-
آه ای بهار دلربا ، کی می رسی
جمعه 21 دیماه سال 1403 11:50
-
انگشت در لانه زنبور کردن
جمعه 21 دیماه سال 1403 11:50
انگشت در لانه زنبور کردن باعث گزیده شدن انگشت حسرت می گردد دلم را بُردی دلاور تب کنم می میرم پرستارم تو باشی دیگر تره هم برایم خرد نمی کند، دستگاه سبزی خُرد کنی که چوب دارچین لای چرخ هایش گذاشتم کشاورز چوب در آستین مترسک کرد کلاغ ها حساب کار دستشان آمد از هول هلیم افتاد توی ظرف عسل گربه ی بی حیا مرغی که انجیر می خورد...
-
بشکنید قفلهایِ کلیدگمگشتهٔ مغزتان را
جمعه 21 دیماه سال 1403 11:48
بشکنید قفلهایِ کلیدگمگشتهٔ مغزتان را این سومین هزاره است از میلاد مسیح که میپوسند اهرام فرعونها که نمانده است حتی استخوانی از روسپیانِ حرمسراهای ذلت امروز خورشیدمان در مریخ طلوع میکند و گوشهایِ خدا آسوده است از فغانِ زنجیرِ بردِگان دیگر زنده به گور نمیشود کسی حتی به جرم زن بودن و چنان در هم آمیختهاند سیاه و...
-
در سرای خلوت دل ، داستانی گل شده
جمعه 21 دیماه سال 1403 11:47
در سرای خلوت دل ، داستانی گل شده در شب تنهایی من ، ماهتابی گم شده در پی دلداری ام ، باز آ که من زندانی ام عشقت که لبریز از دلم چونان دل مردم شده این دل سرزندهی ما گشت رسوای سماء عشق پژمرده ما نیز که چون اهرم شده من که جان پرور و معطوف دل یارم لیک عشق لبریز از دلم چون خوشه ی گندم شده حس من خورشید سوزان گشته از عشقت...
-
آیا آخرین استخوانهای شکسته ام را
جمعه 21 دیماه سال 1403 11:45
آیا آخرین استخوانهای شکسته ام را در این هوای طوفانی قبل از شکار سپیده دم یافتی ؟ که من هر گاه به ساعتم نگاه کنم در سوگ خود گریه سر خواهم داد تا مرگ از گوش هایم واردشود آرام آرام قطره قطره بر حافظه ام بنشیند که هرگز چیزی به یاد نیاورم و این آخرین جمله ی غم انگیز جهان است معظمه جهانشاهی
-
غرق در عشق توام ای مه تابان شبم
جمعه 21 دیماه سال 1403 11:43
غرق در عشق توام ای مه تابان شبم می پرستد دل من چال زنخدان تورا مثل پروانۀ عاشق به سرش شوق طواف می کشد از ته دل حسرت دامان تو را این دل سر به هوا چله نشین تب توست مشق شب کرده بخود حضرت دیوان تورا چون نسیمی که بپیچد به قدوقامت گل می زند شانه و گل زلف پریشان تورا صله پرداز دلی رسم تو شیدا شدن است کی کند مست تو حاشا لب...
-
ترسِ تو از تنهایی ات چیز عجیبی نیست
پنجشنبه 20 دیماه سال 1403 12:13
ترسِ تو از تنهایی ات چیز عجیبی نیست این را تمام مردم از آغاز حس کردند دردی که از فقدان دچارش گشته ای جانم پایان نمی گیرد اگر اموات برگردند . انسان بدون گفتگو حس می کند تنهاست پس حرف خواهد زد وَلو با گربه یا با سگ ما گوش می خواهیم حتی پشت یک گوشی گوش خدایان هست هم نزدیکتر از رگ . آنان که گرم گفتگو هستند تنهایند با صحبت...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 20 دیماه سال 1403 12:11
-
ماهم آمد ز در خانه گذر کرد و نماند
پنجشنبه 20 دیماه سال 1403 12:10
ماهم آمد ز در خانه گذر کرد و نماند دل به سودای رخش سوخت ، گذر کرد و نماند ماندهام حسرت دیدار به دل ، آه چه سود؟ عمر بر باد شد و قصه دگر کرد و نماند اشک ریزان ز غمش ، خانه چو دریا شده است رفت و بر سینهی من ، داغ اثر کرد و نماند تو بگو ای دل دیوانه ، چه چاره ز غمش؟ چون نسیمی گذر از باغ سحر کرد و نماند ماه من رفت و به...
