| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
صبح خوبی است امروز آسمان آبی آبی و زمین
همه اش پرشده از سبزه و گل بوی گلهای بهاری همشان شامه نواز
از پس پنجره ها می بینم قمری و چکاوکان در آواز زیر نور خورشید
با همان گرمی مطلوب نه سرداست ونه داغ
مردم کوچه برزن همگی خندانند
با خودم تا که تامل کردم در پس خنده وآوازو طراوت دیدم
غصه و نغمه جانسوزو فسردگی را
به درون تا که رجوعی کردم دیدم ای وای شود آیا که:
میهمان باشد وصاحب خانه رفته باشد پی دلواپسی اش
ودر آن خانه بود جای برای شادی
آهی از دل بکشیدم گفتم ای خدا رحمی کن
برسان صاحب ما را تا که سبزی گل نفس قمری وبلبل
همشان بردارند این غبار و غم فرسودگی از چهره شان
خنده ها خنده شود تیرگی رخت ببندد زینجا همه جا نور شود سرتاسر
همه جا صدق وصفا باشد وبس
مجید رجبی
گر توانی کوه را پنهان کنی
عشق را نتوان که پنهانش کنی
...
سلیمان بوکانی حیق
گفته بودم شادمانم شادمانی کو کجاست
هیچ کس زیباییِ ماه خداوند را نخواست
گفته بودم زندگی داری شبیه قصه هاست
های و هوی خنده هام از این غم بی انتهاست .
سمیه مهرجوئی
اِی ستـاره هـای آسمـان؛
کـه مثلِ هـر نگینِ روی دامنِ عزیزِ مـن،
بـه دامـنِ سیـاه شب تـرانـه میـزنیـد
وای...؛ مـ وج عـاشقـانـه میـزنیـد
اِی ستاره ها، ستاره های نقـره فـامِ شـب،
کـه رو بـه مـاهِ آسمان،دَم از فِسانه میزنید
شادمانه، چشمکی شبانه در سمانه میزنید
اِی ستـاره هـای کـهکشـان؛
لـونـدی شمـا کجـا...؟
عشـوه های دلفـریب و دلربـای او کجـا...؟
شمـا کجـا...؟
آهـوانـه دورِ دلبـرانـه میـزنیـد...؟
سـاحـرانـه حـرفِ شـاعـرانـه میـزنیـد...؟
شمـا کجـا...؟
گیسـوانِ خویـش را
دختـرانـه شـانـه میـزنیـد؟؟
اِی ستـاره هـا ، ستـاره هـا ، ستـاره هـا
شمـا کجـا...؟
فـاتحـانِ آسمـانِ بیکـران
شبیـهِ مـن
مـاهِ ایـده ال خـویـش را
مـاهــرانـه
شعـ.ــرِ
جــاودانـه
میـزنیـد...
امین کرمانی اول
اشک ما را دید ناگه خنده ای مستانه کرد
بهر ما آن بی وفا رفتارِ بی رحمانه
کرد
دلرباییها نمود تا من شَوَم شیدایِ
او
بعدِآن دلدادگیهایم مرادیوانه کرد
از برایش روز شب ما جانفشانی
کرده ایم
کرد کاری با من آخرشمع با پروانه
کرد
ما وفاکردیم به هرپیمان که با او
بسته ایم
رویِ بدعهدی مرا وابسته برمیخانه
کرد
جان فدا می کردم از بهرش نمیدانم چرا
ازجفایش بامن او کرداربی شرمانه
کرد
ماکه او را همچنان یک بُت پرستش کرده ایم
اوستم برما چرا آخرچنین خصمانه
کرد
آن که از روزِ ازل بودجایگاهش در
دلم
پس چرا رفتار با ما همچویک بیگانه کرد
ای(خزان) سنگش تودایم می زدی
برسینه ات
عاقبت دیدی تراآواره بر ویرانه کرد
علی اصغر تقی پور تمیجانی
نازنین، با من بگو حرفِ دلت
دستِ من باشد کلیدِ مشکلت
پای تا سر گوشم از بهرِ سخن
سفرهی دل بازکن، حرفی بزن
دردِ خود را گفتهای با این و آن
چشمِ من خشکید بر در مهربان
خوب میدانم که از من خستهای
دربِ قلبت را به رویم بستهای
با خودت امّا کمی اندیشه کن
آنگه این نامهربانی پیشه کن
من مقصّر نیستم جانانِ من
خود ستم کردی به جانِ خویشتن
گفتمت همراهِ من شو ماهِ من
گفتمت بیرون نشو از راهِ من
گفتمت آنسو نرو، دستم بگیر
رفتی و گشتی در آن ظلمت اسیر
میکشیدی چنگ بر دیوارِ چاه
بازهم بر من نمیکردی نگاه
از وجودم شعلهای افروختم
سوختم در انتظارت، سوختم
عشقِ من، زیبای من، مهرویِ من
باز سر بُگذار بر زانوی من
دوست دارم دست بر رویت کِشَم
شانه در امواجِ گیسویت کِشَم
میخرم الماسها را، گریه کن
این گهرها را دمادم هدیه کن
گلرُخم، زیباترین مخلوقِ من
ای که پنهان گشتهای در این بدن
هرزمان، هر لحظه با آغوشِ باز
منتظر هستم که باز آیی به ناز
رسمِ عشّاق این نباشد بیوفا
بازگرد ای نازنین سوی خدا...
حمید گیوه چیان
دشتی سبز را
به خیال روشن آبی ام بافتم
و خودم را در درخشش آغوش قلبم فشردم
در چشمهایم نگریستم و گریستم
و در لبخند سرخ سکوتش جوانه زدم
قلبی که هیچ نداشت جز خودش را
و چشمانی که از التهاب مرگ همهچیزش
به خویش پناه برد و زمزمه کرد:
پناه بر خودم
پناه بر قلبم
پناه بر عشقم
پناه بر درونم....
نجمه پاک باز
