-
زمستان
پنجشنبه 9 اسفندماه سال 1403 13:16
-
گاهی دِلِ ما می طلبد باده ی نابی
پنجشنبه 9 اسفندماه سال 1403 13:16
گاهی دِلِ ما می طلبد باده ی نابی ساقی بده بر ما زَ کَرَم جام شرابی می نوش جهان را نَبُوَد هیچ بقایی چون باد رَوَد عمر گران با چه شتابی! در حسرَتِ دنیا چه خوری غم دِلِ غافل دنیا به چه ارزد که سر آید به عذابی خوش باش که این عمرگران درگذرانست غمگین مشو ای دل که بوَد عمر حبابی ما زجر تو دنیا به هر اندازه کشیدیم در روز...
-
ماندم به نگاه تو چه سری یست
پنجشنبه 9 اسفندماه سال 1403 13:15
ماندم به نگاه تو چه سری یست بی تو نایی نباشد که کنم زیست تنها رویا وخیالت شده سهم منو دیدن آنروی زیبای سهم دگریست مادرم گوید خیری باشد در این جدایی گوییم مادرم درندیدن اخرچه خیریست بی تو دربه در شدم دربطن خویش بسان روحی که درتن وبدن نیست چوگیر افتاده ای درزیرامواج و تلاطم درخودماندم این دل غرق درچیست بودی وجز فرح...
-
هرکه را دیدم به او دل بستم
پنجشنبه 9 اسفندماه سال 1403 13:14
هرکه را دیدم به او دل بستم چون به دنبال یار میگشتم همه نوبت به نوبت رفتن من عاشق را زیر پا له کردن دگر دلی برای من مجنون نماند دگر میلی به لیلی داشتن نبود تا اینکه چشمانم به چشمانت خورد مهر نگاهت یک دل نه صد دل از من برد با خودم گفتم او آمده برای ماندن مثل باقی عُشاق برای سوختن وساختن با تمام وجود به او دل بستم آینده...
-
بگذار تا خاطراتت در سینه ام جا بماند
پنجشنبه 9 اسفندماه سال 1403 13:13
بگذار تا خاطراتت در سینه ام جا بماند بگذار تا اشتیاقم همواره پوپا بماند حالا که روییده بذر مهر و ارادت چه خوبست آهوی دشت خیالت همپای صحرا بماند مهلت بده زندگی را تا یک نفس جان بگیرد از رد پایت نشانی اینجا و آنجا بماند وقتیکه از باد و باران سیلی بپا گشته بگذار این کلبه بی قراری پیوسته بر پا بماند دلتنگ فصل بهارم ای...
-
به راه عـاشقی رفتن خطرها درکمین دارد
پنجشنبه 9 اسفندماه سال 1403 13:12
به راه عـاشقی رفتن خطرها درکمین دارد به رسم لیلی ومجنون جرسی آتشین دارد دلت گرباده می خواهدبه راه باده نوشان رو به راه عــاشقی پـا نه سرانجامی وزین دارد تو عشق آتشین داری بـرو دردت مداوا کن وصـال عشق طلب بنما و یا با او مدارا کن سیروس اسکندری
-
در قمار عشق چشمت هستیام را باختم
چهارشنبه 8 اسفندماه سال 1403 13:21
در قمار عشق چشمت هستیام را باختم من برای مهر تو دیگر چه میپرداختم؟ کوزهگر گر میشدم من ، باز هم مثل قدیم بتپرستی رسم میشد چون تو را میساختم در طواف کعبه گفتند به شیطان سنگ زن من ولی بر حاسدان عشق سنگ انداختم کیست حافظ تا ننوشد باده بیآواز رود؟ من نه مَی نوشیدم و نه بربطی بنواختم گیر شعرم از جوانی و سواد خام...
-
صبح خندید و جهان تازه بهاری دیگر
چهارشنبه 8 اسفندماه سال 1403 13:20
-
باز امشب با تو دارم حس و حال دیگری
چهارشنبه 8 اسفندماه سال 1403 13:17
باز امشب با تو دارم حس و حال دیگری حافظ بختم گشودم، از تو فال دیگری کاسه ی تنهایی ام با نام تو پر کرده ام با تو پیدا کرده میلم اتصال دیگری نیمه ی گم گشته ام در تو نمایان میشود یافتم با خاطرات خوش مجال دیگری جامِ میلی را اگر بشکست لیلی نیمه شب میل جز مجنون ندارد احتمال دیگری مقصدِ تصویر سازی های من تنها تویی جز تو در...
