-
السلام علیک یااباعبدالله
شنبه 21 تیرماه سال 1404 10:54
-
آمدم تا که ببینمت نبودی
شنبه 21 تیرماه سال 1404 10:52
آمدم تا که ببینمت نبودی دل را ز دیده تو سیر کنم نبودی به کنایه سراغت را گرفتم نبودی همه را دیدم تو که باز نبودی منتظرت ماندم تا که بیایی باز نبودی دیشب در خواب شراب ناب نوشیدم صبح که از خواب پا شدم باز تو نبودی صدیق خان محمدی
-
آسمان خراب میشود
شنبه 21 تیرماه سال 1404 10:51
آسمان خراب میشود از فعل نیا نمان برو و دوستت ندارم ، کاش فرو بریزد و تو دوباره از نو سقفی بسازی و بعد بگویی بالاخره تمام شد ... حجت هزاروسی
-
کوهی که رعد را در سینه میغلتاند،
شنبه 21 تیرماه سال 1404 10:50
کوهی که رعد را در سینه میغلتاند، چونان مشکِ تشنه بر دوشِ صحرا؛ برادر! تو سپیدی که در خون میدرخشد، پرچمی از جنسِ ماه، بر بلندای نیزههای خَشِن. دستانت را باد میخواند: دو قصیدهی ناتمام در مسیرِ فرات، یکـی برای وفا، یکـی برای شمشیر. و تو میانِ این دو بند نگاهت را به آسمان گره زدی که هر بندش هزاران صبح را در سینه...
-
که میبافد مرا رویا
شنبه 21 تیرماه سال 1404 10:44
که میبافد مرا رویا از این شاخه به آن شاخه کدامین یک سر مویی بیاویزم خودم را خواب شیرینی بگو شهدخت ایرانی که تبریزم شکوفه زاده چشمانت بارانی آسمانی من بدهکارم به لبخند گردآفریدت ای سپاهانی شکوفه از این شاخه به آن شاخه که میبافد مرا خواب شیرینی کیخسرو آریایی
-
باید دل کند از چشمات، شاید واسه همیشه
شنبه 21 تیرماه سال 1404 10:44
باید دل کند از چشمات، شاید واسه همیشه برو خدانگهدار، بمونی دیرت میشه دستای سرد و خستهم، دیگه طاقت ندارن بیدستای گرم تو، دیگه جونی ندارن رفتی تو از دل من، ندادی حتی خبر میمونم من با این غم، اشک میریزم تا سحر امشب نگاه نندازی بالا تو آسمونو با ابر تبانی کردیم بریزیم غم هامونو قرار شده ستاره بپوشه رخت مشکی تا صبح دیگه...
-
پرستشِ ترس، زنگاریست
جمعه 20 تیرماه سال 1404 10:58
پرستشِ ترس، زنگاریست بر آینهی دل. و معبدِ کوچکِ سکوت، مأمنیست برای پیرایشِ آن در سایهی حضور. محمد بقایی
-
السلام علیک یااباعبدالله
جمعه 20 تیرماه سال 1404 10:57
-
قمر در عقرب است گویا مرا بخت یار نه می گردد
جمعه 20 تیرماه سال 1404 10:55
قمر در عقرب است گویا مرا بخت یار نه می گردد به خواب غفلت است دلدار چرا بیدار نه می گردد من بیچاره در غربت چه ذلت ها و حسرت ها نه میدانم به چه علت دلش هموار نه می گردد اگر رحمی بدل دارد ولی از سنگ نباشد گر سر پیمان خود بودن چنان دشوار نه می گردد من بیچاره بد بختم قدر قهر کرده بر بختم بدین خاطر سیه بختم مرا بخت یار نه...
-
چگونه باور کنم امیدهای محال را
جمعه 20 تیرماه سال 1404 10:54
چگونه باور کنم امیدهای محال را همچون گوسفندی که آرزو داشت به مرگ طبیعی بمیرد علیرضا عزیزی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 20 تیرماه سال 1404 10:53
-
جوهر داغ سیاه قلمم....!!
جمعه 20 تیرماه سال 1404 10:52
جوهر داغ سیاه قلمم....!! رنگ پاشید به دنیای خیال .!!! اثری خلق شد از...!!!! بیت مجنون شده ام.!!!! پورتره ی صورت تو....!!!! نقشی از منظره ی چشمانت.!!!! هر چقدر جوهر بود ...!! خرج چشمانت شد...!!! قلمم کم آورد....!! سایه روشن کردم ...!!! پیچش زلفت را....!!! و لبت عریان ماند.....!! بین این قافیه ها...!!!!! در دل خاطره...
