| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
همه هست آرزویم که در این خمار مستی
همه لطف تو ببینم تا به عشق تو بمیرم
که من از ازل چه بودم تو به این دلم نشستی
که تو تا ابد چه باشی تا به شوق تو بکوچم
من و این دل و غم و درد همه کیمیای هستی
من و عشق جاودانت که به سوی تو بمیرم ...
امیر باران چشمه
ز چمن زارهای بین راه
از تپه های پر از درختان بی میوه سر زنده در گرما
از لابه لای ناامیدی آنها سنگرهایشان را ساختند.
امدند و برای ما سوغات خلوتی مرز را گذاشتند
خدا حافظی کردند و در پی کودکانشان
نگاه ها را جا گذاشتن.
سر سلامتی دادند و رفتند.
آسیاب به آسایش می چرخید و اسیابان همچنان حکایت باستانی می گفت
تا یکروز مردی از اسیابان ادرس پل را خواست
به همان نشانی که برق نبود
و درختان نخل در گوشه ای خوشحال سایه می انداختند.
آسیابان گفت: اها
در همین کناره بود.
موقع باز سازی گم شد و استخوان ها را به شهر فرستادند.
مرد به مزارع نظر انداخت .
از ترس کودکان و بازی در صحرا حرف زد.
اسیا بان فرمود همه چیز تمام.
از ساحلت بگو
مرد گفت زندگی پر زرق و برق و
تنها
علی محسنی پارسا
بنگر در پشت پنجرهٔ تار
جز یک رنگی چیزی نمی بینی
ولی رنگ های پدید می آید
که از رنگ بخشندگی است
دست های که از احسان است
که ضعیف ها را در می یابد
دلهای که پر از عشق اند
که به تهی دستان عشق میورزند
و قلب ه ای که پر از ایمان است
که ایمان را با لطف، زنده نگه میدارد
علیرضا چریکی
تو سیمرغی یا ققنوس؟
که از خاکستر جامانده ی دل،
پر کشیدی باز
پرانت، وارسی کردی دوباره؟
کمین دارند، صیادان پرواز
مرا تاب و توانی نیست، این بار
نشسته، بغض تنهایی گلویم
هنوز مرهم ندارد زخم آغاز
شکسته، بادبان کشتی ام را
جنون یخ زده ی دردسرساز
میان خوب و بد در اضطرابم
چنین قصه ندارد، هیچ اعجاز
ز طوفان هیبت و ترسی ندارم
مرا ترساندی ای غصه پرداز
بدان فکرم کدامین قبله باشم
تو را بیرون نمایم یا که ابراز
منصور نصری
این مسیر رو به پایان را کجا ایستاده ام
سخت در این جنگل وحشت به پا ایستاده ام
من سرشتم مثل رودی ،بی تفاوت رفتن است
باز هم می پرسم از خود من چرا ایستاده ام؟
مثل آن مرغی که آزاد است از هر دانه ای
از همه عالم که دل کندم رها ایستاده ام
از شما چون انتظاری نیست ، باکی نیست هم
هرچه می خواهید کنید من با خدا ایستاده ام
مثل ابرم وصله ی غیرم نباشد هیچگاه
کز زمین و آسمان ها هم جدا ایستاده ام
گرچه از زعم تو این هجران تقصیر من است
تو مرا هرچند خواندی"بی وفا" ایستاده ام ...
ای که می پرسی تو بعد از سالها از من نشان
در همانجایی که گم کردی مرا ایستاده ام...
حسین وصال پور