-
ای عشق جاودان، در دل من جاری
چهارشنبه 8 اسفندماه سال 1403 13:16
در دل شبهای تار، یاد تو میتابد چشم من بر آسمان، نور تو میتابد هر کجا میروم، عطر تو در جانم با هر نسیم، بوی تو میتابد زخمهای عشق را، با یاد تو درمان در دل غمها، شور تو میتابد چشمانت در خواب، قصهای میسازد در دل هر خواب، خواب تو میتابد ای عشق جاودان، در دل من جاری هر لحظه با منی، روح تو میتابد بر سر این عشق،...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 8 اسفندماه سال 1403 13:15
-
من کُشته ی آن مِرمی چشمان توهستم
چهارشنبه 8 اسفندماه سال 1403 13:13
من کُشته ی آن مِرمی چشمان توهستم دراوج جوانی همه ی دل رابه توبستم بامن سخن ازعشق مگو مونس جانم من صید براین کهنه شکارچی استم دربندسَرِزلف توجانم به لب آمد درخواب ببینم که ازآن دام بِرَستم لب های تو،چون جام شراب ومِی نابست ساقی دل آرای، من ازجام تو مستم گفتم که مرا،جلوه ی رخسارخدایی کفراست اگرغیرخدارابپرستم نسیم منصوری...
-
من به روشنی رسیدم
چهارشنبه 8 اسفندماه سال 1403 13:12
من به روشنی رسیدم و به آواز زیبای تاریکی در آغوش نور من تنفر را در آغوش گرفتم و خشم را من دشمنم را بوسیدم و حتی مرگ را و از هر هجای وجودم سپیدترین ستارگان و پرندگان را رویاندم من به تاریکترین ها سفر کردم و رنجهایم را در آغوش گرفتم من به آنجا رسیدم که یگانگی، شاپرکان آوازهخوان سرخی در قلب تپندۀ پر ز مهر زمین بود و...
-
دلی دارم نازک چون برگ بیده
چهارشنبه 8 اسفندماه سال 1403 13:11
دلی دارم نازک چون برگ بیده لطیف و پاک چون کاغذ سفیده شکوفا چون شکوفه بر شاخه سبز پر از مهر و عشق و امیده *** من آن پروانه ی در شوره زارم چون دو زلف یار پریشان روزگارم همان پروانه ی بی سر و سامان که هر دَم با گلی افتاده کارم *** چشمان تو جهان را غارت کرده است هفت اقلیم عشق را اسارت کرده است زنجیر عشق را به پای عاشقان...
-
ای مهدی صاحب زمان
چهارشنبه 8 اسفندماه سال 1403 13:10
پر توی از نور تو بر دلم تابیده است با تو نیز این دم خوشم ای بهار جان من زد بوسه مادرت بر سر ما شعیان ای تورا نور جهان ای مهدی صاحب زمان محمد عبدلملکی
-
درسته بی تو می گذره
چهارشنبه 8 اسفندماه سال 1403 13:08
درسته بی تو می گذره ولی از صبر... که بی تو خسته شده چه کنم؟ من بعد از تو هر جا که رفتم نشناختنم... دکتر محمد کیا
-
بهارمن سر زدی به من
سهشنبه 7 اسفندماه سال 1403 12:07
بهارمن سر زدی به من قدمت پرباراست شانه هایمپراز گل لب هایم انگور بارمی دهد در پستوی شعرم خمرهِ شرابیست فکرت جمله مست میشود قلم شرب خمر میکند ونبودنت گاهی شلاقم میزند زخم میشودجایت می بوسمت و دوباره روی طاقچه باغچه م آبش میدهم شایددرگذر پاییزی گذرت به زخم کهنه دیوار چین خاطراتت افتاد هروقت آمدی برام کمی تمشک وحشی با...
-
برف
سهشنبه 7 اسفندماه سال 1403 12:03
-
شبی خزان به جهانمان خواهد زد
سهشنبه 7 اسفندماه سال 1403 12:02
شبی خزان به جهانمان خواهد زد آتش به همه نیستانمان خواهد زد به ترس از شبی روزمان سپری گردد؟ که شبی آتش به دامانمان خواهد زد پشت به باران و بهاران کنیم که شبی رعدی چنین به بهارانمان خواهد زد ز کنج خلوت در آییم و عشق برنهیم که ترک در چای فنجانمان خواهد زد با یار نیامیزیم و با باد نرقصیم که آفت به رقصانمان خواهد زد عمر...