-
ابر را پشت گونه آت
پنجشنبه 20 دیماه سال 1403 12:09
ابر را پشت گونه آت جمع کن چشم نیلی آت کمی روشن کن گل بزن به باغچه چشمانت اشک را پشت در جمع کن محرم دل نکن نا محرم را راز دل خود ز جمع کم کن گره روی گره بزن گیسورا شال همت جمع کم کن هرچه داری بگذار برای بهار خیزش نو رویش نو سازش تو زخم نو همه مرحم کن سیاوش دریابار
-
خدایاپناه مون باش
پنجشنبه 20 دیماه سال 1403 12:07
-
به امّیدی که بِنْماید به من رازِ نهانش را
پنجشنبه 20 دیماه سال 1403 12:07
به امّیدی که بِنْماید به من رازِ نهانش را بگو تا سرنوشت از من بگیرد امتحانش را غم انگیز است اما کاتبِ بی رحمِ این دنیا قلم در خون ما زد تا رقم زد داستانش را چه سودی کرده ایم از دهر وقتی در قبالِ جان به ما بخشیده با منّت تماشای جهانش را گناهی کرده آدم؛ توبه اش را گر پذیرفتی چرا آواره کردی در زمینت دودمانش را ؟ ز من...
-
نثارت گر همی کردند آزار
پنجشنبه 20 دیماه سال 1403 12:05
نثارت گر همی کردند آزار به پای سهوی و رخداد بگذار که نفرت، بد سرشتی هست یا رشک بدی زانها شده خود را میازار مهدی جیبا
-
وارونه می خندم
پنجشنبه 20 دیماه سال 1403 12:04
وارونه می خندم وقتی در بند کلام نمی بینمت وقتی روح سر کشم در حصار بی تفاوتی هایت زندانی می شود وارونه می خندم وقتی گیسوانم در خیال دست هایت شل می شوند و فرو می ریزند و غم میشکند در چشم هایم ... مهناز الله وردی میگونی
-
ندیدم من دژی محکم چو راستی
پنجشنبه 20 دیماه سال 1403 12:04
ندیدم من دژی محکم چو راستی کند افزون۔ نروی هرگز به کاستی نرود بالا دیوار و پئ بر پای دغل گر بالا رود ۔قصر نیست آن کپل صداقت میکند پیوندها محکم به ناراستی بخشکدریشه کم کم بخشکاند دروغ گل را قبل غنچه اری چنان آفت زندبرباغ و باغچه که گویی باغبانی در باغ ما نیست تمام شاخه ها از گل چه خالیست اگر صدقت دهد حتی سرت بر دار مشو...
-
همه خواب و من بیدار
پنجشنبه 20 دیماه سال 1403 12:02
همه خواب و من بیدار همه شاد و من دلشاد از شادیِ همگان همه غمگین و من، در فکرِ اندوه گرانقدرِ ثمین شنوایِ آسمانم، در گذرِ ستاره از چشمانِ آدمیان شنوای آفتابم، در درخششِ بی مانندش در قلبِ آدمیان شنوای گذر آب، در لابلای عمرِ بی بازگشتِ مخلوقان شنوای صدای ناشنوایم، در گویش پرشور کودکان شنوای صدای کتاب خوانم در رویش آگاهی...
-
چه سختست پرونده ای آکنده از ایراد
چهارشنبه 19 دیماه سال 1403 11:56
چه سختست پرونده ای آکنده از ایراد جلدش کُهنه وحساب وکتاب بر قیراط چه سختست نِدامت بعداِبطال وقت منتظر نتیجه و انتظارِ حکمی سخت چه سختست آنهمه زمان هَدَر کردن دوری از خدا و در عیش صَرف کردن چه سختست خندیدن به کلامِ دین فَهمدشوخی نبوده و کلام بوده وَزین چه سختست مال داشتن وعیاشی بینَد شاه چون مور بر مِنّت کِشی چه سختست...
-
حال خوب
چهارشنبه 19 دیماه سال 1403 11:55
-
حسِ پیرم افتاده در،
چهارشنبه 19 دیماه سال 1403 11:54
حسِ پیرم افتاده در، ژرفنای ، احساس جوان تو مرامم نیست جاخالی دهم ، ز مژگانِ ناوکِ ابرو کمانِ تو توانم نیست برابری کند ، با آن توان تو گمانم نیست برابری کند ، با آن گمان تو حتی زبانم نیست برابری کند ، با آن زبان تو اما در لَه لَه اند ، لبانم ، تا به رسوایی کشند خود را در وصلِ خوب آن ، زیبا لبان تو فقط زل میزنم تا...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 19 دیماه سال 1403 11:53
-
در سکوت قلب پر از حرف داشت
چهارشنبه 19 دیماه سال 1403 11:53
در سکوت قلب پر از حرف داشت گهی گل ، گهی سبزه و سَرو داشت نشستم بَرِه خانه ی غمناک گهی لب ، گهی خنده و زار داشت دگر رُخ نوشتم به زیبای تو گهی نیست ،گهی هست و عینِ تو نیست سزاوار گل این چنین بود و هست نمیرد مگر ، عشق به پایان رسد سجاد شهرستمی
-
گول چشمت، حرفت
چهارشنبه 19 دیماه سال 1403 11:51
گول چشمت، حرفت لبهایت را خوردم نمیدانم شاید اینها همه بهانه بود وگرنه اینطور ناگهان از بال فرشتهها چکیده نمیشدی که حالا من اینجا طواف میکنم کوچ خندههای سرخت را. کیخسرو آریایی
-
وارونه شده دنیا، بخشیدی گنهکاری.....