-
مثالِ من بدونِ تو…
جمعه 20 تیرماه سال 1404 10:52
مثالِ من بدونِ تو… یه ماشین، تویِ کاتآفِ، همون زخمیِ رنجوری؛ که تنها تویِ کالآوِ… تئاترِ زندگیِ ما؛ یه فیلمیِ که بی کاتِ تو که دوری؛ تو که نیستی، تمومِ صحنهها؛ ماتِ… سکانس آخر شبرو؛ به احساس تو میسپارم، نمیدونم که چی میشه… من این احساسُ دوست دارم. کسی مارو نمیشناسه؛ تموم شهر مشغولن، بریم جایی که عاشقهاش؛...
-
عادت کرده ام که به نگاه عادت نکنم.
جمعه 20 تیرماه سال 1404 10:51
عادت کرده ام که به نگاه عادت نکنم. چه اعتبار به نگاه! آسمانی از شب و و به ندرت ستاره ای. برقی سایه ای زلالی چشمه ای تنها در کنار. که آنچه هستی نیستی و آنچه نیستی را فریاد می زنی. عادت کرده ام که به لبخند عادت نکنم. جاده ی باریک سرخ دو طرفه. گه می آید. گه می رود. چه ساده پیدا کرده ما را! عادت کرده ام که به نوازش عادت...
-
خسته از آدمک های تُهی
جمعه 20 تیرماه سال 1404 10:49
خسته از آدمک های تُهی با درکِ نفرت انگیزی از عشق و اندیشه ای مُتِعَفِن بیزار از افکارِ بیمار عَقایدِ مَسموم و دروغ های تَهَوُع آوَرِشان بی نیاز از خُمارِ چشمی پَریشِ گیسویی و فارغ از کلامی عاشقانه گاه سُکوت عاشِقَت می کند سکوتِ یک زن بدونِ قضاوت بدونِ سرزنش زنی که آمده است گوش باشد برای شنیدن حرف هایَت و باران شَوَد...
-
لرزه بر جان و تنم افتاده از دیدار تو
جمعه 20 تیرماه سال 1404 10:49
لرزه بر جان و تنم افتاده از دیدار تو ای سر و جانم فدای نرگس بیمار تو هر که را باشد متاع تازهای در دلبری دست خالی آمدم در محشر بازار تو دل درون سینهام فریاد وانفسا زند در خیالم گشتهام پروانهٔ گلزار تو قابلم دانستهای ای نازنین با وفا کز میان عاشقان گردیدهام دلدار تو ریزهخوار سفره عشق توام چون مرغکی نغمهها خوانم...
-
اندوههای قلبم در این هیاهوی زمانه
پنجشنبه 19 تیرماه سال 1404 10:44
اندوههای قلبم در این هیاهوی زمانه دلم چو باد سرگردان، اسیر گم شدن است امید در دل شبها، چو آفتاب بیپناه ولی هنوز چشمم به صبح روشن است فاطمه زارعی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 19 تیرماه سال 1404 10:43
-
من خواب عمیقِ ظهر یه روز بهاری
پنجشنبه 19 تیرماه سال 1404 10:41
من خواب عمیقِ ظهر یه روز بهاری تو خورشیدی که هیچ سایهای رو دوس نداری من منتظر دیدنِ رنگین کمونم، تو بارون که میباره میدی بالا شیشهها رو تو همونی که میتونه باشه جفتِ روحیم ما انتخابِ هم قبل این زندگی بودیم دنیا رو از این عشقی که داریم باخبر کن حس منِ دیوونهرو شاعرانهتر کن! دستاتو بپیچون دور دستام مث پیچک من ریشه...
-
مرا از در بِرانی ام
پنجشنبه 19 تیرماه سال 1404 10:39
مرا از در بِرانی ام من از پنجره می آیَم اگر از شهر بِرانی ام من از منظره می آیَم در و دروازه دیوارند و سنگها در بغل دارند من از آوازِ پُر احساسِ یک حنجره می آیَم من از دیوار نمی آیَم من از دیوار نمی آیَم مهین بزرگپور سوادجانی
-
السلام علیک یااباعبدالله
پنجشنبه 19 تیرماه سال 1404 10:38
-
دیده درویش من را چشم او آلوده ساخت
پنجشنبه 19 تیرماه سال 1404 10:26
دیده درویش من را چشم او آلوده ساخت از برای خانه ی عشقی ابد، شالوده ساخت در خیالِ من مسافت از زمین تا آسمان با نگاهی او ولی هر فاصله پیموده ساخت جسم وجان من در آشوب و پی دل ناگران او پلِ وصلی میان جاده ای فرسوده ساخت چشم مخمورش به قلبم رویش نور امید شانه هایش را برایم مامنی آسوده ساخت بذرهای گل فشان پاشید بر خاک تنم از...
