-
آمین
سهشنبه 24 تیرماه سال 1404 10:04
-
وقتی تو مینویسی،
سهشنبه 24 تیرماه سال 1404 10:03
وقتی تو مینویسی، حروف رگ پیدا میکنند در کاغذ نبضی که در گره روسریات خفه شد، بیآنکه کسی صدایش را شنیده باشد. کلمه، همیشه مردانه آغاز شد، اما در صدای تو دختر شد؛ لرزید، بغض کرد، و ایستاد. «نه» شکل استخوانی گرفت که دیگر نمیشکند؛ نه در آینه، نه در قانون، نه حتی در نگاه کسی که هرگز نخواست درکت کند. تو با جوهر تنت،...
-
گفتم دوست داشتن پناهه، آغوشِ امن
سهشنبه 24 تیرماه سال 1404 10:02
گفتم دوست داشتن پناهه، آغوشِ امن اما شد سراب، شد دروغ، شد دردِ کمین یه روز با لبخند اومد، گفت منو باور کن اما تهش شد همون، که گفتی: "بمون" و رفت، بیسخن عشقش شد تکرار، بیرنگ و سرد مثل لباسی کهنه، افتاده گوشهی درد فکر میکردم پُر شده خونه با نور و امید ولی اون، دلمو ریخت و فقط خودشُ دید یه روزی میگفت...
-
در ساحتِ خاموشِ نیلفامِ هستی
سهشنبه 24 تیرماه سال 1404 10:01
در ساحتِ خاموشِ نیلفامِ هستی جایی که ستارگان در نجوای ناسروده میرقصند من، سایهای از عقیقِ گداختهام در برابر نگاه تو، ای اسطورهی ناپیدا گونههایم از شرم، سرخابِ مهتاب میشوند تو، ای الههی ناساخته از جنسِ زرنیخ و اشک در آیینهی ازل، رخات طلسمِ بیمرگ است من، زائری در معبدِ زمزمههای تو هر گامم در شنزارِ خیالت،...
-
«ورود غیر قانونی به ملک شخصی قلبم»
سهشنبه 24 تیرماه سال 1404 10:01
«ورود غیر قانونی به ملک شخصی قلبم» تو گفتی و نوشت این را به روی نامه جلبم پدافند دلت میدید هزاران موشک وحشی فقط زورش رسید اما به موش کوچک قلبم به بوی مرگ دقیانوس قهرت دق کنم آخر ندارم خواب یک شب هم،خدایا!کمتر از کلبم؟ از آن روزی که رفتی تو فقط ذکرم شده: رب..! رب..! زبانم هی نمیچرخد چو کردی از لبت سلبم گمان کردم که...
-
میان دشت یاد تو غزل جوانه میزند
دوشنبه 23 تیرماه سال 1404 11:37
میان دشت یاد تو غزل جوانه میزند و شعر واژه واژه ریشه در ترانه می زند شمیم ذوق از آستان قافیه قدم قدم به جان نشسته، غم ولی شرر به خانه می زند کنار صد ستاره در رواق آرزو قلم به موی تو شبانه تا به صبح شانه میزند برای دیدن فروغ آفتاب چشم تو سپیده در پناه شب نشسته چانه میزند نسیم لابلای شاخه در کمین رقص گل به بوستان،...
-
کاش این حال و هَوا قُدرتِ تِکرار نَداشت
دوشنبه 23 تیرماه سال 1404 11:36
کاش این حال و هَوا قُدرتِ تِکرار نَداشت کاش اَشک و غَم و بی تابیِ بسیار نداشت کاش از لَحظه یِ روییدَنِ گُل تا دَمِ مَرگ فِکرِ پَژمُردَنِ گُل اینهَمه آزار نَداشت کاش دَر باغِ وطَن هَر وَجَبَش لاله ی سُرخ فِکر و ذِهنَش هَمه دَم دَغدَغه یِ دار نَداشت کاشکی جُمله خَلایِق هَمِگی گِرداگِرد کاش این دایِره ها مَرکزِ پَرگار...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 23 تیرماه سال 1404 11:29
-
آسمان هم شد بخیل و لحظه ای یاری نکرد
دوشنبه 23 تیرماه سال 1404 11:28
آسمان هم شد بخیل و لحظه ای یاری نکرد تشنگان را دید و اشکی از وفا جاری نکرد خواهش آب از عدو بنموده بهر اصغرش غیر تیر آن خواهشش را کس خریداری نکرد اسدلله فرمینی
-
شانهام میان دستانت میشکند
دوشنبه 23 تیرماه سال 1404 11:27
شانهام میان دستانت میشکند و تازگی... میان بوسههای زخمی لبت این همه پرنده ترانه میخوانند بر گلوی بریدهی روز... نگاهم نکن، هیچ آبادی میان چشمانم لانه نکرده جز خستگی آغوشی در شرجی تنم... بیخبری... چقدر ترانه میخواند، فردای ترانهخوان گلویی پر از قناری، پر از چاقوهای نبریده، دستم خون میآید... و جار میزند... همین...