-
در میان چمنزار موهایت، عاشقی را کشت خواهم کرد
سهشنبه 7 اسفندماه سال 1403 12:00
در میان چمنزار موهایت، عاشقی را کشت خواهم کرد می سرم درون خون رگهایت، پمپ میسازم ز قلبت درد می پرم پشت میله های مژگانت، و در لنز چشمت عکس خوام شد شعر میگردم درون خاطرات تو، گاه محبوب و گاه برعکس خواهم شد بازوان تو پناه اشکهای من، سینه ات صندوقی از اسرار ناگفته مینوازم با طنینی گوشهایت را از غزلهای پریشانی ناپخته...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 7 اسفندماه سال 1403 11:58
-
چه شیرینه زندگیم چون ،
سهشنبه 7 اسفندماه سال 1403 11:56
چه شیرینه زندگیم چون ، حلوای تنترانی چه برکتی ست در زندگیم بسان گندما با ، خوشه ی تن طلایی عشقی به جانم افتاده میسوزه جان و تنم چه باشکوهه این ققنوسِ خوبِ پرطلایی زندگی بسیار زیباست مثلِ خوابی طلایی به قلب خونرنگ قشنگم میگم : تو مثل کفترایی پاک و ساده و رها : همیشه با حق بکن تو تبانی نه با ظلمی که روباهارُو یاد من...
-
تو از قبیلهی نوری و بی همانندی ؛
سهشنبه 7 اسفندماه سال 1403 11:53
و سبز هستی و جان میدهی خزانم را.! چو چای ؛ در دلِ سرما تمامِ جانم را.! تو آتشِ دمِ صبحی ، تو نور خورشیدی؛ تویی که رنگ بدادی همه جهانم را.! تو از قبیلهی نوری و بی همانندی ؛ و چشمهای تو میتابد این روانم را.! زمین ، همیشه بدهکارِ آسمان بوده ؛ چو شعرِ تو ؛ که بخواهد همه زمانم را.! تو آرزویِ بلندی که من بدست آرم ؛ اگر...
-
من از جنگهای جهانی تا ابد
سهشنبه 7 اسفندماه سال 1403 11:51
من از جنگهای جهانی تا ابد دوستت دارم که من سقوط برلینم در حصار سیاه داس ابرویت. کیخسرو آریایی
-
نه قصیده نه غزل نه مسمط گویم
سهشنبه 7 اسفندماه سال 1403 11:49
نه قصیده نه غزل نه مسمط گویم بُن معنا به دو خطی نه مُطول گویم نقض و نغز رابه شیرینی مضمون غزل از بطن دیوان مُطول مختصر میگویم امیرعلی مهدی پور
-
سالهای پیش، قراضه ای مثل پیکان داشتیم
سهشنبه 7 اسفندماه سال 1403 11:36
سالهای پیش، قُراضه ای مثل پیکان داشتیم جمع مان جمع بود و گاهی هم مهمان داشتیم بوی قرمه سبزی بود در خانه ها اما هر روز املت و نان داشتیم از سفر ،از تور چین و ترکیه از نروژ و دهلی ، این خبر ها که نبود لاقل سفری تا ته استان داشتیم ثلث اول،ثلث دوم و سومین ثلث هم بود همیشه امتحانات فراوان،فراوان داشتیم حمامی اگر بود آن...
-
چرا تردید وقتی که جهان از ما طلبکار است
دوشنبه 6 اسفندماه سال 1403 12:25
چرا تردید وقتی که جهان از ما طلبکار است یقین حاصل کنی بهتر که اجبار است اجبار است کسی هرگز نگفت اینجا نمینوشی شراب وصل نگفتند این جهان جایی برای رنج و آزار است تهی دست آمدی و با تهی دستی رها کردی جهانی که فریبش مرگ باور را سزاوار است تولّد، زندگی، مردن بساط این جهان، امّا جهان دیگری باشد که در آن وعده بسیار است برای...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 6 اسفندماه سال 1403 12:23
-
من پیامم را فرستادم دلم بی تاب شد
دوشنبه 6 اسفندماه سال 1403 12:22
من پیامم را فرستادم دلم بی تاب شد تیک دوم را پیامم خورد این دل آب شد پر سوالم نیست نت یاشارژ یا پاسخ نداد چشمها بر صفحه بی پاسخ او خواب شد احمد صحرایی
-
آسمان به ریسمان ببافم که چه...؟
دوشنبه 6 اسفندماه سال 1403 12:21
آسمان به ریسمان ببافم که چه...؟ آخرش تنها شالگردنی میشود برای دار کشیدنِ آرزوهایی که از مغزم صادر ولی در دهانم مصادره شدهاند! و روزگار با سیلی سراغشان را در زباله دانهای شهر از کارتن خوابهای آسمان جُل میگیرد... مهدی بابایی راد