-
به پروازم کشاندی سوی رویا
پنجشنبه 19 تیرماه سال 1404 10:23
به پروازم کشاندی سوی رویا شدم همرنگ باد و موجِ دریا دلم افروختی با نور امیدی شدم آوارهی شبهای دریا نه مرزی ماند بینم با تماشات نه دیواری، نه بندی، نه تسلّا اگر دل را رها کردم زِ خاکت به افلاکم رساندی بیمحابا کجاست آن سقفِ بسته در نگاهت؟ که چشمم دید تنها اوجِ بالا تو گفتی: «پر بزن، از ترس بگذر» ندارم جز دلم چیزی به...
-
من تو را میبوسم تو آن را اشکار میکنی
پنجشنبه 19 تیرماه سال 1404 10:21
من تو را میبوسم تو آن راآشکار میکنی کار دنیا را ببین چون راز را آشکار میکنی گفته بودم می خورم با لطف الطاف تو مست می میشوم تو جان را اشکار میکنی هر دمم با یک عزیز و صد هزاران بازدم شاید اخرین دم باز دم را آشکار میکنی گفته بودم می نریز می نخور مست مشو چون که مستی این راز را آشکار میکنی قصه لیلی شنیدی و گفتی مجنونش منم...
-
مهراب پر از نوری و سجاده پر مهر
پنجشنبه 19 تیرماه سال 1404 10:16
مهراب پر از نوری و سجاده پر مهر ای خسرو زیبایی و شاهنشه خوشچهر از کوی تو صد بار به دل نور وزیده پروانه ز نور رخ تو پیله تنیده آوازۀ هستی وهمه شوکت احساس خورشید، سرلسر شده ای دانۀ الماس "زهرا روحی فر"
-
قهوه میریزم ولی ، دیگر خیالم با تو نیست
پنجشنبه 19 تیرماه سال 1404 10:14
قهوه میریزم ولی ، دیگر خیالم با تو نیست نیک میدانم جواب ، اما سوالم با تو نیست چشم بر در،گوش بر زنگ، انتظارم با تو نیست درد هجران،سوز پنهان،شرح حالم با تو نیست آتش عشقت ز جانم شعله زد، خاکسترم یک شبِ برباد شد اما مَلالم با تو نیست عهد و پیمان، نقش بر آب، قصه امروز چیست در دل خسته، شکسته،ماه و سالم با تو نیست در میان...
-
روی بام عشق دارم صدنوا ،صدماجرا
چهارشنبه 18 تیرماه سال 1404 10:43
روی بام عشق دارم صدنوا ،صدماجرا می روم تا انتهای کوچه ی شک،تا فنا می روم فریاد ِسرخ عشق را باور کنم می روم تا دل دهم برعاشقان ِمبتلا زیرِباران بهاری ، پشت ِیک رنگین کمان جا بگیرم،عشق ورزم،جان دهم بی ادّعا انتهای ِهر جدایی وصل باشد نیک دان می خرد در آخر این زندگی ما را ، خدا دست هایت رابه گلبانگ ِاجابت وصل کن تا ،به...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 18 تیرماه سال 1404 10:42
-
خواب چشمانم گرفتی ، ای غریبه کیستی
چهارشنبه 18 تیرماه سال 1404 10:42
خواب چشمانم گرفتی ، ای غریبه کیستی از چه رو دوری و نزدیک دو چشمم نیستی دوری اما عشوه ای داری مثال قرض ماه گو ز من زیبا قمر دلدار و یار کیستی بعد دیدار رخ ماهت ،دگر ماهم تویی از چه رو شبها میان آسمانم نیستی راضیم هر روز وهر شب بنگرم روی تو را گر چه دانم مه جبین ، در روزگارم نیستی یک نظر کردم تو را دیوانه و مستت شدم گو...
-
دل، چو پرِ کاهی سبک،
چهارشنبه 18 تیرماه سال 1404 10:41
دل، چو پرِ کاهی سبک، سوار بر بادِ اکنون، از میانِ مهِ تردید گذشت، از دروازهی سکوت، بهسوی معنا بال گشود و در ملکوتِ اعلی، وحدت را ، وجود شد، وه، که چه بوی خوشی دارد ساحتِ حضور . محمد بقایی