-
زندگی
دوشنبه 23 تیرماه سال 1404 11:26
-
ما زنده بودن را بد فهمیدیم.
دوشنبه 23 تیرماه سال 1404 11:25
ما زنده بودن را بد فهمیدیم. پنداشتیم نفس، نشانهی حیات است؛ و تپش، دلیلِ بودن. در اسارتِ پوست در قفسِ استخوان زیستن را تعبیر کردیم. اما زندگی آنجا بود که روح بیصدا از بندِ تن رها شد؛ آنجا که بیوزن شدیم، بیشکل، بیمرز. آنجا که مرگ سایه نداشت؛ و بودن، نیازی به بودن نداشت. ما در پیلهی خاک مرده بودیم، و زنده شدیم...
-
حسی به تو دارم چو حس پروانه به گل
دوشنبه 23 تیرماه سال 1404 11:22
حسی به تو دارم چو حس پروانه به گل یا آن باغ قشنگی که مانده درحسرت بلبل عشقی به تو دارم بسان آن عشق زلیخا فرقی نکند یوسف اش برده باشد یا شاه عرقی به تو دارم چون عرق خانه ام ایران گرچشم بدت افتد.بخروشم چو دلیران پیوندی به تو دارم که پیوند غریبیست به نام مام و وطن چه حس عجیبیست نگاهی به تو دارم همچو مادربه طفل صغیراش...
-
زندگی بود سرابی که به سویش هر بار
دوشنبه 23 تیرماه سال 1404 11:21
زندگی بود سرابی که به سویش هر بار چو دویدم هوسی شد که عبس افتاده خسته ام ،خسته تر از تشنه که در جستن آب وسط بر و بیابان ز نفس افتاده علی کسرائی
-
در برگ ریزانِ تنِ مسحورِ آیینه شکست
دوشنبه 23 تیرماه سال 1404 11:15
در برگ ریزانِ تنِ مسحورِ آیینه شکست کابوسِ لبهایت در این پاییزِ بوسه هایِ ترس ای التیامِ ساحره ، این تاجِ آتش بر سرم رویایِ قلبی که شکست در بسترِ الهامِ ترس آنسوتر از افسانه یِ غروب در آغوشِ تو با مرگ پیمان بسته ام در سایه سارِ مویِ تو سوسویِ سرشارِ بهار ، طوفانِ بی رحمِ لبت فانوسِ عریان ، لمسِ نور در تار و پود مویِ...
-
آب از روز ازل تشنه ی لب هایت بود
دوشنبه 23 تیرماه سال 1404 10:29
آب از روز ازل تشنه ی لب هایت بود ماه تعریف رخ محشر و زیبایت بود رود از شرم توانی چه لح لح می زد چشم عالم همه در گیر تماشایت بود علم نصر و من الله به دوشت برپا زده بر لشکر بارانی که دریایت بود پسر ساقی کوثر تو هم چون حیدر ملجمی در حرم خلوت شبهایت بود شیر مردی تو در عالم و آدم پیچید وقتی از خون خدا عشق تمنایت بود غیرت و...
-
دیدم فراموشت شدم، گفتم فراموشت کنم
یکشنبه 22 تیرماه سال 1404 10:43
دیدم فراموشت شدم، گفتم فراموشت کنم شاید که زخمِ کهنه را یکبار، تنپوشت کنم دیگر نه شعرم نغمهای دارد، نه چشمانم امید باید غزل را خط زنم، باید که مخدوشت کنم از رفتنت زخمی شدم، بی آنکه مرهم خواهمت گفتم همین زخمِ دلم را، جرمِ پاپوشت کنم این شهر را بیخاطرت، بیعطرِ لبخندت کنم قلبم اگر یاری کند، یکباره خاموشت کنم با هر...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 22 تیرماه سال 1404 10:41
-
پشتِ لبخندم غمی بی انتها پیدا شده
یکشنبه 22 تیرماه سال 1404 10:40
پشتِ لبخندم غمی بی انتها پیدا شده باز باران می زند، در سینه ام بلوا شده با قلم از درد میگویم جهانم تیره است غم شتابان می رسد ،وحشی و بی پروا شده دست رد بر سینه ام هی می زند این روزگار خسته ام ،زارم ،نحیفم، چشمِ من دریا شده می کشم تصویرِ زیبایی ز آمالِ قشنگ درمقابل قامتِ بن بست ها برپا شده خسته ام آری نگهدار این قطارت...
-
زندگی سفری کوتاه است
یکشنبه 22 تیرماه سال 1404 10:39
زندگی سفری کوتاه است نسیمیست که میآید و میگذرد و من مسافری خاموش با چمدانی کوچک در دست راه میروم در کوچههای نور و سایه امید دارم روزی که به خانه ی نخستینم بازمیگردم چمدانم را که باز میکنم لبخندی بر لبانم باشد و رهآوردی از عشق ، آگاهی، بخشش و روشنی در میان دستهایم بدرخشد الهام رضایی خلیق
-
تابستان
یکشنبه 22 تیرماه سال 1404 10:31
-
قلبم را نشانه گرفتی
یکشنبه 22 تیرماه سال 1404 10:30
قلبم را نشانه گرفتی زخمی کاری بر آن وارد کردی گمان کردی که مرا خواهی کشت اما ناخواسته پوسته قلبم را شکافتی روح محبوس مرا آزاد کردی از قفس تن مرا رهاندی اکنون من آزادم و آماده پرواز میثم علی شاه
-
استکان،چای،غزل،عشق عجب می چسبد
یکشنبه 22 تیرماه سال 1404 10:29
استکان،چای،غزل،عشق عجب می چسبد این میان بوسه ای از من بطلب می چسبد می نشینیم کناری و سه تاری و سپس طعم شیرین لبت مثل رُطب می چسبد من مریض به تو آویختن و آشتی ام صلح با آدمِ آشوبطلب می چسبد آفتاب آمدنت بود که با آمدنت صبح من می رسد از راه و به شب می چسبد گاهی اوقات فقط دیدنت از دور خوش است گاهی اوقات فقط عرض ادب می...
-
تصمیم گرفتم اگر عاشق شدم انکار کنم
یکشنبه 22 تیرماه سال 1404 10:27
تصمیم گرفتم اگر عاشق شدم انکار کنم باید به ضعف اراده ام اعتراف کنم کوچ پرستو به من یاد داده است نباید به ماندن کسی اجبار کنم تنهایی چیز خوبی نیست فراموش نکن شاید برای خودم زوجه اختیار کنم عشق تکراری نیست قبول کن من نیامده ام که کسی را بی اعتبار کنم سکوت را نمیشناسم خفه ام میکند باید بزنم قلب تو را ناکار کنم ثریا...
-
حال دل را می نباید از زبان ها کشف کرد
یکشنبه 22 تیرماه سال 1404 10:27
مثل یک خانه،مثل یک سایه،مثل یک لانه پناهم بوده ای مثل یک باران،مثل یک جرعه از آب روان در بیابان و علفزار دلم مایه ی روشنی و آب حیاتم بوده ای مثل یک پرتو خورشید که تابش دارد ،تو همان گرمی یک عمر حقیقت بوده ای مثل آن ساعت،مثل آن لحظه ای از عمر گران روشنی بخش و امیدم بوده ای حال دل را می نباید از زبان ها کشف کرد این زبان...
-
در فکر توام و تو در فکر دیگری
یکشنبه 22 تیرماه سال 1404 10:25
در فکر توام و تو در فکر دیگری بد حال توام وتو درحال دیگری نه افکار عجیبم راروبه راه میکنی نه میگویی که بی ما چه میکنی تونمیدانی که تو خود داری دلبری؟ فکر او باشی و حالش نه فکردلبری؟ حال تو چون است خوب محشری حال من چون است گویی محشری من دلم تنگ شد بس زمن بی خبری توچگونه بی منی، مرگ بر بی خبری وعده نیمه شبم دادی کایی...
-
دیدم تو را و بند دلم پاره شد ، چه سود
شنبه 21 تیرماه سال 1404 11:08
دیدم تو را و بند دلم پاره شد ، چه سود وقتی حریر نرم تنت ، سهم من نبود با او که دیدمت دلم آتش گرفت و سوخت کارم زکاش و آه و دریغا گذشته بود نفرین به هرچه بخت، به تقدیر و سرنوشت نفرین به قسمتی که تو را از کفم ربود انداختم به نیل تو زنبیل عشق و کاش زنبیل را به غیر خودت ، کس نمی گشود نه آسیا زاشک من اکنون به گردش و هفت...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 21 تیرماه سال 1404 11:04
-
بوی سیب و سکوت
شنبه 21 تیرماه سال 1404 10:58
بوی سیب و سکوت در دل این سکوتِ لطیف، بوی سیب میپیچد مثل نجوای دستنخوردهی لبانت بر گونههای شب. تو نیستی، اما هر نفس، عطر تو را تکرار میکند، مثل ساعتی بیعقربه، که تنها به یاد تو میتپد. آیا تو در آستانهی هر خیال، همان سیبی نیستی که حوای قلبم را وسوسه کرد؟ همان لحظهی گمشدهای که میان برگهای سپید گذشته، خاموش...
-
تو چـون مــاه یی نمیبینـی ،فراز پرشکوهت را
شنبه 21 تیرماه سال 1404 10:57
تو چـون مــاه یی نمیبینـی ،فراز پرشکوهت را چو در جــانِ منی هرگــز ، نمیبنی شروعـت را توخود یک انقلاب در خلقتِ پروردگار هستی وچون معشوقِ جـانانی ، نمیبینی عروجــت را خدایی لایـــزالی تــو ، بر این اقـوام بـد باور ببین با چشم من گاهی ،این خیلِ شکوهت را چنان دیوانه داری تو ، به هر کوی و خراباتی که اسرافیـل با صـورش ،...