-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 11 آذرماه سال 1403 11:35
-
پاییز آمد با برگهای رنگارنگ،
یکشنبه 11 آذرماه سال 1403 11:34
پاییز آمد با برگهای رنگارنگ، باد میرقصد در میان درختان سنگارنگ. خوابیده روی زمین برگی زرد و خشک، یادگاری از روزهای گرم تابستان در دل شک. چشمانم به افق، غرق در یاد توست، پاییز آمده، ولی دل من همچنان جویای توست. امیرحسین قمچیلی
-
هوایت که به سرم میخورد
یکشنبه 11 آذرماه سال 1403 11:33
هوایت که به سرم میخورد میروم بالای بالای کوه رو به آسمان بلند تورا آواز میدهم و روبانی سرخ که رشته ای از کلاف دلتنگی ست بر پیشانیش گره میزنم تا از لرزش صدایم به اسم عقربه های غروب از چشمت افتادم به لب پرتگاهی که محکوم به مرگ است معظمه جهانشاهی
-
گردش مویت به دور ماه دیدن، دار شد
یکشنبه 11 آذرماه سال 1403 11:31
گردش مویت به دور ماه دیدن، دار شد چهرهات را هرکه دیده تا ابد، دیندار شد چشم تو مجموعهای از کهکشانی، در فضاست این دلم در چالهی جذبش، رها کردن رواست رویش گندم هزاران نعمتی دارد به بار قوص ابروی تو صدها خرمن حاصل تبار درهها سرسبز، اما درهای دانم چو سرخ شهد شیرینش بنوشم، چشم در چشم، تو رخ چهرهات را دست خط یار...
-
بدهم دستِ که این خانه که آباد شود
یکشنبه 11 آذرماه سال 1403 11:30
بدهم دستِ که این خانه که آباد شود خانه را خاک زداید که دلش شاد شود آن که پر شورتر از مهر و وفا دم میزد که خبر داشته این معجزه، شیاد شود گره از دست کج افتاد به دندان هوس ته این قصه چنان ست که بیداد شود مدعی هرکه به ایمان و شرف دلواپس به سرش نقشة این خانه که برباد شود خانه از بس که بلا دیده به دوران جفا سال ها در سرش...
-
کاش میشد که گرفتار نگاهی نشوی...
یکشنبه 11 آذرماه سال 1403 11:22
کاش میشد که گرفتار نگاهی نشوی... یا که دلتنگ دو چشمون سیاهی نشوی... کاش میشد نشوی عاشق لبخند کسی... تا چنین گونه اسیر رخ یاری نشوی... امین غلامی
-
سخن از عشق و وفا شور و نوا هیچ مگو
شنبه 10 آذرماه سال 1403 11:28
سخن از عشق و وفا شور و نوا هیچ مگو از گل و سنبل و از عطر صبا هیچ مگو گر زمین پر شود از سبزه و گل با دل من از غم و غربت این کهنه سرا هیچ مگو قسم جان تو و جان من و نام خدا از زبان تو دروغ است مرا هیچ مگو آتش جنت تو دامن من را بگرفت زندگی با تو مرا کرده فنا هیچ مگو روز و شب نالهٔ جان سوز من و زاری دل هدیههاییست ز تو، بی...
-
فصل پاییز
شنبه 10 آذرماه سال 1403 11:27
-
اعجاز ما شاید همین است
شنبه 10 آذرماه سال 1403 11:26
اعجاز ما شاید همین است گاهی به نگاهی، رویاهای لحظه ی رستن را بیدار می کنیم وبرای خلق عاشقانه ترین قصیده بیت به بیت نوح تمام طوفانها می شویم نازنین رجبی
-
روز ناتمام ماند و شب سیه شد
شنبه 10 آذرماه سال 1403 11:25
روز ناتمام ماند و شب سیه شد چشم نادیده مغبون یک نگه شد باغبان خراب بوئیدن گشت و اما غنچه نشکفت و عمر گل تبه شد مجید فخرائی مقدم
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 10 آذرماه سال 1403 11:24
-
عاشقت بودم ولی دیگر مجازی نیستم
شنبه 10 آذرماه سال 1403 11:22
عاشقت بودم ولی دیگر مجازی نیستم دل نمی بندی برو من اهل بازی نیستم من تمام قلب خود را داده بودم دست تو تو به من اما ندادی امتیازی نیستم مهربان هستی ولی دیوانه ای لجباز و سرد من که بودم عاشقت دیگر چه نازی نیستم حرف من حرف است و قولم قول اما مثل تو اهل دعوا و دروغ و صحنه سازی نیستم آمدی گفتی تو را می خواهم اما بعد از آن...
