یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

درقفس باشد پرنده بال میخواهد چکار؟

درقفس باشد پرنده بال میخواهد چکار؟
آدمِ بیکس باشد مال میخواهد چکار؟

باحقیقت زندگی کردیم واین شُد آخرش
این دوروز زندگانی فال میخواهد چکار؟

اوکه در خلوت بسیلی صورتش را سُرخ کرد
گونه های سُرخِ سیلی ، چال میخواهد چکار؟


عُمرما رفت کنار قبر ما گُل کاشتن
آدم مُرده گلِ هرسال میخواهد چکار؟

باغ بی آب وعلف باشد چه خواهد آرزو
باغبانش میوه های کال میخواهد چکار؟

اوکه درظاهرندارد چو رُخ دلبر نَما
درکنارِ کُنج لبها خال میخواهد چکار؟

اوکه دانه دانه شُد موهای مشکی اَش سپید
درمسیر بادو باران ، شال میخواهد چکار؟

ای (ولی) دانی که این رسم ورسوم زندگی است
خواند یا نخواند فاتحه سئوال میخواهد چکار؟


ولی الله قلی زاده

با طناب دگران چاه روی در چاهی

با طناب دگران چاه روی در چاهی
بر مراد دگران راه روی در راهی

از دکان دگران دخل تو را سودی نیست
گندمت را دگران برده تو پا در کاهی

کاظم بیدگلی گازار

سکوتِ مغز ، جنجالِ قلب ، تجمعِ بغض ...

سکوتِ مغز ، جنجالِ قلب ، تجمعِ بغض ...
آشوبِ فکر و هیاهویِ خیال
و من مانند غریبه ای سَرگردان
میانِ گذشته و حال
کاش گَردِ بیخیالی
بوی عطرِ این روزها میشد


سحر قائدرحمتی

کاش میشد غصه ی دل را کشید

کاش میشد غصه ی دل را کشید
درد پای مانده در گل را کشید

حال زار نسل تیپا خورده را
در جدایی حد فاصل را کشید

بغض قو هنگامه ی پرواز جان
شور آوازش به ساحل را کشید

درد عشق عاشقان را تک به تک
جمع و منها کرد و حاصل را کشید

کاش میشد شکل بی تابی و یا
دلبرانه دل دلِ دل را کشید

درد دل ها را به شکل بهتری
غصه های دور باطل را کشید

جای پای داغ بر دل مانده را
در قضاوت درد آدل را کشید

عادل پورنادعلی

ما خاطراتی پیر شده در شهر هیاهو

ما خاطراتی پیر شده در شهر هیاهو
اینطرف و آنطرفش پر ز یا هو
هر روز آرزوی برگشتن دیروز
فردا آرزوی برگشتن امروز
جیب دزدان و دقلبازان بی انتها
دست ساده لوحان و راستگویان کوتا
نه دگر آرزویی مانده ونه حالی
نه قدرتی برای دفاع و نه نانی

صدای زن همسایه در گوشم پیچیده
شیر خشک کو بچه چهار روزه با چایی و قند خوابیده
دلم از خیانت مردان و زنان شهرم میسوزه
دلم از نگاه پر بغض بچه ها میسوزه
آسمان شهرم دیگه آبی نمیشه
دیگه مرگم سوی ما هوایی نمیشه
دلم برای چیزی تنگ نمیشه
شاید میشه اما جز باران چیزی نصیبش نمیشه

مریم ارجمندی

ای عروس زیبای حجله گاه من

ای عروس زیبای حجله گاه من
کی از کجا جان بری از،زندان تن

مرا هست درد و نیست امانم
کس جزتو،نکند هرگز درمانم

مرا که هزاران درد باخود دارم
پس کدام طبیب به درمان آرم

شوق دیدار تو می‌کند مستم
که ره جز تو را،بر همه بستم

چون تو آی صبح شود شب تارم
باز شود قفس ،بر پر و بالم

که خواهم ز یار به جمله ی تو
که با گل آیم به حجله ی تو

نخواهم که مانم در، این بر دگر
مرا از این دام به وادی ببر

به آنجا که روم،با جانان خویش
نه شاید به آنجا، دردو زهر ونیش

به آنجا که چشم به هزار شود
به دان قطره که ، به دریا رود

به دان دم که نهم سر به دامانش
سخن جز حق نگوید به کاروانش

کس نگوید سخن هرگز به تزویر
به طمع نباشد،به تن جان اسیر

بشاید عطر خوش به قرارگاهش
نطق کند به حق به نزد شاهش

به دان دم که به شوق آیم به برش
به صد گل زنم بوسه بر سرش

چو آید دوست به وقت،در برم
درد و غم را همه، برد از سرم


رامین آزادبخت

سکوتی در دلم فریاد میخواهد

سکوتی در دلم فریاد میخواهد
منو تنهاییم تنهای تنهاییم
صدای چک چک باران چشمانم
و خاک گونه ام تر شد
دوباره بوی نم آید
گریزی نیست باید رفت
کسی درکم نخواهد کرد
در این جا عشق بی رنگ است
خدا با ما نمی جنگ

سخن دارم منظم نیست
درونم درد و غم کم نیست
گریزی نیست باید رفت
کسی درکم نخواهد کرد

امین سلجوقی