| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
سرگشته و زار و بی قرارم بی تو
هم رنگِ خزانِ بیبهارم بیتو
مانندِ عروسکی که تنها مانده
بازیچه ی دستِ روزگارم بی تو...
حسن کریمزاده اردکانی
در این آوارشهر زشت مردم
که زیبا هست
ولی کردند این مردم ناگاه
در این شعر دلچسب زشت بازی ها
دلیل آوار شهری ها
روسپی های فاحشه است
که می گردنند و می کارند زشتی ها را..
سید عباس طاهری
رود راهی شد به دریا...
کوه با اندوه گفت:
می روی،
اما بدان!
دریا ز من پایین تر است
فاضل نظری
از من نشانی تو را پرسیدند
زبانم بسته شد
راه را فراموش کردم
تمام درختان ایستاده نشانی تو بود
همه سنگهای زمین آواره تو بودند
هیچ جای زمین به یادم نبود
کنار تو بوده باشم
تنها باید کوه ها را
دریاها را
و صحراهای آواره را
به آنها نشان بدهم
زمان تمام شدنی نیست
تو در زمانی فراموش شدی
که من نبودم
آنها نشانی تو را خواهند یافت
خودت را آواره نکن
آسمان جای عاشقان است
محمود درویش
جدایی تاریک است و گس
سهم خود را از آن میپذیرم
تو چرا گریه میکنی؟
دستم را در دست خود بگیر
و بگو که در یادم خواهی بود
قول بده سری به خوابهایم بزنی
من و تو چون دو کوه،
دور از هم، جدا از هم
نه توان حرکتی نه امید دیداری
آرزویم اما این است که عشق خود را
با ستارههای نیمه شبان بهسویم بفرستی...
"آنا آخماتووا"
طوفان بود و باران،
همه بودند و هیچ کس نبود.
من اسیر در تن
دست در دستِ چتر
پا به پای پاییز،
آرام و بی صدا میرفتم.
چتر با پای لرزان
تنِ بیرمقم را
به دوش میکشید،
و من خسته تر از آن بودم
که بمیرم،
آرام آرام میرفتیم.
من تنِ سردِ خیابان را نوازش میکردم
کمی بعد
با رمقی از دست رفته
بر روی سنگ فرشِ طلایی پوش خیابان نشستم سایه بان چتر شدم
من بودم و چتر
او که با مهربانیاش
تن سردِ من را به دوش کشیده
و حالا
بیجانتر از همیشه به من تکیه داده بود.
نگاهش کردم،
آن جسمِ ظریف و لاغر را
با چروکهایی بر چهره
و قد خمیدهاش
که داشت از رنجهایش سخن میگفت.
دلارام حسینی
عیان دیدم خدای این جهان را
خدای این زمین و اسمان را
ازو ان نیست که من میبینم از او
اگر چه دیده می دارم به هر سو
سرای دولتش بسیار وسیع است
مقام و شوکتش بسیار رفیع است
به سوی استانش کی توانم
ز مسکینی به انجا خود رسانم
همه خوابند و او پیوسته بیدار
همه مستند و او پیوسته هوشیار
پر از اسرار بود این عالم ما
به یک ان حل نگردد این معما
وجود ان خداوند بس معماست
نه می گنجد به عقل گر دیده بیناست
قاسم بهزادپور
