-
حال خوب
شنبه 17 آذرماه سال 1403 11:48
-
غارت شدهای چراغ میخواهد باز
شنبه 17 آذرماه سال 1403 11:47
غارت شدهای چراغ میخواهد باز متروکه دلی سراغ میخواهد باز یک سوخته از دماغِ ناکام از عشق از خالقِ گُل دماغ میخواهد باز یک بلبل ترسان شده از سایهء خود سرخی یِ دو چشمِ زاغ میخواهد باز بریانی یِ شهر خانهء قصاب است یک راسته از الاغ میخواهد باز هیزم شکنی چلاق از کهنه تبر یک جنگلِ نذرِ باغ میخواهد باز بشکسته جناقِ مرغِ...
-
دیدمت ناگه عاشقت شدم
شنبه 17 آذرماه سال 1403 11:46
دیدمت ناگه عاشقت شدم حال چه کنم که دل بسته ات شدم در این اوضاع و احوال تو چه کردی که دلباخته ات شدم هومن بابازاده
-
گویمت ای ماه من ، گویی تو سرباز من
شنبه 17 آذرماه سال 1403 11:45
گویمت ای ماه من ، گویی تو سرباز من دلشکنی نیست هنر، بشکنی پیمان ز من تـکیه مـده پـیکرت ، بـر تـن آن بـی خرد ای که چو پروانه ای ، ای پر پرواز من نور رخت را که هیچ، زلف سرت عالم است فاش مکنی راز من ، همدم و همراز من هر قدمی درنهم ، یاد تو توفان کند باشی تو پایان من ، ای تو سرآغاز من بر نکنی دل ز من ، اشکِ ز این بی نوا...
-
دل به دریا زن مرو پیشم بیا
شنبه 17 آذرماه سال 1403 11:43
دل به دریا زن مرو پیشم بیا غرق در اندوه و تشویشم بیا بی تو دنیایم خراب است و غمین التیام این دل ریشم بیا رحمت حسینی
-
ای خورشید دمیده ازعشق و وفا
شنبه 17 آذرماه سال 1403 11:43
ای خورشید دمیده ازعشق و وفا ای چشمه ی زلال کوثر و صفا آندم که از این زمانه رخت بستی زهرا(س) در سوگ تو خم شده هنوز پشت خدا ابوالقاسم میدانی
-
عزم سفر کرد پدری با پسر
جمعه 16 آذرماه سال 1403 11:48
عزم سفر کرد پدری با پسر خودش پیاده پسرش روی خر از پس طی کردن کوه و فلات خسته رسیدند به اول دهات گفت یکی از اهالی ولایت خجل شوم چو بینم این حکایت پدر به پیش و خسته از زمانه پسر نشسته روی خر زنانه خلاصه حرف این و آن را شنید و چاره جز عمل به آن را ندید راه گرفتند و پدر روی خر به پیش رو راه برفتش پسر تا که رسیدند به کلاتی...
-
حال خوب
جمعه 16 آذرماه سال 1403 11:46
-
همچو مجنونی زغم ، سر در گریبانی اگر
جمعه 16 آذرماه سال 1403 11:46
همچو مجنونی زغم ، سر در گریبانی اگر داغ بر دل داری و زار و پریشانی اگر همچو بلبل در قفس افتاده و دور از چمن ناله ها دارد دلت از غم نصیبانی اگر پا کشید از چشم زیبای تو آن آرام جان بی کس و تنها اسیر شام هجرانی اگر بیقراری می کند گر قلب بی سامان تو وز غمش آواره دشت و بیابانی اگر بهر آن پروانه در آتش سودای عشق از غم...
-
تنها فقط سنگ از پی سنگ است می آید
جمعه 16 آذرماه سال 1403 11:44
شل کن به جان مادرت دست از گلو بردار راه نفس را بسته ای آخر عمو بردار آخر چه کردم من مگر از من چه می خواهی هر جا که من رفتم تو هستی روبرو..بردار تنها فقط سنگ از پی سنگ است می آید باور بکن آبی نمانده در سبو..بردار چیزی نمی گویی چرا از من چه می خواهی شاید که حل شد ماجرا با گفتگو بردار تحریم آمریکا چنین بی حرف و منطق نیست...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 16 آذرماه سال 1403 11:43
-
خو گرفته بود دلم به واژه ی تنهایی
جمعه 16 آذرماه سال 1403 11:42
خو گرفته بود دلم به واژه ی تنهایی قلب من ساخته بود یه دنیای رویایی خط قرمزی کشیدم پره از ممنوعه حد ومرزاش زیاد و باورش وارونه پا گذاشتی وسط هرچی که ساخته بود دلم یهو انگار بیصدا شد قلب پاک و عاقلم تو هیاهوی سکوتم لب من می جنگید توی حرفهای قشنگت که غمممی خندید سرده دستای تو و آغوش تو پوشالی جای قلب مونده تو سینم...
