-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 11 دیماه سال 1403 11:37
-
بیخود گرفته ام به بر آغوش سرد را
سهشنبه 11 دیماه سال 1403 11:36
بیخود گرفته ام به بر آغوش سرد را با این تنور خفته و خاموش، مرده ام مانند زنده های پس از مرگ هاج و واج من در نوشته های خودم جان سپرده ام . آه ای سروده های فراسوی زندگی در نانوشته های من آتش به پا کنید تا بیت های وحشی و زخمی کننده را با هر وسیله در دهنی بسته جا کنید . قلبم به راه بادیه می رفت و بی خبر تا روبروی کوه غرور...
-
کاش عمری را که در محراب و مسجد باختی
سهشنبه 11 دیماه سال 1403 11:35
کاش عمری را که در محراب و مسجد باختی در میان میکده با اهل دل می ساختی بر سر سجّاده عمرت شد تمام امّا عجب نفسِ ابلیس خودت را از خدا نشْناختی از تمامِ عدلِ تو بهر خلایق این بس است بیرق شومِ ستم را هر کجا افراختی مثل گرگی چنگ و دندان خودش را آخته با دغل خود را میان برّه گان انداختی اینچنین هرگز نمانده و نمانَد روزگار...
-
سوزنی بردار و شالی رنگ کن
سهشنبه 11 دیماه سال 1403 11:34
سوزنی بردار و شالی رنگ کن با قلم بر فرش و قالی رنگ کن ماهی ترسیده ی حوض مرا راضی ام کردی تو زالی رنگ کن شکل گلها عکس ققنوس رها مثل مشتی در زلالی رنگ کن راستگو گلبوته های خسته ای جنب این پرچین خالی رنگ کن فانوس روشن با منور وقت شب نقش یک سرتیپ عالی رنگ کن با قلم مو در درون شاخه ها خون سیب سرخ و کالی رنگ کن هادی جاهد
-
خرابات دل آباد نشد
سهشنبه 11 دیماه سال 1403 11:33
خرابات دل آباد نشد ز نفرین غم آزاد نشد هزاران شبی بی نور گذشت نشسته به ظلمت یاد نشد ندانم ز چه رو سقف فلک مرا دید و بی بنیاد نشد برآن آرزوی پیوسته به زخم مسیحا دمت امداد نشد دلی را فسردی ز غمی به صد حیله آخر شاد نشد لگد کوب ماتم است دلم چه امیدها بر باد نشد چه ها رفت بر ما و افسوس ز اشکم به آهی یاد نشد ندارم سر گفتی...
-
من درد تو را چگونه آسان گیرم .؟.
سهشنبه 11 دیماه سال 1403 11:32
من درد تو را چگونه آسان گیرم .؟. بی جانم و از گذشته سامان گیرم ؟.. در توشه ی زندگی تو را دارم عشق .. جان یک نفرست نگو به جانان گیرم.. ریسمان ادب بریده و می بافم .. سنگ ست و حصیر فرش کاشان گیرم ؟.. کی میگذرم از این همه بی آبی .. ای ابر خسیس چگونه باران گیرم..؟ گاهی به درون کعبه ات سر زده ام .. چرخی زده ام که از تو...
-
سالی یکبار هم برای رفع کوت
سهشنبه 11 دیماه سال 1403 11:31
سالی یکبار هم برای رفع کوت یاری ام ده در خفا و در سکوت آنقدر سست و سبک بالم چنان صاف می افتم به تار عنکبوت نوبت من تا شود بازی تمام میزند قاضی میدان لب به سوت غیر از این آشفته حالی های خویش صحبتی دیگر ندارم در قنوت حرص در می آورد این حال و روز شمع مینالد دریغ حتی ز فوت خشت خشتِ تار و پودم پوک شد چون دلم شد...
-
الا ای نور هستی بخش قلبم
سهشنبه 11 دیماه سال 1403 11:30
الا ای نور هستی بخش قلبم بیا کز دوریت من دردمندم بتاب بر من درخشان آفتابم که من غیر نگارم هیچ ندارم ببار بر این حقیر بخت ادبار که گشتم زین زمانه مثل یک دار مگر بنده چه دارم؟ هیچ تقصیر که باید گم شوم در کنج تصویر در این دنیای پر نیرنگ و تزویر بگشتم آسی و غمگین و دلگیر بیا و در قیاسم داوری کن بیا و در قبالم مادری کن بیا...
