یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

آنکه روزی دسته دسته گل برایش هدیه می بردم

آنکه روزی دسته دسته گل برایش هدیه می بردم
بخت ما را بین که دانه دانه خار گل ها می شمرد
او که هر دم بی قرار این دلم در تاب وتب بود
بعداندی دیدمش گفت، ماه و سال ها می شمرد
لرزه ها برجانم افکند و دمادم این دلم رازیررو
زیراین آواراو، شدت و موج گسل ها می شمرد
وزمیان آسمانم تک ستاره بخت او را روسپیدی
او زافاق،اختران درمیان سیه چال ها می شمرد
هرچه گفتم اونهایت آرزوهای قشنگ زندگیست
او برایم از تمنا یا ز امالش به نیل ها می شمرد
روبرویم چون که بنشست گفتم از راه صلاح
همچون برقی درپی هم از جدل ها می شمرد
من برایش قصه از وصل ووصال عاشقان گفتم
ولی، او زهجر و بی وفایی از ملال ها می شمرد
گرچه وارونه شده شعر ولی، اوخیال ها می شمرد
مطلع شعر مرا گم شده ونقض غزل ها می شمرد

امیر شکوهیان

آی با توام دلتنگی یا که رفیق

آی با توام
دلتنگی یا که رفیق
آری آری باز منم
من همان خسته دل تنهایم
نرسیدم از راه به در خانه ی تو
من با خا طر ه ات
که بر دیوار اتاقم
در سیاه مشقی زیبا
جای دارد
آمده‌ام
با یادت بار دیگر
خاطر ه بازی بکنم
پنداری این خاطره ها
کعبه ی آمالی شده است
از نقشی که عشق را در
همه جا عیان می سازد
و من هر روز
اول صبح
نگاهت را که چاشنی از عشق
دارد می بینم
و سلامی می دهم
گاه هم لبخندی
که تو هم پنداری می خندی
در پس خاطره ایی
بر دیوار در دل قابی چوبی
می دانی
من ترا در تک تک
واژه های شعرت
بر دیوار
با تمام ذرات وجودم
می بینم
گاه هم غیبتت را با
همه دردی که دارد
به امید حضور سبزت
خریدار می گردم
شکوه ایی نیست و نخواهد بود هرگز
از برای نبود تو رفیق
من با گلبانگ واژه های
شعرت
ترانه ایی
خواهم ساخت
که خداوند عزیز
حافظت می باشد
تا نکند چشم حسودی
بر تن و جان و دلت
آسیب رساند
گاه هم در خیال خویش
از جود و حسن نگاهت
امیدی دارم
که تو سلامم را
با سلامی به زیبایی بهار
و لطافت بارانش
و گرمی تابستان
پاسخ گویی
و منم خنده کنان
از شوق زیاد
با دلگرمی
غرق در این همه زیبایی
انگشت به دهان مانم و
باز با لبخندی
در طلوعی دیگر
بگویم
به امید دیدار رفیق
خدا همراهت

شیدا جوادیان

من و این جویِ احساسِ پُر از خشم

من و این جویِ احساسِ پُر از خشم
خدای تار و پود و قصه و چشم
یه دریا توی سر دارم که ساحل
پُر از رویای وحشی با یه جاهل
نمی‌زاره سوارِ موج باشم
برم تا قله، رقصِ اوج باشم
شدم بی‌تجربه میشی که نیشم
به دریا گیره و فرسوده ریشه‌ام
زمستونْ چهارفصلِ روزگارم
چقدر تاریک و سرد و بی‌بهارم
فراموشم نکن وقتی که میری
تُ اوجِ روزهای سردسیری

علی رفیعی وردنجانی

خواندم فاتحه، اینک خدا می داند.....

خواندم فاتحه، اینک خدا می داند.....
گر صلاح بخشش باشد، خدا می داند....

بسته ام چشم، دروغ است دیده.....
بعد از این روز، خدا می داند......

گر تقاص است، سخت پس دادم.....
رنگ دندان به موی سر، خدا می داند.....

علی اصغر محمدی له بیدی

شب است و چشم در چشم تو یک ماه دگر دیدم...

شب است و چشم در چشم تو یک ماه دگر دیدم...
                                   من این تصویر زیبا را کنارت تا سحر دیدم...
نگاهت سوی ماه است و نگاهم سوی چشمانت...
                              دو ماه خیره در هم را من امشب درنظر دیدم....
هوای سرد و فنجان بر لبت اینگونه می بینم...
                             لبت شیرین، شکر شیرین، شکر را در شکر دیدم...
چه ترسیم قشنگی بود گیسویت کنار شب...
                                      قمر در عقرب زلفت، هنر را در هنر دیدم...

سجاد پارسا

جفت شش هم

جفت شش هم
افاقه ی نکرد
چو سهم ما از بازی روزگار
همیشه نیش مار ست


فرهاد جوان