-
زمستان
دوشنبه 6 اسفندماه سال 1403 12:19
-
اسمت رو نوشتم
دوشنبه 6 اسفندماه سال 1403 12:19
اسمت رو نوشتم رو موجای آبی دریا دریا چه کیفی می کرد وقتی می گفتم دوست دارم موجای دریا بجای کوبیدن به صخره ها می کوبید به قلب عاشقم قصه ی من و تو سالها میگذره ولی تو هنوز نیومدی دکتر محمد کیا
-
کنج قفس افتاده ام با گنجی ازراز
دوشنبه 6 اسفندماه سال 1403 12:17
کنج قفس افتاده ام با گنجی ازراز دیگرنمیخوانم غزل شعری من آواز غیر ازغمم آخرچه بوده روزی من بنگر نمانده از برمن شوق پرواز زین میله های لعنتی دلگیرم امشب اکن ون بیا درب قفس را تو بکن باز میگریم هردم همچو آن ابر بهاران جان از تنم رفتست این بوده زآغاز زخم دلت مرهم شده دانی تو(عرفان) ؟ زد زخمه هایی را که دیوانه براین ساز...
-
آرزو هم، به همانندی ما پیر شده
دوشنبه 6 اسفندماه سال 1403 12:16
آرزو هم، به همانندی ما پیر شده آیت عشق ز معشوق خودش سیر شده جام و می راه جدا کرده و مغضوب شدند وصف آن سخت، ولی با همه درگیر شده راه به بن بست رسیده، همه سرگردانند زود برگردد، همین فاصله هم دیر شده نای از نی بِرُبودند، ندارد سوزی به گمانم که حقیقت غل و زنجیر شده چشم ها نوری ندارد، طریق گم کردند هر مقامی و دلی ، از ازل...
-
تنهاییم را چو بهمنی نخ به نخ میکشم
دوشنبه 6 اسفندماه سال 1403 12:15
تنهاییم را چو بهمنی نخ به نخ میکشم ودزدکی صدایت میکنم میترسم در حرفهایم ناگه اسم تورا بیاورم ای رویای دلنشین من این روزها یادم میکنی؟ خسته ام خسته سرنوشت خسته از پارگی رویای صورتی و انتظار بی پایان شاید این شعر خداحافظی باشد باکسی که عطرش حسش روزی خدایی میکرد اما امان از بی وفایی ولیلی بی گناه وشعر شاملو قهوه ات را...
-
سحر چشمانِ تو بر سحر قلم چربیده
دوشنبه 6 اسفندماه سال 1403 12:13
سحر چشمانِ تو بر سحر قلم چربیده هرکجا حرفِ تو شد قلب و دلم لرزیده دو سه پیمانه ز معجونِ نگاهت خورده هرکه او دور سرت خندهکنان گردیده صادق ستوده نیا
-
نا مَدی امشب به رویا بینمت
یکشنبه 5 اسفندماه سال 1403 12:33
نا مَدی امشب به رویا بینمت قول ده تا اینکه فردا بینمت روزی بینم آسمان در چشم تو روز دیگر چشمِ دریا بینمت روزها پنهان چرا خود را کنی وقتی من در خواب شبها بینمت میدهد گرما ترا آغوش من کاش در یک روز سرما بینمت تا قلم بر پیکرت جاری کنم سروی پای جوی زیبا بینمت دوستت دارم اگر گویم مدام چون که خواهم مرغ مینا بینمت ساغر لب را...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 5 اسفندماه سال 1403 12:31
-
یار غمگین بشود قصر دلم میریزد
یکشنبه 5 اسفندماه سال 1403 12:28
یار غمگین بشود قصر دلم میریزد نفسم بند شود غم به دلم آویزد جان من باز بخند زندگیم ریخت بهم گاه یک شاه به لبخند زنی میریزد ابراهیم هاشمی
-
روزگار ما همه این روزها خاکستری است
یکشنبه 5 اسفندماه سال 1403 12:27
روزگار ما همه این روزها خاکستری است هم زمین خاکستری و هم هوا خاکستری است خاک بر سرها وطن را غرق ماتم کرده اند جشن ها بی شادمانی و عزا خاکستری است هیچ درمانی برای دردهامان خوب نیست شیشه های شربت و قرص و دوا خاکستری است کس در این وادی نمی بیند دگر راه نجات راه ها تردید آمیز و عصا خاکستری است هیچ ایمانی نمی بینم به قلب...
-
ای جانم
یکشنبه 5 اسفندماه سال 1403 12:26
-
به ملائک بسپارید شبانگاه دگر در نزنند
یکشنبه 5 اسفندماه سال 1403 12:25
به ملائک بسپارید شبانگاه دگر در نزنند در میخانه دگر با پر و شهپر نزنند بر ملاط گل آدم چه سرشتند به عشق آهی از تفت دل سوته به پیکر نزنند گرچه نزد من و او صلح منور افتاد هر سحر لب به لب غنچه ساغر نزنند قطره خون قدح ریخت به پیمانه ی جان بهر دیوانه بسی قرعه مستانه مقدر نزنند عاشقی نیست که سوزد به پریشانی شمع شعله بر شب...
