-
صندلی داغ
یکشنبه 20 آبانماه سال 1403 11:47
-
هزار سال گذشته است و آفتاب نشد
یکشنبه 20 آبانماه سال 1403 11:47
هزار سال گذشته است و آفتاب نشد دلی رها ز غم و درد و التهاب نشد به ژرفنای زمین رفت گویی اقیانوس از آن زمان خبری از وجود آب نشد دوید هر طرف انسان از آن زمان اما به سعی و هروله حاصل به جز سراب نشد بر آتشی که برافروخته است اهریمن کدام قلب به جا مانده که کباب نشد شگفت آوری روزگار ما کم نیست عجب که طاق کبود جهان خراب نشد به...
-
از جمع غریب ناکسان دور شدم
یکشنبه 20 آبانماه سال 1403 11:44
از جمع غریب ناکسان دور شدم در اوج سیاهی هم ره نور شدم در شهر مترسکان پر رنگ و لعاب بی رنگ و ریا وصله ناجور شدم محمد واثیان
-
کمی خوشدل کن
یکشنبه 20 آبانماه سال 1403 11:41
او موهایش را وا کرد رها کرد با این کار دردش از دل دوا کرد مو مو مو مو مو او موهایش را صد رنگ پاشید ناخنهایش را صدجور تراشید دست و ناخن را خدایت داده هر چی لازم بود کفایت داده مو مو مو مو مو مشکل در مو نیست عطری بی بو نیست هیچ کس در دنیا کچل، بی مو نیست چشماتو وا کن دل را شفا کن با چشمای پاک هر جا نگا کن مو مو مو مو مو...
-
ضربان قلبم
یکشنبه 20 آبانماه سال 1403 11:39
ضربان قلبم بایادتوتندترمی زند نباشی ازحرکت بازمی ایستد ومرگ مراخواهدبرد سید حسن نبی پور
-
بانگاهم به تو
یکشنبه 20 آبانماه سال 1403 11:38
بانگاهم به تو چشمانم بارید اشک هاواژه ها شدند برای شعر سید حسن نبی پور
-
عاشق ودلباخته شدم که دوست دارم ببویمت
شنبه 19 آبانماه سال 1403 11:56
عاشق ودلباخته شدم که دوست دارم ببویمت نفس نفس بریده ام سینه به سینه جویمت مثل بهارعاشقی زیبا به دل ترانه جو کمی عجول و بیقرارشیطونی وبهانه جو وصف خیال روی توکرده عبور اینچنین نشسته برجنونٍ دل مثل غبار روی زمین هوای بودنت کنون طعنه به تار می دهد خاک ضعیف ومرده را چنین عیار می دهد جوانی غرور کذب کسی سخن نگفته بود حوالی...
-
شور و وجدِ دیده ام را اشک با فریاد برد
شنبه 19 آبانماه سال 1403 11:55
شور و وجدِ دیده ام را اشک با فریاد برد ذره ذره، عمر را این طالعِ صیاد برد در تصور، عشق را آبِ حیات انگاشتم مرگ، از غفلت دلم را وای در میعاد برد محراب علیدوست
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 19 آبانماه سال 1403 11:53
-
من ازاین کوچه گذرکردم ورفتم توبمان
شنبه 19 آبانماه سال 1403 11:52
من ازاین کوچه گذرکردم ورفتم توبمان جای من خاروخسی تازه دراینجا بنشان غرق وآشفته شوی درره بیراهه ی عشق همچو اسبی که دگر پاره کند بند عنان منو سرگیجه واین حسرت ودیوانه شدن که مزین شده حالم به غمی پوچ وگران نفس ازسینه تهی گشته نمانده نفسی مثل خشکیده درختی شده وفصل خزان یاچودریای خروشان وپریشان شده ای که شده قایق گمگشته ی...
-
جاده های هوس
شنبه 19 آبانماه سال 1403 11:51
جاده های هوس چقدر نام امن اند پا که میگذاری ذهنت را آشفته میکند و در حالی که فکر میکنی صیادی صید میشوی و به آبروی قربانیانت کنند و عمری نادم سیاوش دریابار
-
فصل پاییز
شنبه 19 آبانماه سال 1403 11:49
-
افسوس که لب را به سخن باز نمیکرد
شنبه 19 آبانماه سال 1403 11:48
افسوس که لب را به سخن باز نمیکرد از فاصلهها شکوهای ابراز نمیکرد در حلقهی باغ و چمن و خاطرِ معشوق با رقصِ قلم قطعهای آغاز نمیکرد این مرغِ پریشان که ز جان عاشق گل بود با لحنِ خوشش در سخن اعجاز نمیکرد ای کاش که بلبل به تماشای بهاران از لانه به حسرتکده پرواز نمیکرد می خواست رُز صورتی مستِ دلانگیز از دلهرهی...
-
افروخته از آتش عشق چون آتشکده ای
شنبه 19 آبانماه سال 1403 11:46
افروخته از آتش عشق چون آتشکده ای ازجام الست مست نمودم چون میکده ای آورد مرا از تربت پاک بر عرصه جان دادم به نگاهی آب ورنگ چون بتکده ای عبدالمجید پرهیز کار
-
فقط دو پا مونده برام اما ،
شنبه 19 آبانماه سال 1403 11:45
پای رفتنم نیست خودمو یه عمر نوشتم تووی دفتر اما دفترم نیست وجدانمو چپوندم ، توو جونِ یه کفترِجَلد اما کفترم نیست مستی ام رُو ریختم توو شراب اما چَتوَلم نیست متقاطع شده ایده هام ، تووی جدول دراینهمه تقاطع، جدولم نیست اونروز کفن به من گفت : ازتو خفن ترهم هست ؟ بهش گفتم : جزفکرِ زیرِخاک رفتنم نیست به میل بافتنی گفتم :...
