-
زمستان
سهشنبه 4 دیماه سال 1403 11:53
-
آن همدمی
سهشنبه 4 دیماه سال 1403 11:48
آن همدمی که بر سکوت می تازد تا صدای دریچه های خیال بر حریر احساس بوزد قلمیست که از پستوی دل واژه ها را بر کاغذ می رقصاند زهرا یوسفی
-
شب که شد باز دلم یاد تو را جولان داد
سهشنبه 4 دیماه سال 1403 11:47
شب که شد باز دلم یاد تو را جولان داد ماه با قافیه ای ناب به شعرم جان داد خیس از اشک شد این صورت مهتابی من دست من نیست که چشمت به دلم درمان داد عاشقم عاشق تو عاشق خندیدن تو خنده ات بر دل بی کس شده ام سامان داد بی وصالت شده دل عشق زمینی ماهم روح تو بر لب بی خنده ی من امکان داد تا ابد حبس توام ماه دلارای زمین قلب بیمار...
-
گفتم تو با نگاهتـ عشقی اسیر کردی
سهشنبه 4 دیماه سال 1403 11:46
گفتم تو با نگاهتـ عشقی اسیر کردی گفتا که این چه حاصل ، قلبم تو پیر کردی گفتم مگر نه اینکه بودی ز عشقـ من سیر گفتا چرا ولیکن، در عشق دیر کردی گفتم که عشقـ عشق است، تعجیل هم ندارد گفتا چرا تو صرفاً در واژه گیر کردی؟ گفتم که گر بسوزم، در عشقِـ تو، رضایی؟ گفتا چگونه از کی خود را حقیر کردی ؟ گفتم گدای عشقم پُر کن پیاله ام...
-
بخدا اگر که ناوک به غمت نمی کشاندی
سهشنبه 4 دیماه سال 1403 11:45
بخدا اگر که ناوک به غمت نمی کشاندی لب تشنگی وصلت به لبم نمی رساندی به نگاه خیس رودم قمری فلک نمی داد اینچنین موج خروشان به تبم نمی نشاندی نم بوران و زمستان به سرم نمیشد آغاز نفسی ز صبح گلشن به شبم نمی فشاندی محمدرضاپورآقابالا
-
هرشب ، شب یلداست ، تو یارم باشی
سهشنبه 4 دیماه سال 1403 11:43
هرشب ، شب یلداست ، تو یارم باشی ای کاش همیشه در کنارم باشی در بستر عشق ، نغمهخوانم باشی باشد که تو پاییز و بهارم باشی احسان آریاپور
-
من هم به پای عشق توبیداد کرده ام
دوشنبه 3 دیماه سال 1403 11:49
من هم به پای عشق توبیداد کرده ام هرروزبلندشده صدای هم زادکرده ام درپای عشق توهم مانده ام خودببین از دور شنیده ها را هم داد کرده ام زیبانوشته بودی از تمام سطر عشق من هم تمام نامه ها را یاد کرده ام لبخند عشق تو در جان ودلم شکفت هر غنچه ای را بعشق تو باد کرده ام از گوشه کنار این شهر مهرشهر بگو من باغ سیبی به نام توشاد...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 3 دیماه سال 1403 11:48
-
کاش بادی بودم
دوشنبه 3 دیماه سال 1403 11:46
کاش بادی بودم که به دستت میخورد گرمی دست ترا حس میکرد نرمی دست ترا میبوسید ونوازش میکرد ساعد سیمینت گونهی همچو گُل سُرخ تُرا میبوئید وپریشان میکرد موی شبرنگت را روی آن چهرهی مهتابی تو تا که ابر سیه موی تو بر صورت ماه نقشی از ماه زمستان سپهرم باشد من به اندازهی آن باد نبودم خوشبخت سهم من حسرت یک بوسه به دستان...