-
این شعار است آنکه میگویی بگو آخر چه گویم؟
جمعه 16 آذرماه سال 1403 11:41
این شعار است آنکه میگویی بگو آخر چه گویم؟ آرزو جان میکند جان میسپارد پیش رویم گشته نیزاری ز فریاد، این بیابان سکوتم بایدم بغضم شکستن در نی تُنگ گلویم تا به کی باید دویدن دیدن و گفتن ندیدن تا زنم بالی بیاید تیر بیمهری به سویم سر به سنگم خورده و در پیش پا سنگ بزرگی من به سنگستان دنیا رفته دیگر آبرویم گر به باغی ره...
-
رفتی بهارِ عشق، خزان گشته و هنوز
جمعه 16 آذرماه سال 1403 11:40
دانم کلام عشق تو با ما فریب بود دستت به دست ما و دلت با رقیب بود گفتی بکوش تا که بیابی شراب وصل کوشیدم و همیشه دلم بی نصیب بود ایامِ انتظار و من و طاقتی که نیست ای کاش در فراق تو مارا شکیب بود تو نوگل بهارِ چمن بوده ای و من آن شاعری که عشق تو را عندلیب بود رفتی بهارِ عشق، خزان گشته و هنوز دل عاشقِ دو چشم سیاهِ نجیب...
-
آمد به درگاهم چه حــظ آمد به این زنــدان سلام
جمعه 16 آذرماه سال 1403 11:39
آمد به درگاهم چه حــظ آمد به این زنــدان سلام ای مونس و غمخوار من، ای گیسوان افشان سلام سـوزاند مرا هـجران تـو، هـجران تو سـوزاند مـرا ای نـاپدید از چشـم من، از چـشم من پنهان سلام هر دم عـذابم میدهی، تـاوانِ مگر یک روز نبود افسونگر افـسـانه ها ، ای درد و ای درمـان سـلام هرگاه به او دل بسـته ام، زخمی دگـر خـوردم چرا...
-
بسته ای پای من آنگونه به زنجیر عشق
جمعه 16 آذرماه سال 1403 11:38
بسته ای پای من آنگونه به زنجیر عشق کس نتواند گشود جز تو به تدبیر عشق صید دلم کرده ای با نگهی خوش کمان تا که دلم را کشیدی تو به نخجیر عشق از تو گله چون کنم؟ درد دل افزون کنم دانی و دانم همه ، بود چو تقصیر عشق در همه عالم نظر کرده ام و دیده ام پاک دلان بوده اند یکسره درگیر عشق خواب خوش زندگی کی شود آرامِ جان گر نشود...
-
خدا بود و دو فنجان چایی گرم
پنجشنبه 15 آذرماه سال 1403 11:28
خدا بود و دو فنجان چایی گرم نگاهم بود پر از یک عالَمی درد سکوتم در درونم یک فغان کرد فغانم چون نوازش کرد مرا نرم بدو گفتم چه دیدی در من ای خان بنوش چای و مرا بیشتر نسوزان تو را با مهربانی می شناسند چه کردم داده ای رنجم تو هر سان امیدت قوت قلب منی بود درونم از وفای تو غنی بود ندیدم روز خوش در زندگانی عذابت بر منی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 15 آذرماه سال 1403 11:27
-
باز هم پر شده این شهر ز بارانِ غمت
پنجشنبه 15 آذرماه سال 1403 11:26
باز هم پر شده این شهر ز بارانِ غمت خانه یکباره فروریخت ز طوفانِ غمت موج اندوه تو بر ساحل دنیای من است چه کنم بعد تو با سختی و طغیانِ غمت حالِ مطلوب ندارم به خداوند قسم قلب زارم برسد کاش به پایانِ غمت اندکی در دل من تاب و توان نیست دگر باطلم ساخت شبی دردِ فراوانِ غمت سوز و سرماست در این کلبهی تاریکِ دلم باز هم مانده...
-
چشمهای هیچ کس زیباتر از چشمت نبود
پنجشنبه 15 آذرماه سال 1403 11:24
چشمهای هیچ کس زیباتر از چشمت نبود شعر حتی خوب و پر معناتر از چشمت نبود چشمهای بی کرانت موجهای ناب داشت هر چه دریا دیدهام دریاتر از چشمت نبود بس تلاطم داشت دائم چشمهای محشرت قعرِ اقیانوس هم بالاتر از چشمت نبود در تمام نیمه شبهایی که بودی پیش من ماه حتی اندکی پیداتر از چشمت نبود بی گمان در ذهن من دریا و اقیانوس و...
