| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
خوردم قسم به چشم سیاه تو بارها
هرگز نکرده باشم از ان زشت کار ها
یعنی که دل به غیری نبندم زبهر تو
گفتم به دل که غیر مجوی در غیاب او
گفتم که حاصل عشق هر چه شد مرا
عهد بسته ام که ثناخوان شوم ترا
کبر و غرور بشکنم از دل کنم برون
تا خود رها کنم از زشتی و جنون
شب را به یاد چشم سیاهت کنم سحر
من در خیال تو و تو بی خیال و بی خبر
دانم که یادی از من شیدا نکرده ای
شایدکه بوئی از عشق در عالم نبرده ای
قاسم بهزادپور
چه عاشقانه هایی که برات،
من از ته دل سرودم
چه لحظه هایی که تو را،
تو خواب و رویا ندیدم
هوا، هوای عاشقی...
سرشار از عشق و دلخوشی
نمیشه از تو بگذرم
تو مثل سایه با منی
با تو، من از جان میگذرم
تا بی نهایت عاشقم
یادت همیشه در دلم،
باشد که باشی یاورم
با فکر تو هر روز و شب،
درگیر رویا میشوم
چشمان تو، آیینه ام،
غرق نگاهت میشوم
چه عاشقانه هایی که برات،
من از ته دل سرودم
چه لحظه هایی که تو را،
تو خواب و رویا ندیدم
پروانه کیا
چشم من رو بافق
هیچ نمی بینم من
چون هوا آلوده است
تیره و تار گشته
این
اسمانِ ابی
گهی ابر ی است
و
گه سرشار از غبار
این همه آلودگی
به آرامی
جان ها همی گیرد
انسان میکند بیمار َٓ
آبر آید شاید اندکی باران هم جاری شود
باد اید اسمان باردگر
ابی وخالی
از گرد و غبار
اما هرگز این نیست
آغاز وپایانی بر این آلودگی
وبر این کار
ندارند هیچ تدبیری مدیران
تا که شاید آلودگی
درمان شود
در آشکارا وپنهان
برای این هوای آلوده
دشمن خاموش جان
بهرام معینی
باد در موی تو افتاد، خطا در دل من
راه در کوی تو افتاد، رضا در دل من
غرقه یِ عشقِ تو بودن، هوسی شیرین است
چشم در روی تو افتاد، هوی در دل من
رنگِ رخساره یِ من دیدی و دانستی سِرّ
جور در خویِ تو افتاد، بلا در دل من
موج در قوسِ کمر، عشوه کنان میرفتی
سور در سویِ تو افتاد، عزا در دل من
گو به شیدا مَفِکَن طبعِ خراسانی را
جود در جوی تو افتاد، جلا در دل من
رضا پریشان شیدا
در چاه نادانی دوباره سنگ افتاده
بین تمام عاشقانت جنگ افتاده
ازبسکه زیبایی درون عکس با ساحل
تصویر دریا آنطرف بی رنگ افتاده
وقتی که در آغوش لبخندی تصوّر کن
یک تکّه از جنس خدا در چنگ افتاده
در راه برگشتت به خانه کاش میدیدی
بعد از عبور تو خیابان منگ افتاده
از آخرین باری که نوشیدی شرابی را
در گوشه ای پیمانه ای دلتنگ افتاده
آنقدر زیبا میشنیدی از سر شوقش
زاغی به فکر خواندن آهنگ افتاده
حتی برای بردنت از روی ناچاری
دزدی به بام خانه ی سرهنگ افتاده
با اینهمه خوبی خدا را خوش نمیآید
کار تمنّای جوانی لنگ افتاده
هرگز نفهمیدم که آیا خواب میبینم؟
یا شیشه عمرم به دست سنگ افتاده؟
فرهاد دنیوی
مینویسم تو بخوان شاهد اقرارم باش
میپرستم تو بدان وارد افکارم باش
معدن از عشق و محبت بتراشم تو بمان
یافته ام سنگ طلا عاشق بازارم باش
میدهم عمرخودم را که حلال است بتو
در فنا هستم و تو عارف هر کارم باش
میوه عشق شدم و تاکه بچینی به سحر
منکه مستت شده ام طالب گفتارم باش
من که در کوی خراباتم اسیر تو شدم
درخرابات توبمان مونس غمخوارم باش
با سپیده زده ایم نام ونشان از برکات
ای دل اخلال مکن هر دفعه بیدارم باش
جعفری بوی بهشت از نفس آید به پدید
دربهشت هستم ومن عاشق رفتارم باش
علی جعفری

