یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

(السَّلاَمُ عَلَیْکِ أَیَّتُهَا الصِّدِّیقَةُ الشَّهِیدَةُ)

(السَّلاَمُ عَلَیْکِ أَیَّتُهَا الصِّدِّیقَةُ الشَّهِیدَةُ)

(حضرت زهرا)

رفتنت ، بذر غم به دل‌ها کاشت
لاله‌سان داغ روی سینه گذاشت

از غم سینه‌سوز و جانکاهت
کاسه‌ی آسمان ترک برداشت

سیل غم شد ز هر کران جاری
شادمانی به سینه‌ای نگذاشت

بود دشمن، به فکر خاموشیت
خود ندانست، اشتباه اِنگاشت

عَلَمِ خیمه‌ات ، اگر که شکست
دست حق پرچم تورا افراشت

یازده گل ، به باغ تو ، رویید
که جهان را شمیم‌شان برداشت

از چنین موهبت به عرش، رسول
نزد ایزد ، نماز شکر ، گزاشت

مرقدت هست اگر که پنهانی...
مِهر گیرد فروغ از آن هر چاشت

تو شدی جاودان و دشمن تو...
گشت نابود و این نمی‌پنداشت

از رذالت به دست خود، خود را
در صفِ آتش جحیم ، گماشت

ای خوش آنکس که فارغ از دنیا
عشق را ، در نهان ِ دل ، انباشت

وصف تو ، در قلم نمی‌گنجد
خامه‌ام ، یک ز عالمی ننگاشت

(ساقیا) آن که کاشت بذر عناد
جز مذلت ، نمی‌کند ، برداشت

شد سقیفه اساس فتنه و کین
تا قیامت ، بر اهل آن ، نفرین .


سید محمدرضا شمس

تبر در زخمها جامانده بسیار است می دانم

تبر در زخمها جامانده بسیار است می دانم
غم دل سینه را سوزانده ،بسیار است میدانم
سیاوش های بسیاری درون شعله ها مردند
و لشکر های بی فرمانده بسیار است می دانم

جهان خاکستری و آسمان هی شعله می بارد
به این نامردمان پست پس کی شعله می بارد ؟
تناقض در تناقص گیج و گنگ و مات و مبهوتم
زمستان است اما باز پی در پی شعله میبارد


سکوتی تلخ جان را در تهِ یک پیکر رنجور
به محبس برده و ،شیر و شهِ یک پیکر رنجور،
به دنبال پگاهی هور شاید بر فراز آید
و بدری اتفاق افتد مَهِ یک پیکر رنجور

زمین زیباست میدانم ولی از پشت بام ماه
قدم زیباست اما روی خاک و پشت خام ماه
قلندر وار میگردم زمین را حزن می گیرد
و سنگر بهترین چیز است و محکم پشت نام ماه


احمد رحیمی

من نیافتادم ز اصلم

من نیافتادم ز اصلم
اسب من یاری نکرد
چه بخواهی ، نتوانی
گه سواری بر قطاری
به نگاهی از همان روزِ شروع انتظار
به نم شور همان گونه ی خیس
یا
به آن ذوق همان کودک همراه خیالت
من نیافتادم ز اصلم
اسب من یاری نکرد
به تلاطم ،
به سکوت شب دریا ،
به صدای قدم عشق
هم صدای دل تنها
من همانم ،
من سکوتم
منِ سرگردان ،
در سکوتم
من نیافتادم ز اصلم
اسب من یاری نکرد


پویان قاراگزلیان

غربت کجا رود که غریب ندارد اینجا

غربت کجا رود که غریب ندارد اینجا
فرقت کجا رود که فراق ندارد اینجا

فرصت کجا دهدم دست که بارگاه عرشیان
جاجت روا کنند و براتم دهند در اینجا

تربت برای اهل نظر برند و کیمیا کنند
خلقت هنوز ادامه دار است در اینجا

قدرت برای ادای واژه ها بی مفهوم
صحبت میان دل است و دلدار در اینجا .


امیر باران چشمه

امشب، باران هوای فهم ندارد

امشب، باران هوای فهم ندارد
اینبار سکوت معنایی کم ندارد
لبخند تو را در آینه رویا دیدم
آینه خرد شد، آینه تحمل غم ندارد
مهتاب، امشب روی تابیدن ندارد
ابر رنجور است،ذوق باریدن ندارد
جعد گیسو اقاقی ها بر باد رفته
شاخه ها لرزانند اما نای نالیدن ندارند
آسمان به شکوفه حکم کشتار می‌دهد
شهر، ، بوی نفس طماع کفتار میدهد
فانوس دریایی شب، سوسو می‌زند
غبار شهر نشان از تلخی رفتار میدهد
روح دختر تنهای رود، غبار آلودست
مردابِ لجن بار زیر نور ماه آسودست
فلک ای ناظر تنهایی تنها ترین ها
قلب گل های سفید باغچه، آشوبست


عاطفه کازرانی

چشم‌های تو مثل تنهایی خدا زیباست،

چشم‌های تو مثل تنهایی خدا زیباست،
عشق من نگاهم کن
نگاهم کن
تا این تنهایی کهنه
از تنم بریزد...


عباس_معروفی

ای دل از خویش اگر شوق بریدن داری،

ای دل از خویش اگر شوق بریدن داری،
موجِ آبی که تو آغوش رسیدن داری

همچو آیینه به جز او ،تو از خویش مگو
بگذرازخویش وببین تاکه چه دیدن داری

شمع باش وبزن آتش تو براین خرمن دل
اشک شو اشک، اگر میلِ چکیدن داری

غنچه تاپیله به خویش است تماشایی نیست
گُل شو ای دل که تو هم دیدن و چیدن داری

آنکه از روز ازل نقش تو را خوب کشید،
خوب دانست که با ناز خریدن داری

آسمان از تب و تاب تو به خود تاب ندید
بتپ از عشق که این گونه شنیدن داری


قاسم یوسفی