-
یازهرا
پنجشنبه 15 آذرماه سال 1403 11:23
-
تو مثل خیالی که از من عبور می کنی
پنجشنبه 15 آذرماه سال 1403 11:21
تو مثل خیالی که از من عبور می کنی تو مثل نوری که بر من می تابی تو مثل گیسوی بلند شب یلدایی ... پروانه مدی
-
شب بود و خیالت به سرم هی دَوَران کرد
پنجشنبه 15 آذرماه سال 1403 11:18
شب بود و خیالت به سرم هی دَوَران کرد آشفته دلی را خبر از بی خبران کرد دل در طلبت خانه ی ویرانه ی غم شد آهی ز غمش آمد و بر سینه روان کرد این سینه که جولان گه و کاشانه ی عشق است اندوه خودش را به گلویم ضربان کرد تا حنجره بی تاب شد از آه درون سوز شد نغمه ی جان سوز و نوایش به زبان کرد با لحن جگر سوز زبان راوی غم شد آشفتگی...
-
سر را میخارانم ازیکریز تعجب
پنجشنبه 15 آذرماه سال 1403 11:17
سر را میخارانم ازیکریز تعجب ازکجا آمده ، اینهمه تحجر؟ ازکجا آمده ، اینهمه ، توجه به تحجر؟ بسوی حق کجاست ، ذره ای توجه ؟ چرا بی آنکه بگوئیم ، باطل را اینقدر دوست داریم ؟ این دقیقاً مثل اینست که بگوئیم ، قاتل را دوست داریم تحجر، همان باطل است بی شک تعصباتِ پوچ ، بهرایمانمان ، همان قاتل است بی شک تعجب میکنم ، از رشد...
-
گاهی ورق بزن
پنجشنبه 15 آذرماه سال 1403 11:16
گاهی ورق بزن مجنون یکی نبود این دشتِ واژگون اشکِ هزار لاله به دامن کشیده است جامِ شفق بنوش شاید شبی تو را مردابِ مانده ها از خود رها کند آنسوی مرزها دریا هنوز بسترِ خورشید میکشد پارو بزن به پیش از من نپرس هیچ ، ببین بندرت کجاست محمدمحسن خادم پور
-
رخ یارم به ماه افتاد همین امشب
پنجشنبه 15 آذرماه سال 1403 11:13
رخ یارم به ماه افتاد همین امشب مدارا کن کمی با من همین امشب سپیدی میزندبرهم تمام حس وحالم را تحمل کن سیاهی را همین امشب ستاره میکندسوسو کناره نقش دلدارم سکوت شب چه شیرین است همین امشب موذن امشبی را با دلم باش .... منادی تونجوایت بی صداباشد همین امشب خدایا من تورا هم در شبی جستم ... توهم با من بمان حتما همین امشب چه...
-
درهایِ شبَ از زوزه ی غم، روز ندارد
چهارشنبه 14 آذرماه سال 1403 11:48
درهایِ شبَ از زوزه ی غم، روز ندارد گریه ی شبَ از ظلم و ستم ، سوز ندارد دشت از دلِ ما خشک تر وُ، تشنۀ باران در کوه و کمر، کبک و کل و یوز ندارد خشک ستُ چو پستانِ پَتی مادرِ این پور شیراَش، شکر و شهرت و آغوز، ندارد از عارف و اخلاصِ عمل، عشق رمیده جز عیشِ خوش و عزمِ زر اندوز، ندارد افسار و غُل و ضجّۀ زندان نه نیاز است تا...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 14 آذرماه سال 1403 11:47
-
هر لحظه روی شانه هامان بار نگذارید
چهارشنبه 14 آذرماه سال 1403 11:46
هر لحظه روی شانه هامان بار نگذارید ما را به زیر بار صد خروار نگذارید گنجینه های مرز و بوم آرزوها را در لابلای حلقه های مار نگذارید از آستین دشمنان گفتید و فهمیدیم بعدا اگر در پاچه ی شلوار نگذارید با گرد و خاک کوچه بینائیم اگر بعدا بر روی عینک شیشه های تار نگذارید با گوسفندانی دگر مشغول و آرامیم جای سگ چوپان اگر کفتار...
-
خوشا آنانکه حاجت ندارن خوشا
چهارشنبه 14 آذرماه سال 1403 11:45
خوشا آنانکه حاجت ندارن خوشا برای شام شب غصه ندارن خوشا خوشا آنانکه بومی ندارن خوشا ز پز دادن رویی ندارن خوشا خوشا آنانکه دِین ندارن خوشا بر نام خود لعن ونفرین ندارن خوشا خوشا آنانکه همیشه خوابند خوشا به بیداری ظلمی ندارن خوشا خوشا آنانکه از بیخ نفهمند خوشا به جز خورد وخوراک هیچ نفهمند خوشا خوشا آنانکه ادعایی ندارند...