یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

میبینم نگاهت را هرشب در نور ماه

میبینم نگاهت را هرشب در نور ماه
که میگفتی این چنین است عشق بین ما
من ماهم و تو ستاره ه و ما رقصان
میگردیم پی این خورشید تابان
هیچکس نتواند مارا از هم برکند.
حتی اگر اورانوس ب خورشید دستبرد
حتی اگر فاصله ها را میلیون ها رد کند
قلب من با چشمان تو روزش را شب کند
در کوی نومیدی بسر میبرم که صدایت
شاید گهواره ی امیدم را بیدار کند
شاید نور زندگی ام را پیدا کند
نزدیکی ب تو این دیوانه را رام کند.....

بیتا عربنژاد

آسمانم ابریست

آسمانم ابریست
خورشیدِ تابانم پشت کدام کوه پنهانی؟
بر دشتِ کِه می تابی؟
که محتاج نوازشی ست
غنچهِ کوچکِ دلم
در نبودت آفتاب
سایه ها می تابند

مسلم اکبری ازندریانی

دوست دارم تا که در راه خدا

دوست دارم تا که در راه خدا
جان خود را هدیه بر جانان کنم

جمله فرزندان خود را در رهش
گر شود من جملگی قربان کنم

لب فرو بندم ز هر چه غیر اوست
نقل قول از آیه ی قرآن کنم

پاک باشم همچو آب جویبار
باغ و صحرا را پر از ریحان کنم

در زلال عشق شویم جان خویش
روح خود، آغشته ی ایمان کنم

بگذرم از قید و بند این جهان
تازه تعریفی ز یک انسان کنم


خسرو امینی

در میـان زمـان های باطـل شـده از عشقی دروغین

در میـان زمـان های باطـل شـده از عشقی دروغین
به دنبال سرابیگمشـده
در میـان شـرم و حیـایی که نابـود گشـت
تبلـور عشقی دروغیـن،برای بـودن و سـاختـن از آنچه که نبـود
آیا دوبـاره داشتـن را میتـوان آرزو کـرد؟
میـان زجه ها و ناله هـاییکه در تنهـایی و سکـوت و در میـان نگـاهی منتظـر به انتظار ابدی خـاموش شـد
سیـاه رنگهـای بـاخته شـده در میـان آرزوهای رنگـارنگ
و سیـاه چاله هایی از دروغ
صـدا آرام آرام خـاموش شـد

رونا فرخ

یکی داستان است از اسفندیار

یکی داستان است از اسفندیار
به یادش بماند در این روزگار
.
نمیرد هم او چون که من زنده ام
به یادش سخن ها پراکنده ام
.
چنین پهلوانی چو دریا دگر
نبینی در این دار دنیا دگر
.
همه پهلوانان به پایش بلند
بگردد بر او آفتاب بلند
.
ز عدلش ز دادش ز دستش ستم
همی می گریزد به دریای غم
.
به چهره چو مردان نیکو سرشت
کسی آن درو کرد آخر که کشت
.
هر آن کاو که سگزی بدی در جهان
شدی عاقبت جزو آن کهتران
.
چو شب شد به گرز گران بنگرید
بدان گه به جنگ سگان می رمید...

پوریا بهارلو

خواب از سرم آن دیده ی روشن گرفت امشب

خواب از سرم آن دیده ی روشن گرفت امشب
بی خوابی ام را چشم تو گردن گرفت امشب

هر شب تو را من سخت در آغوش میگیرم
لعنت به بی خوابی تو را از من گرفت امشب

هر شب جدالی داشتم با دردهای خویش
این درد هارا جام زور افکن گرفت امشب

آسوده خاطر بودم از اینکه تو را دارم
این دلخوشی را ناگهان دشمن گرفت امشب

پرسیدم آیا دوستم داری و خندیدی
سرمستی ام را زهر پرسیدن گرفت امشب

امشب قرار ما همان خواب طلایی بود
اما اجل روح مرا از تن گرفت امشب


ابوالفضل علی آبادی