-
دل به کنجی غمبرک زده بود
یکشنبه 5 اسفندماه سال 1403 12:24
دل به کنجی غمبرک زده بود اعتیاد معتاد ، به سرخیِ ذغال ، انبرک زده بود تار قدمت به گوشه گوشه های اتاق ، عنکبوت زده بود رخنه درعشق شعله ی شمعی ، شاپرک زده بود بازهم بی تفاوت ، هرکس ، کارخویش را میکرد کبوترِعشق آزادی ، بی دانه ، به فضای تراس ، چه بسیار، پَرپَرک زده بود درآن حال که ایمان ، میرفت بسوی شکهای مستهجن ، کافر...
-
یا حسین این بنده را از هجر آزادم کنید
یکشنبه 5 اسفندماه سال 1403 12:23
یا حسین این بنده را از هجر آزادم کنید گهگداری این رفیقِ خسته را یادم کنید این دلم ویران شده از دوری کرب و بلا دعوتی کرده دلم را ، خانه آبادم کنید از گناهانم دلم شرمنده است و روسیاه این گناهان را رها ، چون گَرد در بادم کنید توبه کردم تا نگهدارم نگاهت یا حسین از دلم رو برنگردانید و بیدادم کنید! این کنیز رو سیَه را عفو...
-
در درونم جوششیست
یکشنبه 5 اسفندماه سال 1403 12:22
در درونم جوششیست میخواندم به سفر میگوید اینک برخیز رها شو از قفس خاک را بپیمای تو سریع دور شو از دود هوس رها کن آرزوهای عبث گم شو در آینهها بچش از آب ممات زنده شو در دوزخ آتش را دوست گیر بزداید همه تن در میان شعلهها بپران مرغ قفس اوج گیرد تا شاخهها بنشیند بر کمان نشنود جز حرف یار نبیند جز زلف دوست دانهها گیرد از...
-
آوازی عاشقانه وُ ، معصوم
یکشنبه 5 اسفندماه سال 1403 12:20
آوازی عاشقانه وُ ، معصوم برلبِ آن سویِ دیوار آوازی درانتهایِ تنهاییِ لب هایِ گُل سرخ آوازی شکفته از دیروز شکوفه ای غمگین از صدایِ سنگ نمایی نزدیک ؟ از عالیجنابِ گوشه گیر عالیجنابِ ستاره هایِ زندانی نمایِ دور روبوسی ...دردست شوییِ سللولِ آخری قویی سپید ... ازدیروز پنج دقیقه آفتاب ، اجازۀ کلید پنج دقیقه ... دیدار با ......
-
زمان از من دریغ کرده تمام دلخوشی هارا
شنبه 4 اسفندماه سال 1403 12:27
زمان از من دریغ کرده تمام دلخوشی هارا خدا را جستجو کردم طلوع صبح فردا را به دنیا آرزو داشتم شروعم رو به پایان هست ندارم عذر یا تقصیر گناهم چشم بینا را اسیر دست تقدیرم یه اندک فرصتی دارم خدا فرمان به رفتن داد سحرگاهان بمی ها را سخن از خود نمیگویم مرا درد دگر آورده فریاد شود لبریز از طاقت کمی صبر و شکیبا را ز هر جایی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 4 اسفندماه سال 1403 12:24
-
الا ای دلبر اَبرو کمانی
شنبه 4 اسفندماه سال 1403 12:24
الا ای دلبر اَبرو کمانی عجب زلف پریشانی تو داری اسیرم کرده ایی،در اوج جوانی سلامت می کنم،از چه نهانی! زه هجرت بی قرارم که میایی صدایت میکنم،شاید بمانی، چقدر با چادرت زیبا جمالی! نگاهت میکنم، ازبس تو ماهی اگر یار منی ترک سفر کن به این آشفته دل،یک نظر کن زه بهر بودنت، من را خبر کن ! شب تاریک را همچون سحر کن. مجید کاظمی...
-
مرغ بی بال و پر، افسوس!
شنبه 4 اسفندماه سال 1403 12:23
مرغ بی بال و پر، افسوس! از این فکر که پرواز کنی، شیوه ای آغاز کنی، چنگ به زنجیر زنی، دست بر آفاق کشی، مست و خرامان شده بودی؛ و چه ناغافل و ناگه که عقابی ز پس فکر و خیال تو برآمد و چنان بال و پری زد که غبار از رخ آن ابر دروغین روبایید! به خود آمدی و باز به آن گوشه خزیدی و نگاهت به همان قوت و غذای دم آغل که ز آن سیر...
-
زندگی را هنرِ رابطه ها میسازد
شنبه 4 اسفندماه سال 1403 12:22
-
دواندوان...
شنبه 4 اسفندماه سال 1403 12:20
دواندوان... در کوچهها، در گرد و غبارِ راه، چشم میگرداند، دستها بر زمین... خم شده، پی نعلی که افتاده است! میپرسد: «نعل ندیدید؟ نعل گم شده...» اما کسی نمیپرسد: «اسب کجاست؟» اسب، رفته… یا شاید گم شده در دوردستِ دشت. اما او، هنوز نعل را میجوید، چون که چشمش به زمین عادت کرده… و یادش رفته سر بالا بگیرد و نبودِ اسب را...
-
قلبم برایت میتپد هردم
شنبه 4 اسفندماه سال 1403 12:19
قلبم برایت میتپد هردم چشم هر لحظه تورا می بیند و تصویر تو فقط نقش بسته در ذهن من. از روزی که رفتی دلتنگ توام. از دلم، از جان و تنم دلتنگ بودن حتی بدتر از مرگ عزیز است. دلتنگ که باشی همه چیز تیره و تار است. از همه چیز و همه کس خسته و بیزاری و این ها همه عاقبت عاشق شدن است. یک نفر نیست بگوید:آخر ای انسان عاقل عاشقی...
-
یه جور تلخ ارومم
شنبه 4 اسفندماه سال 1403 12:18
یه جور تلخ ارومم جهان مثل درختی توی پاییزه که برگاش از غم دوری برای دلبر زیباش میریزه زمین آغشته از برگه که شاید دلبرش با ناز ولش کن حوصلم بد جور لبریزه ابراهیم هاشمی
-
با نگاهی عاشق دردانه ای خندان شدم
شنبه 4 اسفندماه سال 1403 12:12
با نگاهی عاشق دردانه ای خندان شدم مثل ریگی در مسیر رود، سرگردان شدم باورم این بود: روزی من به دریا می رسم حسرتش درسینه ماند وبیسر و سامان شدم بس که در یادش به هرجا رفته ام آواره ام گاه گاهی در سکوت پیله ام پنهان شدم در خیال خلوتم شب تا سحر سر می کنم زیر اشک ابرها همسایهی باران شدم هر سحر یادت هوایم را معطر می کند...
-
پنجره نه آینه اسـت، نه شـیشـۀ شـکسـته
شنبه 4 اسفندماه سال 1403 12:10
پنجره نه آینه اسـت، نه شـیشـۀ شـکسـته رگههای باران روی دیوار، خطِ انگشـتِ برادر کوچکم اسـت که سـالِ پیش، روی نقشـۀ کفِ دسـتم مرزهای سـرخِ عشـق را با خودکار قرمز کشـید... با هر نَفَس، سـاعت را به مُشـت میفشـارم: شـنها به پروانه تبدیل میشـوند و دیوارها پر از آوازِ ماهیهای قرمزِ حوضِ قدیم. سـتارهها پشـت ابر...
-
ای مستیِ ایامم، ای جامِ میِ نابم
جمعه 3 اسفندماه سال 1403 12:05
ای مستیِ ایامم، ای جامِ میِ نابم پیر کن قدح من را، می ریز که بی تابم از مویِ پریشانت، آشوب شده این دل وز طاقِ دو ابرویت، وارونه شد ایامم گر با تنِ عریانت، یک شب به سحر آرم محسور شود جسمم، مستانه شود جانم در حسرتِ آغوشت، طی شد تمام عمر تا جای دهی من را، میسوزم و میسازم در روز جزا خوانند، وقتی گناهانم جز عشقِ تو چیزی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 3 اسفندماه سال 1403 12:03
-
رودها را را خشکاندید
جمعه 3 اسفندماه سال 1403 12:02
رودها را را خشکاندید و سست کاخهایتان بنا کردید بر بسترش. این قطره اشک مادران است این قطره اشک کودکان است این قطره اشک همسران است بر سر مزار لاله ها اینک بشنوید خروش سیل بنیان کن این صدای نداشته وجدان شماست. این صدای ویرانی کاخ های شماست. این صدای مقلب القلوب است. مسعود حسنوند
-
در امتداد شب و ماهی که هلالی شد
جمعه 3 اسفندماه سال 1403 12:00
در امتداد شب و ماهی که هلالی شد روی من روسیاه هم زغالی شد انگار هزاران سال بی تو مانده ام در زیر پاهای تو مثل گل قالی شد فرمانروای شهر عاشق ها فرمان داد داشتن تو هم محال و هم خیالی شد از عشق ترسیدم ولی من دوستت دارم من هول خوردم و لبانم تبخالی شد یک گوشه ی این دل هنوزم زنده است بی تو من سوختم اما همه گفتند عالی شد...