-
زندگی
شنبه 19 آبانماه سال 1403 11:44
زندگی با آب شد حیات با آتش شد ممات مرگ با آب شد پاک با آتش شد خاک روح با باد در پرواز با نور شد راز حسین یونسی
-
تلخ ترین قهوه ی تلخ منی
جمعه 18 آبانماه سال 1403 12:46
تلخ ترین قهوه ی تلخ منی رابعهٔ بلخیِ بلخِ منی مسلخ دل جان به رضا شد قضا خبطِ من و حاصلِ طبخِ منی چرخ چه ادراک به اوج ملال خنجر چنگیز ، به چرخ منی طعنه به شیرین زده تلخِ لبت راز کهف سرنخِ مسخِ منی نسخه ی دل طاقت بکتاش را سرزنشی تا که تو تلخِ منی عادل پورنادعلی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 18 آبانماه سال 1403 12:44
-
ای یار نازنین که تو خود دلگشای منی
جمعه 18 آبانماه سال 1403 12:43
ای یار نازنین که تو خود دلگشای منی عشق منیّ و ، جان منی، دلربای منی در آسمان ز روز ازل هم نوشته اند من از برای تو هستم تو برای منی اینجا که سمّ و زهر هوا را گرفته است شکر خدا که در این بلبشو هوای منی دنبال حق خویش چو شیران بیشه ای ای زن بنازمت که تو حالا صدای منی هر گز ندیده ام که تو بر من جفا کنی شرمنده ام اگر آزرده...
-
در باغ زندگی، گلها هم غم دارند،
جمعه 18 آبانماه سال 1403 12:41
در باغ زندگی، گلها هم غم دارند، با رنگ و زیبایی، در دل درد پنهاناند. به میهمانیهای شاد، میآیند با نقاب، ولی در پس لبخندها، دلهایشان حیراناند.. میثم کیانی
-
حال خوب
جمعه 18 آبانماه سال 1403 12:08
-
دل را به نگاه یغما برده ای...
جمعه 18 آبانماه سال 1403 12:03
دل را به نگاه یغما برده ای... باشد... از آن شما اما به جا مانده یک تندیس انسانی ازان آغوش استعمار ... این را چه کنم؟ شرم چشمانت اگر چه میکند انکار بازی را ولی... ان جگر یاقوت شیرینت به بوسه میکند اصرار... این را چه کنم؟ میبینمت حتی سخت هجی میکنم روزه ام انگار تشنه ام میخواهم با بوسه روزه سکوتم را کنم افطار این را چه...
-
شبهای تاریک دلم
جمعه 18 آبانماه سال 1403 12:02
شبهای تاریک دلم کجا بودی کجا بودی؟ صبح های خورشید دلم کجا بودی کجا بودی؟ ساعت تیک تیک دلم کجا بودی کجا بودی؟ تو تنها بودی و شاید اما ،من با ابر سیاه تو. تنها بودی و شاید،، من ،موندم و ستاره ها تو تنها بودی و شاید.. من موندم و خرابه ها کجا بودی کجا بودی؟ نگو که تنها نبودی، میان گل ها نبودی، سرمست و شیدا نبودی، کجا بودی...
-
تویی که این دلم را بد ربودی
جمعه 18 آبانماه سال 1403 11:58
تویی که این دلم را بد ربودی تویی که این جهان را بد نمودی تویی که زهر دل را باز کردی تویی که نغمه ناله سرودی کسری غلامی
-
دل بردی و رفتی و نشد چاره کنم
جمعه 18 آبانماه سال 1403 11:57
دل بردی و رفتی و نشد چاره کنم یا که هر آن یاد تو را در دل خود نهان کنم گفتی که فراموش کن این عشق کهن اما نتوانم که دمی زین غم چاره کنم ابوفاضل اکبری
-
برای گریه های خود ندارم شانه هایت را
جمعه 18 آبانماه سال 1403 11:55
برای گریه های خود ندارم شانه هایت را سرم را روی زانو نه، دلم دیوار میخواهد درین کنج قفس بی هم نفس افتاده ام اکنون دلم یک قوی عاشق نه، ولی یک سار میخواد زمانی عاشق آواز و رقص و زندگی بودم هم اکنون کنج تنهایی دلم گیتار میخواد دگر طاووس و بلبل، قمری و گنجشک زیبا نیست درونم رو به تغییر است دلم کفتار میخواهد نمی شوید دگر...
-
از این گنجایش متروک،غروری تازه می خواهم
پنجشنبه 17 آبانماه سال 1403 12:53
از این گنجایش متروک،غروری تازه می خواهم حبابی ترس سیمایم،عبوری تازه می خواهم در این متروکه ی آبی، که تارش را تنیده عشق حضوری گرم و دلخواه و سطوری تازه می خواهم نشستی، پیش همسایه، و گفتی از سکوت من و گفتی دوستش دارم....به طوری...تازه می خواهم و گفتی غرق در ترسی، سیاهی برده تابت را؟ و گفتی از خدای نور....که نوری ...تازه...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 17 آبانماه سال 1403 12:51
-
عاشق صبوری کی کند
پنجشنبه 17 آبانماه سال 1403 12:51
عاشق صبوری کی کند ، چون دست سرد سرنوشت تقدیر هجر یار را بر دفتر او می نوشت علی کسرائی
-
حسن جمالت را که دارد ای مه من
پنجشنبه 17 آبانماه سال 1403 12:50
حسن جمالت را که دارد ای مه من روی بپوشان که قمر تاب نیارد شمس را نظری کن تو مرا ناوک مژگانی زن خوش بدانم چشمت شرحه کند این تن را امیر درویش زاده