-
گر تو جانی من به جان میخواهمت
دوشنبه 3 دیماه سال 1403 11:45
گر تو جانی من به جان میخواهمت عاشقم این را بدان میخواهمت لیلی ام با جان خود میخواهمت با زبان عاشقی میخواهمت حرف ها دارد دلم میخواهمت نعیمه سادات سوفاری
-
گاهی لازم است
دوشنبه 3 دیماه سال 1403 11:43
-
ورودی باغ پاییز
دوشنبه 3 دیماه سال 1403 11:42
ورودی باغ پاییز نوشتهام با خطوطی غمگین و سیاه خستهام از بودن در جادههای انتظار عاقبت یک شب در این فاصلهها خواهم مرد فراموشم نمیشود در آغاز زندگی پر از لبخند بود به گمانم بهشت فقط اندازه ما بود این روزها دیگر تو رفتهای و فقط خاطرهها ماندند انگار در این شهر پر از سایه باران هرگز نمیبارد. عبدالله خسروی
-
نشکفته ام درین دشت یک غنچه از هزاران
دوشنبه 3 دیماه سال 1403 11:41
نشکفته ام درین دشت یک غنچه از هزاران با باغبان بگویید احوال لاله زاران طوفان غم ز هر سو خاکم فشاند از رو هر گرد بینم الا گرد ره سواران در درج شادمانی آوای غم تنیدند گویی که برف محنت ریزد به سر بهاران گاهی چو گل نشینم کامد شدن نپاید گه برجهم چو آتش همچون امیدواران در دور گل به یاد مجموع برگ یاران باد خزان روان کرد زان...
-
پر شداز عطر تو مشامم باز
دوشنبه 3 دیماه سال 1403 11:40
پر شداز عطر تو مشامم باز ای که درمن شکفته ای هر بار گرچه مهمان قلب من هستی با نگاهت مرا نده آزار دلبرانه قدم قدم با من راه را عاشقانه پیمودی سالیانه ست پا به پای تومن میروم تا مسیر نابودی درنگاهم شبیه یک خورشید آمدی و طلوع کردی باز من به پایان رسیدم و ...نقطه خط به خطم شروع کردی باز دفتر عمر من پر شده از واژه های...
-
ای خاوری که
دوشنبه 3 دیماه سال 1403 11:38
ای خاوری که کوچاندن کبوترهایت رابه هفت تویِ سیاهِ غار تا بر بامِ بلندِ رویاهایت زاغانِ سیاه روی آیهٔ یأس بخوانند با آسوده ترین خیال. ای که از شرارتِ نهانت حتی موجِ طغیانگرِ دریا هم شور می کند آب را به حلقومِ شیرینترین چشمه تا زنده به گور شود در خاکت هر رویای رویشی. ای که از شرجیِ جلگه هایت سنگ هم پوسید ولی هرگز نشکفت...
-
این روزها حالِ دلم هم جنس باران است
دوشنبه 3 دیماه سال 1403 11:31
این روزها حالِ دلم هم جنس باران است ابری پر از اندوهم و هر روز می بارم امید را از چشمهایم خام می چینم در سینه ام از آرزوها داغ می کارَم من از نگاهِ مبهم آینده می ترسم چون سایه ای جا مانده بر دیوار، گمنامم بیزار از این روز و شبهای پر از تکرار در انتظارِ اتفاقی نابهنگامم بر انحنای صورتم بر روی پیشانی افتاده خطِّ حسرت و...
-
گفتم که بر زمین آیم چنین و چنان کنم اما نشد
یکشنبه 2 دیماه سال 1403 11:37
گفتم که بر زمین آیم چنین و چنان کنم اما نشد بهر بودنم شادی نمایم چنین و چنان کنم اما نشد زندگی شیرین و بهترین و زیباترین لحظه هاست من که اینقدر آسان آیم چنین و چنان کنم اما نشد لحظه ها را قدر دانم شعر میسرایم میخندم با خنده بر جهان ایم چنین و چنان کنم اما نشد لب به می بستم تا که شیرینی و گل افشان کنم اینقدر شیرین...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 2 دیماه سال 1403 11:35
-
فرشته ی آزادی سایه گستر
یکشنبه 2 دیماه سال 1403 11:34
فرشته ی آزادی سایه گستر سراسر میهنم را داد گستر سرزمینی که تو را ندارد دانه ها را در باد می کارد هر بد اندیش وهر نابخردی خیانت کاران این مرز ایزدی به تاراج بردند ملک ودل ودین نمانده چیزی جز نا امیدی اندر کمین روزی که باز گردی زلال است آسمان دوباره رنگین شوند دشتهای این سامان ز تاراج دزدان دریایی بی نام و نشان دریا ها...