-
درقفس باشد پرنده بال میخواهد چکار؟
شنبه 10 آذرماه سال 1403 11:22
درقفس باشد پرنده بال میخواهد چکار؟ آدمِ بیکس باشد مال میخواهد چکار؟ باحقیقت زندگی کردیم واین شُد آخرش این دوروز زندگانی فال میخواهد چکار؟ اوکه در خلوت بسیلی صورتش را سُرخ کرد گونه های سُرخِ سیلی ، چال میخواهد چکار؟ عُمرما رفت کنار قبر ما گُل کاشتن آدم مُرده گلِ هرسال میخواهد چکار؟ باغ بی آب وعلف باشد چه خواهد آرزو...
-
با طناب دگران چاه روی در چاهی
شنبه 10 آذرماه سال 1403 11:20
با طناب دگران چاه روی در چاهی بر مراد دگران راه روی در راهی از دکان دگران دخل تو را سودی نیست گندمت را دگران برده تو پا در کاهی کاظم بیدگلی گازار
-
سکوتِ مغز ، جنجالِ قلب ، تجمعِ بغض ...
شنبه 10 آذرماه سال 1403 11:19
سکوتِ مغز ، جنجالِ قلب ، تجمعِ بغض ... آشوبِ فکر و هیاهویِ خیال و من مانند غریبه ای سَرگردان میانِ گذشته و حال کاش گَردِ بیخیالی بوی عطرِ این روزها میشد سحر قائدرحمتی
-
کاش میشد غصه ی دل را کشید
شنبه 10 آذرماه سال 1403 11:18
کاش میشد غصه ی دل را کشید درد پای مانده در گل را کشید حال زار نسل تیپا خورده را در جدایی حد فاصل را کشید بغض قو هنگامه ی پرواز جان شور آوازش به ساحل را کشید درد عشق عاشقان را تک به تک جمع و منها کرد و حاصل را کشید کاش میشد شکل بی تابی و یا دلبرانه دل دلِ دل را کشید درد دل ها را به شکل بهتری غصه های دور باطل را کشید...
-
ما خاطراتی پیر شده در شهر هیاهو
جمعه 9 آذرماه سال 1403 11:26
ما خاطراتی پیر شده در شهر هیاهو اینطرف و آنطرفش پر ز یا هو هر روز آرزوی برگشتن دیروز فردا آرزوی برگشتن امروز جیب دزدان و دقلبازان بی انتها دست ساده لوحان و راستگویان کوتا نه دگر آرزویی مانده ونه حالی نه قدرتی برای دفاع و نه نانی صدای زن همسایه در گوشم پیچیده شیر خشک کو بچه چهار روزه با چایی و قند خوابیده دلم از خیانت...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 9 آذرماه سال 1403 11:25
-
ای عروس زیبای حجله گاه من
جمعه 9 آذرماه سال 1403 11:24
ای عروس زیبای حجله گاه من کی از کجا جان بری از،زندان تن مرا هست درد و نیست امانم کس جزتو،نکند هرگز درمانم مرا که هزاران درد باخود دارم پس کدام طبیب به درمان آرم شوق دیدار تو میکند مستم که ره جز تو را،بر همه بستم چون تو آی صبح شود شب تارم باز شود قفس ،بر پر و بالم که خواهم ز یار به جمله ی تو که با گل آیم به حجله ی تو...