چهارشنبه 19 دیماه سال 1403 11:50
وارونه شده دنیا، بخشیدی گنهکاری..... چشم بستی و برگشتی، بدهکاری..... دوست داشتی ، جفا کردی..... از عشق سخن گفتی، بی یار سفر کردی...... علی اصغر محمدی له بیدی
-
خود را در شب جای دادم و
چهارشنبه 19 دیماه سال 1403 11:49
تاریک شدنم آغاز شد تاریکی سهم من بود که با ندیدنت طعم تلخی گرفت لباس هایم به رنگ سیاه پوستم رنگ پریده زیر چشم هایم کبود دست هایم را دراز کردم از هر طرف به دیوار رسید تاریکی بند تنهایی ام بود شب را اما می شد جور دیگری باشد نه آن طور که بر ما گذشت و به سفیدی رفتیم می شد لحظه هایش عبور سیاهی و تلخی های مان باشد دستی بر...
-
رنگ و رو رفت
چهارشنبه 19 دیماه سال 1403 11:47
رنگ و رو رفت در تاخیر و تامل پشت پنجره ای رو به دیوار قطره های بارانش واریس گرفت و درختانش طاس و با اضافه وزن در تراکم لخته های خون برگهای رگ به رگ شده ای یکی یکی مردند چون صدفی که شن بر می دارد روی تورم عاطفه اش پیله بست در خلوت و تنهایی ولی هشیار و نه مست من از اندیشه ی نافذ میگویم از آن بذر بته شده که در نگرش ، کلی...
-
زمستانی بی برف دیده ای ؟
چهارشنبه 19 دیماه سال 1403 11:45
زمستانی بی برف دیده ای ؟ آن سردی سیاه حکایت از چه می کند ؟ این قصه منست موهایم سیاه ، اما پیری در من چه می کند ؟ هزار سودا در سر و هزار راه نرفته ، شاید امروز و شایدم فردا فرقی چه می کند معروف است این مثل در قبیله ما ریشی که نروید در جوانی ات ، به پیری هم سر برون نمی کند مصطفی رحمانیان
-
من از سایه خود رنجیده ام
سهشنبه 18 دیماه سال 1403 11:32
من از سایه خود رنجیده ام از دوست نادان ترسیده ام از غصه و آه سروده ام دوست نادان چون سایه فقط در شب های تاریک کنارت است در روز غیب میشود و تنها به دنبالت می اید و ندارد هیچ سودی به همراه دلم میخواهد تمام سایه ها را نا پدید کنم از تمام جهان دل ازرده ام چرا که دوست مانند سراب است دلپذیر اما فریبنده است چون نمی شود سراب...
-
یار من را احساس کن.
سهشنبه 18 دیماه سال 1403 11:31
Oh beloved Can you feel me .I am in your heart Why are your eyes hot Is my love affecting you یار من را احساس کن. منی که در دلت نقش بستهام. چرا چشمانت گرم شدهاند؟ آیا حسِ شدیدِ عشق تو را میآزارد؟ امیرحسین عباسکوهی
-
امواج حراف...
سهشنبه 18 دیماه سال 1403 11:31
امواج حراف... نوشتم بر روی امواج دریا شاید که در ،ساحل به چشم هایت خوردند. هر آن که دیدی امواج پر تلاطم را .. بدان که دیدی حرفهای پر ملالم را .. آن سوی دریا دختری با چشمان خروشان گویی امواج را می.پاید گویا گویا من میشدم فریاد امواج را که می نوازند آهنگ جهان را آبی آری؟ می سرایند در گوش دخترک آهنگ جهان را آبی . . از آن...
-
خوابت، نمیبرد امشب
سهشنبه 18 دیماه سال 1403 11:30
خوابت، نمیبرد امشب شاید که مستییت از نوع دیگر است یا بادهای که از آن، خوردهای، از باغِ دیگر است. جامی، که خواب میکند آن روحِ زنده را آیا به تو، پرِ پرواز میدهد؟ هرگز هرگز نمیدهد پرِ پرواز، پر و بال میکَند وآن، تن پوشِ خسته را، سر بازار میبرد و زار میکند پیدا نمیکنی گمگشتههای خود هر چند میدوی این سو و...