-
در گذرگاه زمان
سهشنبه 11 دیماه سال 1403 11:29
در گذرگاه زمان گوشه ی پست این خیال محو تماشای رخ ات مبهوت این و آن ،چنان. باز کن قفل و بیا پست شو از این کمال زوزه ی گرگان را شنو اهریمن ،یزدان پناه. دیگر زمان آن رسید مرگ را آوازه خوان آمده در سایه ی خون خون را در جام بخوان. سرکش و مست شو دیوانه و سر خوش بران این ازل از ازل شده قصه ی غصه خوان، بخوان . شور و هیاهو را...
-
دست من جا مانده در میان خم گیسوهایت
سهشنبه 11 دیماه سال 1403 11:28
دست من جا مانده در میان خم گیسوهایت و به آیینه ی تنهایی خود می نگرم روبرویم مردی خوش ظاهر نه بلند نه به کوتاهی فکر برخی قدر غم های خودش میبینم نور در چهره ندارد آدم قلب او خشکیده چشم او داد زنان در پی تو میگردد وقت کار آمده و او باید شاعری پیشه و اندیشه کند روی جلد کتبش : ((عشق او رفت و او، شاعر شد )) هفتصد و هفت غزل...
-
گفته بودم شاعری بی دینم
سهشنبه 11 دیماه سال 1403 11:27
گفته بودم شاعری بی دینم که اگر تو بروی میمیرم تکیه داده بر طناب گردنم خاطرات رفته را میبینم از کجا گویم از این دل کندنت همچو قلبم بی صدا میشینم از همین امروز تا نوروز بعد سفره ای پهن ولی بی سینم مرده ام، گرچه مینویسم باز چون عقابی زخمی و بی پرواز با نگاهی خسته از خسته شدن رو به تصویر های آن شهناز از تمام آن همه...
-
نزد من گله از رنج دنیا حرام است ای رفیق
دوشنبه 10 دیماه سال 1403 11:18
نزد من گله از رنج دنیا حرام است ای رفیق تن ز گرگان پاره پاره، گردنم دادند به تیغ شوق زادن در درون این خاک و دشت مزد من شد آن دو چشمی که خون بگشت هر چه دارم گرد این پرگار پردرد به یاد برگ خشکی چون بگشتم دل سپرده دست باد از حصار باغکی خشکیده از جور زمان باد سختی بس وزید و جسم زارم ناتوان چون فتادم بر زمین ،از درد کشیدم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 9 دیماه سال 1403 11:45
-
اینجا میون این هیاهو ها
یکشنبه 9 دیماه سال 1403 11:44
اینجا میون این هیاهو ها انسانیت گم می شه هر لحظه نفس نفس می زنی تو هر کار از سنگی که راهت و می بنده اینجا شب از روزهاش می ترسه آدما آهسته عوض می شن راه می ری زیر پات خالیه پشت می کنی خنجر به دست می شن مرضیه مناجاتی سحرخیز
-
مادر سوره ایست
یکشنبه 9 دیماه سال 1403 11:42
مادر سوره ایست که هر کلمه اش سجده واجب دارد ندا نصراللهی
-
ز شب تا صبح بیداری تو گاهی
یکشنبه 9 دیماه سال 1403 11:41
ز شب تا صبح بیداری تو گاهی برای آزمون کتبی شفاهی سحرگاهی ز خواب ناز برخیز برای امتحانات الهی علی اکبر نشوه
-
هر روز درتوغرق می شوم
یکشنبه 9 دیماه سال 1403 11:40
هر روز درتوغرق می شوم توهم دل به دریابزن مراخواهی یافت سید حسن نبی پور
-
من قصهی تو نیستم
یکشنبه 9 دیماه سال 1403 11:39
من قصهی تو نیستم که در هر مجلسی روایتم کنی من غرور شاه نامههام که در کهنهبزمها سینه به سینه سرخ میدوم. کیخسرو آریایی
-
حال خوب
یکشنبه 9 دیماه سال 1403 11:37
-
دل که بیند، دیده را جای تماشاخانه نیست
یکشنبه 9 دیماه سال 1403 11:36
دل که بیند، دیده را جای تماشاخانه نیست عاشقی را نسبتی با عاقل و دیوانه نیست قوت از گرمای وصل و نور دارد در دلش ترسی از آتش اگر در سینه پروانه نیست شهر لیلی تا خیابانی ندارد جز جنون بهتر از آوارگی در ساحت ویرانه نیست خانه بر دوشیم و با سیل خروشان می رویم در دل بی خانمانان حسرت کاشانه نیست تا که با چشم خماری خواب از سر...