-
سکوتی در دلم فریاد میخواهد
جمعه 9 آذرماه سال 1403 11:24
سکوتی در دلم فریاد میخواهد منو تنهاییم تنهای تنهاییم صدای چک چک باران چشمانم و خاک گونه ام تر شد دوباره بوی نم آید گریزی نیست باید رفت کسی درکم نخواهد کرد در این جا عشق بی رنگ است خدا با ما نمی جنگ سخن دارم منظم نیست درونم درد و غم کم نیست گریزی نیست باید رفت کسی درکم نخواهد کرد امین سلجوقی
-
فصل پاییز
جمعه 9 آذرماه سال 1403 11:22
-
بس آلام راحت شودباقرار
جمعه 9 آذرماه سال 1403 11:22
بس آلام راحت شودباقرار اگردرد شناسیم هنگام کار اگر بهرور کل نظــم کلاس ازاین نظم بهره بردکل ناس بهینه اگر درس گوید یقین شود بهرورهرصفی نازنین به خود سازی درس دین قوی با تفکر شود مه جبین تذکرصحیح همی کار راست شودبهرورگردلی رهنماست ز پیران کمک ها رواست که آئینه صافند برِ راه راست ز انصاف و قلیی که پاک شود نورعلی نورودل...
-
تو تب تابستون
جمعه 9 آذرماه سال 1403 11:19
تو تب تابستون تو اتاقم برفه رو سیم گیتارم نتای پر درده یه گوشه ی ذهنم یاد تو می افتم روزی که با چشمات از عشق می مُردم باسرخی لب هات گل بوسه می چیدم بهار بود خونه وقتی می خندیدم از وقتی که رفتی سینه ام شده خالی خونه یه زندونه با زجر تکراری قلبم شده ماهی تو چشمای دریا سرم شده جنگل تو رقص با گرگا چشام دوتا چشمه تو دستای...
-
طایر زیبا سخنم در پیِ لانه می روی
جمعه 9 آذرماه سال 1403 11:18
طایر زیبا سخنم در پیِ لانه می روی آه چرا تو ای صنم سوی بهانه می روی؟ محو کلام تو شدم، هر لب تو نشانه ای است موسم رفتنت ولی، با دو نشانه می روی از طرفی به سردی و، از جهتی چو نغمه ای در پس ذهن من تو چون، سوز ترانه می روی موج امید من شدی سمت سرایم آمدی حال ز بهر چیست تو، سمت کرانه می روی؟ بر در خانهٔ منی، ز غیر من مجو...
-
در سرم
جمعه 9 آذرماه سال 1403 11:17
در سرم کلهر غمی هزار ساله می نوازد و چشمهایم تخته سنگ تنهایی ات را به ترنمی حزن انگیز بوسه باران می کند چرا گوشهء چادرت را نمی یابم نه ، خیابان شلوغ نیست تو رفته ای و این هجوم کابوس بیداریست بابک بهنام فر
-
برای خدا... بگو
جمعه 9 آذرماه سال 1403 11:15
برای خدا... بگو چگونه آزادانه از خیابانی که وطن و صنوبری که خانه ام بود پر می دادم زیبایی ام را تا چشمم نزند دهان تفنگی که گاهی از ساچمه پر بود گاه از مرگ ربابه حسینی
-
..باغی بود سرسبز،
پنجشنبه 8 آذرماه سال 1403 11:28
............ ..باغی بود سرسبز، مثمرثمر . آسمانش نیل گون. آب شفاف زلال وگذرا دروصف: عالم مثال ، جمله اجزا بصیرومستمع. عالم کثرت وحدت توامان.. چونان محو،هیمنه وتماشای چگالی وجود. که درژرفنای هیچ اندیشه ای هرگزنگنجد... آهی ازدل ، چوفعل سر زده، آدمی ازخاک بافلاک... درمسیرحادثه، جانم انگارساغر این باده بود. ..................
-
طبیعت
پنجشنبه 8 آذرماه سال 1403 11:26
-
صبح خوبی است
پنجشنبه 8 آذرماه سال 1403 11:26
صبح خوبی است امروز آسمان آبی آبی و زمین همه اش پرشده از سبزه و گل بوی گلهای بهاری همشان شامه نواز از پس پنجره ها می بینم قمری و چکاوکان در آواز زیر نور خورشید با همان گرمی مطلوب نه سرداست ونه داغ مردم کوچه برزن همگی خندانند با خودم تا که تامل کردم در پس خنده وآوازو طراوت دیدم غصه و نغمه جانسوزو فسردگی را به درون تا که...
-
گر توانی کوه را پنهان کنی
پنجشنبه 8 آذرماه سال 1403 11:25
گر توانی کوه را پنهان کنی ع ش ق را نتوان که پنهانش کنی ... سلیمان بوکانی حیق