یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

در ساحتش چو آمدم او بود و بس

در ساحتش چو آمدم او بود و بس
من گم شدم، نه من منم، او بود و بس
جان در فراقش از دل و دیده گذشت
دل گشت خاک ره، غمش او بود و بس

چون سایه‌ام به نور رخش جان گرفت
خورشید در دل آمدم، او بود و بس
هر موج عشق، قصه‌ی دریا شد
در ساحل وجود، غمم او بود و بس

گم گشته‌ام ز بوی گلستان او
این نغمه‌های جان‌فزاش او بود و بس
جانم چو برگ در رهش افشانده‌ام
سوزنده‌تر ز شعله‌هاش او بود و بس

بر دار عشق، هر که رود، سر سپارد
هر عاشقی که ره برد، او بود و بس
ای دل رها شو از منی، تا بنگری
در کوی دوست، هم‌نفَس، او بود و بس

امین افواجی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد