یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

شمعم زبانه می‌کشد، دردم مجال میدهی؟

شمعم زبانه می‌کشد، دردم مجال میدهی؟
شبم که بی ستاره ماند
ماهم کجا میروی؟
از من که عاشق توام
این تو که بیزار از منی
بار دگر می پرسمت
من به زنجیر توام یا تو گرفتار منی؟


مسلم اکبری ازندریانی

با نام خدا گفتم و دست بر قلم شدم

با نام خدا گفتم و دست بر قلم شدم
هزار کار بی او زدم این بار با او شدم
با نام خدا آغاز کردم کار امروزم را
تا دیروز بر دیگر امید امروز با یار شدم
.......
به کسی راز دل نگویید هر کس محرم راز نیست
به کسی دل نبندید هر کسی دلبند آواز نیست
با نام و یاد خدا قلم بر سندان و پتک بر ایمان
به کسی طعنه زنید که عمریست لایق ساز نیست

........
شاید برای دل من هم همدلی اشتباه بود
شاید در باغچه علفهای هرز یک دنیا بود
شاید دزدان شب باغ به غارت گلها آمدند
گناه دل باغبان چیست که باغ زیبا بود
.........
ما نوکران باده مستیم که عشق بازی میکنیم
آواز ساز شنیده ایم و با اتش دل بازی میکنیم
رندان به می طعنه میزنند و ما به می دلخوشیم
عمری به می دلخوش کرد ایم با می بازی میکنیم


سیاوش دریابار

بر هیبت شب افسون شدم و روز آمد

بر هیبت شب
افسون شدم و روز آمد
تا چشم بر هم بزنم
آنَک که چقدر
بر دَر تقدیری خویش دیر شدم
در نبودت
هر چه رنج است
چه به خود می نازد
غیر یک عالمه جور
که به روز آید و چون شب مانَد
آخر این من ؛ چه گناهی کرده ست ؟ ...


سعید رضا علائی

بیاویز دلتنگی خویش را

بیاویز دلتنگی خویش را
بر گردن خورشید وجود
برخیز
پای بردار
باز کن پنجره دل را
تا شاید
دوستی ، رهگذری چشم به درون اندازد.
نسیم یکرنگی و عشق هدیه کند
دلتنگی و بی خبری را به دور اندازد.


دکتر محمد گروکان

در باورم شکفتن گل رز بود

در باورم شکفتن گل رز بود
در نگاه کودکی
یگانه سفر دور بود
نمی دانستم آبستن یک حادثه ام
با تمامی زیبایی ترنم شبنم سحرگاه
شاهد آب شدن دانه‌های برف هستم
در سرابی بنام زندگی قرار گرفتم
با شادی تولد ، اشک ریزان رفتن هستم
کاش در این وادی
آهسته تر پا برمیداشتم
زمان هراز گاهی می ایستاد
عقربه ها اندکی به عقب بر می‌گشتند
تا آن برهه شادی های زود گذر
تکرار می شد به وقت فراموشی
افسوس که در تلاطم این مرداب
هرآنچه بود غرق گردید

گله ای ندارم
چون دخالتی ندارم
ولی می پندارم در این گرداب
جایی برای عاشقی هست
واژه ای که خنک میکند
این قلب آتش گرفته

خواهم بود با اندک اندک زمان با تو بودن
هرچند هر لحظه قدر ندانستم

بی پروا در این روز و شب محدود
پرواز میکنم با انباشتی از یادهای ماندگار
پس با من بیا
بگذار و بگذر
که نمی ماند قرار
خواهم زیست بی درنگ
با صدای پرندگان
آواز چکاوک
آوای بهار
خش خش خزان
سپیدی زمستان
پس با من بمان


حسین رسومی

کاش واژه را جان بود

کاش واژه را جان بود

می نوشتم درخت
می‌رویید

می نوشتم سبز
سبز می‌شد

می‌نوشتم ابر
می‌بارید

می‌نوشتم قفس
باز می‌شد

می‌نوشتم پَر
پرواز می کرد

می‌نوشتم او
می‌آمد

می‌نوشتم عشق
دوستم می‌داشت

حمید مرادی

وقتی از نوازش تارهای زلف پریشانم

وقتی از
نوازش تارهای زلف پریشانم
به نوازش سه تار می رسم
یعنی
پنجره ی
خلوت نگاهت را
برویم بگشا
که خسته ی اندیشیدنم


مژگان فتوحی