-
این شکایت نامه ی نا مهربانی های توست
یکشنبه 9 دیماه سال 1403 11:35
این شکایت نامه ی نا مهربانی های توست هرچه دیدم از جداییها،جدا خواهم نوشت. آنچه از بی مهریت در روز و شبها دیده ام در کتاب خاطرات خود جدا خواهم نوشت قصه ی تلخ جدایی از نگاه گرم تو، درد سختی است کانرا هم جدا خواهم نوشت آنچه کردم تا بدست آرم مگر قلب تو را روی داغ قلب عاشقها جدا خواهم نوشت ماتم نشکستن مهر لبت را با کلام،...
-
ترکیب، به تضمین و غزل ترجیح دادم....
یکشنبه 9 دیماه سال 1403 11:33
ترکیب، به تضمین و غزل ترجیح دادم.... گاهی، به خودم امید دادم.... صد عبرت تلخ، به لحن شیرین دادم.... در هر گذر از ره، هزاران ایست دادم.... گوشت به صدایم کور، دستم تکان دادم.... آنکه کوفتم، به سندان شد و حرف پایان دادم........ علی اصغر محمدی له بیدی
-
شود از صد فزون عمر تو بر فرض
یکشنبه 9 دیماه سال 1403 11:32
شود از صد فزون عمر تو بر فرض چه سودی دارد این سرمایه قرض اگر غافل شوی از کار و خدمت نباشی فکر آبادانی ارض تصور کن خدا صد سال دیگر بیفزاید به عمرت باز بر فرض اگر آسان دهی آن را به تاراج روی در جرگه خسران فی الارض نباشد صبح فردا صحبت از طول سوال حاسب از عمق است و از عرض امانت رفت اگر نستوه بر باد چه خواهی کرد نزد صاحبش...
-
جوانی حسرتی داد و گذر کرد
یکشنبه 9 دیماه سال 1403 11:31
جوانی حسرتی داد و گذر کرد به قلبم محنتی داد و گذر کرد جوانی لحظه ی مکتوم مرگ است به چشمم حیرتی داد و گذرکرد جوانی سرنوشتم را حزین کرد نگاهم را تهی از همنشین کرد جوانی وحشت از باغ درک داد جهانم را چو پایان زمین کرد علیرضا قدیانی
-
آرام دلم روزگاری بری از هر غش بود
شنبه 8 دیماه سال 1403 12:12
آرام دلم روزگاری بری از هر غش بود بی خیال زندگی و بر همه سر کش بود ز آن روز که پای عشق آمد به میان آشنا به غم و نشسته بر شعله آتش بود عبدالمجید پرهیز کار
-
میخواهم بلدت باشم
شنبه 8 دیماه سال 1403 12:11
میخواهم بلدت باشم حفظ ُ با من خود را فاش کن بایست ُ با من قدم همراه کن بخند ُ با من گریه آغاز کن قهر ُ با من آتش، برآب کن حرف ُ با من سخن کوتاه کن ببین ُ با من دیده پنهان کن بخوابُ با من تو چشمت باز کن ببندُ با من از غم آزاد کن غافلُ با من آغوشت باز کن فراموش ُ با من مرا تو یاد کن میخواهم بلدانه دوستت داشته باشم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 8 دیماه سال 1403 12:10
-
میخزند چند قطره روی کاغذم
شنبه 8 دیماه سال 1403 12:09
میخزند چند قطره روی کاغذم جای مشق،شعر های من در دفتر است مادرم آهسته میپرسد چرا؟ گویی از احوال من بی خبر است برگ های خسته از دست درخت دست در دست می وزند همراه باد غم درون سینه ام جا کرده است روزگاری داشتم ، موزون و شاد اشک هایم قطره قطره ، مشت مشت می خزند از گونه تا برگ کتاب سرد نیست اما من سردم چرا؟ این حقیقت است...
-
دردم شبیه درد تو، دیگر شدید نیست
شنبه 8 دیماه سال 1403 12:07
دردم شبیه درد تو، دیگر شدید نیست حالا که در بسطام دل، یک بایزید نیست دیدم تو را با دیگری، اما به خود گفتم چشمان من، شایسته ی آنچه که دید نیست هرگز نمی خواهم بدانی، پا کشیدم پس روزی تو سهمم می شوی، دل ناامید نیست هرچند که تو رفته ای، از پیش من اما دیدار با تو نازنین، امری بعید نیست در خانقاه عشق تو، هر لحظه سرمستم گرچه...
-
باشهدا
شنبه 8 دیماه سال 1403 12:06