یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

تنم آراسته است

تنم آراسته است
از زخمهایی که نادیده گرفتم
اما زخم شریانم را چه کنم
میان غروب پاییزی
غرق احساس شده ام
خاطراتم غریق نجاتم شده اند
و من با تبسمی تلخ اشک میریزم
دم خیالت گرم
با خیالت موجهای دریا تعادل ندرند
و این تکرار با چه وسعتی زیباست
همانند فیلمهای سیاه و سفید
زیر نور لامپ 100
تو را دوست دارم
از شور عشق نترسیدم
انگار راهی شدم
سوی نور ماهتاب چهره ات
تنهاییم را بدجور در آغوش گرفتم
بوسیدمش
گریستیم هر دو
گریه حالمان را خوب فهمید
تنهایی ام رفت
جا ماندم با دلم کنار تو
زلف به کج و راست میخوابانم
تنهایی ام رفت
دل را کجا برم
گریه های شبانه ام را ...
کجا؟


مرتضی دوره گرد

ای طیبی دا دردمند

ای طبیب دل دردمند، دوایی برسان
نور شبهای سیاهی، عصایی برسان
پر و بالی نمانده، در این کوچ دگر
ما برهنه شدیم از خود، قبایی برسان
می وزد موسم تنهایی و غربت با هم
تاب ماندن، دگر نیست، بقایی برسان
مکر و نیرنگ کماکان عجیب می تازد

این حوالی همه قهرند، شفایی برسان
نا امیدی همگان را به اسارت برده
وقت خاموشی رسیده ست، چراغی برسان

منصور نصری

روز شهادت زهرای اطهر است

روز شهادت زهرای اطهر است
عالم پر از مصیبت و دل ها مکدّر است
خشکیده چون نهال برومند عمر او
چشم جهانیان همه از اشکِ غم ، تر است

شهادت بانوی دو عالم ، امّ ابیها حضرت فاطمه الزهرا سلام الله علیها بر عموم مسلمانان تسلیت باد

دلا رحم کن که بی رحمان ندانند راز دنیارا

دلا رحم کن که بی رحمان ندانند راز دنیارا
هوایم را نمی دانی هوایی کرده ای مارا؟

اگر عشقی ازو داری امانت دار که می گویند
پرنده در قفس ماند ولی بیند فردا را

پرنده در قفس ماند نبیند شوق آزادی
ولی خواهد بماند تا ببیند رنگ رویا را

تورا خواهم ببینم تا سحرگاهان ولیکن
برای خاطر مجنون چه حاجت این تمنا را؟

برای ماهی قرمز در تنگ قفس مانند
چرا باشد فراموشی ز آب شور دریا را


امیر حسین استاد

باز شب را غم گرفت و چهره ی مهتاب نیست

باز شب را غم گرفت و چهره ی مهتاب نیست
پلک هایم روی هم افتاده اما خواب نیست

تا سحر بیدار ماندم هی غزل گفتم ، ولی
دست میلرزد ز هجران تو ، شعرم ناب نیست

سوره ی زلزال چشمت آمده در فال من
ذرة خیر یره دل هم دگر بی تاب نیست

عشق بازی می کنم در هر غزل با نام تو
گفتی: اما در مرامت عشق بازی باب نیست

بسکه باران زد به چشمم تا سحر بر دفترم
هم قلم خشکید و هم بر چشم ، دیگر آب نیست


محمد عسگری

با این همه اندوه تنها هستیم

با این همه اندوه
تنها هستیم

دهانِ
کوچکِ سرخِ ستاره
باز مانده است
وَ ، یک پنجره
رو به فاخته
تاچند کوچه می خواند

می ماند
گُلِ سوری
به سینۀ مهتاب
وَاین میله هاکه
ازقفسِ
بال هایِ پرنده می آید

دستی ، برکلونِ تردید
چشمی
با با دهانِ کوچکِ سرخِ ستاره
حرف می زند
حرف
می زند ...


فریدون ناصرخانی کرمانشاهی

چنانِ برگ نوجوانی مانستی

چنانِ برگ نوجوانی مانستی
که هراس فراغ
از شور زیستن را
در نفیر خزانی که رخساره ی شاخه را
می پوشاند به زردانگی
لمس می کندش هبوطش را هر لحظه
روی پوست نازک اش اما

زیستن را مگر می توانست
از رنجی بزرگ
جدا پندارد
تنی چند رنجور
که با مردگان دره ی خوشبختی
هم آواز شده باشد
با آن گلویی که
به بغض آبستن است

و قلبی که دیگر
تپیدن را از سر وظیفه می آزمایدش
و نه از عشق
که در بی کران بیابان ها
خبر از دریا گرفتن
جز در سرابی که دچارش باشی
نیست ردی از آنچه که حقیقت خوانندش
چون منطقی که در دار المجانی
بافیده شود اما
جنون را عامل زایش اش پندارند

کشتن لحظه
تا به کی و تا به کجا
ما همه دیوانه ایم
در این دیوان خانه ی دنیا

مطرود از آنچه که در پنداشت مان بود
و رویا خواندیم شان
پنجره هایی را
که به بهاری گشوده شوند
و طلوعی که بی تابانه
هدیه آورد روزی نو
که در لفاف عطر ریحان
سلام گویدمان صبح

ما رسیدن به عشق را
بیهوده به تمرین
مشق کرده بودیم انگار
که اذهان به خنده روا می دارند
مردمان بی عشق را
که ما را با دست نشان می دهند از دور

آری ما مبتلا بودیم
به جزام دلتنگی
به عفونت زخم هایی از گذشته
به دقایقی که پژمردند بر دوار ساعت
به آن لحظه که التیام مان را
هیچ لبی به لبخندی گشاده نکرد

مگر رسیدن خبری از او...


شروین اعتمادی