یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

گرچه دلتنگم ، نمی پرسد کسی حال مرا

گرچه دلتنگم ، نمی پرسد کسی حال مرا
چون ببینندخنده های نارس و کال مرا
روزوشب درفکرفرداهافقط گم گشته ام
کی کجا دانی که پرپر کرده اند بال مرا
گوشه ای کزمیکنم شایدکه پیغامی رسد
چون که میداند ، دگرازحال واحوال مرا
روبه فالی میکنم ، شایدبگوید سرنوشت
غافل از حافظ ، نداند بخت و اقبال مرا
میروم تاگم شوم با خاطرات دبش خود
بعد من شاید بخوانی لحظه ای فال مرا
در میان آتشم دیگر بسوزد جسم و جان
خنده داردعاشقی چون عشق اَمثال مرا

کریم لقمانی

غم چو دریا می‌شود و من غریق

غم چو دریا می‌شود و من غریق
با که باید گفت این درد عمیق
با که باید گفت از احوال دل
چون نه دشمن میشناسی نه رفیق
آنکه روزی عهد یاری بست و رفت
می‌نشیند تیر او بر سینه داغم دقیق
سینه چاکم می‌کند تا که ببیند شعله را
وای از این شعله هوار از این حریق


مسلم اکبری ازندریانی

همه احساسم اینکه لیلی و‌ مجنون من و تو بودیم

همه احساسم اینکه لیلی و‌ مجنون من و تو بودیم
گویند شاید بهم نرسیدند
مثل دو خط موازی آرزوهایمان نگاهمان می کرد
انتظار آغوش گرم تو از این راه مرا مجنون کرد
ولی تو گفتی من لیلای توام
راستی لیلا مرد بود یا زن .. ؟؟

فریبا صادقی

دستهایم را که میگیری...

دستهایم را که میگیری...
حجم نوازش لبریز میشود
گویی تمام رزهای زرد باغها
با دستهای بی دریغ تو
برای من چیده میشوند
و قلب من
پرنده ای می شود
به پاکی بیکران نگاهت
پر می کشد...
و در آن وسعت بی انتها
در خاکستری اندوه ابرها
گم میشود
دستهایم را که میگیری...
نگاهم
این قاصدک های بی تاب هزاران شور
در آبی فضا رها میشوند
و بغض گریه ها
از شنیدن نفس زدنهای روح
زیر هجوم آوار سرنوشت
بی صدا شکسته میشود...
دستهایم را که میگیری...
عبور تلخ زمان را
دیگر
نمی خواهم که باور کنم


هدی احمدی

بیا باهم مرا تمام کنیم

بیا باهم مرا تمام کنیم
تو با نگاه خود
و من به آه خود

هر دو می‌دانیم
برای چیزی مثل عشق
این جهان مفت نمی‌ارزد
اما فقط من می‌دانم
که این جان
می‌ارزد


علیرضا غفاری حافظ

گاهی دلت از این همه گرفتاری و مشکلات می گیرد

گاهی دلت از این همه گرفتاری و مشکلات می گیرد
از دیدن رنگ اسمان ابی و این همه الودگی می گیرد
از مخفی شدن کوه در هاله ای از غبار و الودگی می گیرد
دیروز پدری را دیدم
رنگ رخسارش از تنگی نقس هایش خبر می داد
کودکی را دیدم
رقدم برداشتن اش از تنگی کفش هایش خبر می داد
امروز اسمان باز غبار الود است


مصطفی خواجه دهاقانی