ نو، زِ مشرقِ چشمم طلوع کرد. در نقطه ای، که من از دست می روم، یک پنجره، کافی است، تا تن ام، از خود گذر کند. هنگامهای که من مجذوبِ شعرِ پیکرهی آرمانی توام، گفتی: که تو، در...
-
به دنبال کمی آبادی
یکشنبه 16 دیماه سال 1403 11:41
به دنبال کمی آبادی مخدوش میگردم شهره مرادی نرگسی
-
از خود کجا گریزم در جانِ من نباشی ؟
یکشنبه 16 دیماه سال 1403 11:40
از خود کجا گریزم در جانِ من نباشی ؟ ننوشم از خیالت ، در جـامِ من نباشی؟ از تـو کجـا گریـزم ، هـوایِ آن نباشی؟ با تو نرفته باشم ، در خاطـرش نباشی؟ از تــو کجا گریزم ، ای جـانِ جانِ جانـم برهان و عشق و متنش،معنای آن نباشی؟ از تـو کجا گریزم ، ای روز و ماه و سالم در فصل فصلِ سالش، هر ثانیه نباشی؟ از تن کجـا گریـزم ، وقتی...
-
رقم می خورد دلواپسی های خواب و بیداری،
یکشنبه 16 دیماه سال 1403 11:39
رقم می خورد دلواپسی های خواب و بیداری، در هیاهوی طوفان برپا شده ی نگاهت، سیل اشک کویر چشمانم سجده می زد سنگلاخ خیالت را، ... کاش در شلاق نگاهت، به کما رفته بود زمانم.... اعظم حسنی
-
به تو مینویسم:
یکشنبه 16 دیماه سال 1403 11:38
به تو مینویسم: ای صورت ماهت هبوط آدم چشمان زیبایت برهوت آدم به تو مینویسم: یارای انتظارمان نیست پروا مکن ای دل. به تو مینویسم. هادی حاجی زاده
-
خوشا صحرای عشق و وادی او
شنبه 15 دیماه سال 1403 11:45
خوشا صحرای عشق و وادی او خوشا ایام وصل و شادی او خوشا تاریکی شام جدایی که بخشد صبح وصلش روشنایی... مائده ابراهیمی
-
باشهدا
شنبه 15 دیماه سال 1403 11:44
-
من شاعر عاشقی هستم
شنبه 15 دیماه سال 1403 11:44
من شاعر عاشقی هستم که هرگاه لب به اعتراض می گشایم پوکه های فشنگ از دهانم می ریزد به هرچه بگویی سوگند می خورم لب تر نکرده ام مگر به عصیانِ گل های سرخ در بیشه زار داس به دست بوده ام به درو کردن علف های هرز و ماه را در ظلمانی ترین شب ها در آغوش کشیده ام مبادا چنگال پلنگی دریوزه آه را بر لبانش بیاورد در تشییع سوسنی ها به...
-
نی در این سینه من سوز و گدازی دارد
شنبه 15 دیماه سال 1403 11:42
نی در این سینه من سوز و گدازی دارد تا نیستانِ غزل راه درازی دارد باز امروز نظر کرد به خونین جگری گفت این زخم دلت سینه ی بازی دارد نشود این که روا حاجت دل می دانی هر سر موی تو اندیشه ی سازی دارد گفتم این سر به گریبان تو دارد غزلم با تو دنیای دلم راز و نیازی دارد حال من ابر بهاری و خودم فصل دگر حالت هر غزلم شیب و فرازی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 15 دیماه سال 1403 11:41
-
مرا دردیست که درمانم تویی
شنبه 15 دیماه سال 1403 11:39
مرا دردیست که درمانم تویی اندر درد من آغاز و هر پایان تویی مرحم تویی دردم تویی شیون تویی اندر غم هر درد تویی ای درد من ای درد من با من بمان با من بمان... علی غلامی
-
جدا شدن ز تو بر قلب من چه نامرد است
شنبه 15 دیماه سال 1403 11:38
جدا شدن ز تو بر قلب من چه نامرد است که از غم تو دلم بیقرار و پر درد است چقدر سخت شود دور ماندن از رویت که از نبود تو، جانم همیشه پر درد است اگرچه عاشق چشمان روشنت بودم ولی نگاه تو دیگر به سوی من سرد است به خواب رفته دلی که ز غم تو لبریز است ولی هنوز در این سینه، عشق بیدرد است هرآنچه خواستم از تو، فقط نگاهی بود ولی لب...
-
من از قصد زدم پشت همان دست
شنبه 15 دیماه سال 1403 11:37
من از قصد زدم پشت همان دست که پوچ بود تو خوش باش که بردی به خیالِ گُلِ دستت من هستم آن رِندِ حواس جمع بگیرم زدستت دگر این بار آن شاه گل بازی تو بسیار به هوش باش که این دست نبازی... محمد هرمزی
-
یک دامن پرخون زتمنای تو دارم تو نداریحسین بهمنی
شنبه 15 دیماه سال 1403 11:36
یک دامن پرخون زتمنای تو دارم تو نداری یک سینه سخن صحبت رویای تو دارم تو نداری دلخسته ام از عهدی که بستی و گسستی من مستی ناخورده زمینای تو دارم تونداری اشکی که ز نادیدنت از دیده روان است این در گرانمایه ز دریای تو دارم تو نداری آهی که به هر دم دمد از سینه پر درد از شکوه ز امروز و بفردای تو دارم تو نداری زیبای من ای...
-
زندگی شیرین نشد بر کام ما
شنبه 15 دیماه سال 1403 11:34
زندگی شیرین نشد بر کام ما خورشید رسیده بر لب بام ما زندگی با افسوس و ماتم گذشت چیزی نمانده بر آخرین گام ما آرزوی ساختن بهترین سرگذشت صد افسوس بر خیال خام ما یک روز گویند که فلانی درگذشت دگر بر لب کسی نیاید نام ما هادی صاحب خواجه
-
طعم پاییز را نچشیدم
جمعه 14 دیماه سال 1403 11:56
طعم پاییز را نچشیدم تا شب یلدا که سفره زمستان را چیده بود پیام پاییز را نشنیدم تا نسیم دیگر پاییزی نبود به تماشای غروب پاییز ننشستم تا طلوع آفتاب دیگر در فصل پاییز نبود وقتی به پاییز رسیدم که زمستان پایان پاییز را جشن گرفته بود حسن بهبهانی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 14 دیماه سال 1403 11:55
-
از دانه ی عشق، لوبیایت رویید
جمعه 14 دیماه سال 1403 11:54
از دانه ی عشق، لوبیایت رویید آن غنچه ی نازکِ دعایت رویید تا با تو مرا خدایمان محرم ساخت در کنج دلم مهر و وفایت رویید سروشِ سلجوقی سروین
-
تو تنهایی و در غربت منم از درد تو تابوت خواهم
جمعه 14 دیماه سال 1403 11:53
تو تنهایی و در غربت منم از درد تو تابوت خواهم خیال تازه ای در خواب و رنج تازه ای هم قیمت یاقوت میخواهم به دریاهای مواج و به جنگل های رنگارنگ زندگی زیباست اما کوزه را با فوت میخواهم خیابان های بی پایان زمان کند بر دیوار بدون تو جوانی را بسی فرتوت میخواهم به نام دل که با نامت تپش میخواهد از جانم ولی من لحظه لحظه قلب را...