-
در مسیر عاشقی هر دم مرا رسمی بُود
یکشنبه 2 دیماه سال 1403 11:33
در مسیر عاشقی هر دم مرا رسمی بُود مهر تو خواهد که این رسم مرا خنثیٰ کند گرچه این چرخ و فلک از خلقت تو در عجب اشرف مخلوقاتی و در عزصه ی این فهم رب زهرا شعبانی
-
مادر
یکشنبه 2 دیماه سال 1403 11:32
-
بگذار مژه بر مژه هایت بنشانم
یکشنبه 2 دیماه سال 1403 11:30
بگذار مژه بر مژه هایت بنشانم اینگونه خودم را به کنارت بکشانم دیدی که نفس گاه به گاهست به سینه؟ اما تو مدامی به تن و روح و روانم فردا که به دوزخ ببرندم چه خیال است از لطف خیال تو بهشت است جهانم گفتند طبیبان که نخور قند و ندانند شیرینی آن بوسه هنوزست به جانم پیراهن تو مرز کشیده است به دریا امشب که وزد باد، ز طوفان...
-
بیا ساقی که جانم را به جامت تازه گردانی
یکشنبه 2 دیماه سال 1403 11:29
بیا ساقی که جانم را به جامت تازه گردانی مرا مست و خرابم کن زان شراب روحانی نمیخواهم دگر دنیای خالی از تماشایت مرا گم کن در آغوشت، در این شبهای طوفانی دل از هر زخم درمان شد، به نامت شاد و حیران شد تو هستی معجزه، یارم، به لطف عشق پنهانی به شوق بوسهای از تو، دل بیتاب و دیوانه بیا ای عشق جاودانم، رها کن غم ز ویرانی...
-
آنچنان دلگیروافسردم توازحالم مپرس
یکشنبه 2 دیماه سال 1403 11:28
آنچنان دلگیروافسردم توازحالم مپرس ریشه ی خشکیده ام ازمیوه ی کالم مپرس چون زدم فالی پشیمان گشته ام ازکارخود بس بکن دیگرتوازاحوال واقبالم مپرس مثل دیوانه کهی خندان وگه گریان شوم گوشه ای کزمیکنم حتی زخودپنهان شوم آنچنان میترسم ازشورونشاط عاشقی چون ندانسته اسیروهمدمِ شیطان شوم میروم ازچشم نااهلان خودم راگم کنم کم دگر...
-
از چشم به چشمه میچشم چلچهات را
یکشنبه 2 دیماه سال 1403 11:27
از چشم به چشمه میچشم چلچهات را چون چشمکشی، چانه بری، چهرهکُشانی؟ من از تب و در بیخبرت خواب ندارم ای یار خرامیدهی من، خانه کجایی؟ صبرم که به سر نامده از راهبه بویت سرد است و منم آتش شوقت که شمایی سبزا که قسم به سبزیات راست من در بغلش سبزم و خشکیده کمایی حقا که قسم به حقیات خواست شمش است و منم سارق قومت که...
-
در دشت سینه غم به وسعت دریاهاست
یکشنبه 2 دیماه سال 1403 11:26
در دشت سینه غم به وسعت دریاهاست در چهره خموش و در دلم غوغاهاست ای غم آرامم نِه ، که طاقتم بی طاق است نابود شدم رها بکن، چه بی پرواهاست عبدالمجید پرهیز کار
-
بیان تکلیف را نمی دانم
شنبه 1 دیماه سال 1403 11:45
بیان تکلیف را نمی دانم خود متحیر سرگردانم میل رفتن هاست نیتم پای پوشی به پا پوشم ولی قوت نباشد قدم هایم به خواست ماندن نشینم لیکن دگر نیست جایگاهم دلتنگِ فریاد ها زدنم اما رخصت این را ندارم خنده بر دوراهی ها زدم بی جهت زدند قضاوتم جامِ چه کنم به دستانم شد خُلق خوی همیشگیم پوران گشولی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 1 دیماه سال 1403 11:44
-
تا بازی می دهند
شنبه 1 دیماه سال 1403 11:38
تا بازی می دهند که :بازی،: دهند؛ بازیگر نیکو خانه نشین است وَ از این تابو تماشاگر خوشخو همواره غمین... پ.ن: شما هیچ اداره و حرفه ای را پیدا نمی کنید که رد سُمِ دلال را در آنجا نبینید؛ محمد ترکمان
-
آتشی سوزان که در پروانه بود
شنبه 1 دیماه سال 1403 11:37
آتشی سوزان که در پروانه بود این نشان شوق در شمع وجود در نهاد جان آن پروانه بود ذوق سوزانی که با آن زنده بود وقت یورش بر همه شمع وجود آن زمانی بود که وی پیله بود جای این عشقی که سوزانش کجاست در درون دل و یا تخم وجود من نمیدانم ز کی آن رب او عشق سوزان بر پرش بخشیده بود غلامرضا مشهدی ایوز