-
السلام علیک یااباعبدالله
جمعه 27 تیرماه سال 1404 11:01
-
بند کفشم قصهای شد در خیال کوچهها
جمعه 27 تیرماه سال 1404 10:58
بند کفشم قصهای شد در خیال کوچهها رد پایم نقش زد بر خاک سرد کوچهها در صدای زنگها دنیای قلبم زنده شد با مدادم آفریدم آسمان کوچهها نیمکت از چوبِ خسته، تخت شاهی شد مرا خندههای گچ شدند آیین پاک کوچه ها کفشهایم میدویدند از دل رویا،رها تا بدانند انتهای کودکی در ابتدای کوچه ها مادرم خورشید بودو از لبش لبخند ریخت در شب...
-
«سرریز شدهام
جمعه 27 تیرماه سال 1404 10:55
گفتی: «سرریز شدهام از تمامِ ثانیهثانیههایِ زندگیام. هالهای از بودنم را سایهای بینام در آغوش گرفتهست. تمامِ خستگیها مرا در خود فرو بردهاند. نمیدانم سایهٔ کدام آفریده بر زندگیام افتاده است، که لحظهلحظههایِ ناب را از من ربودهست. بهجایِ صدایم، بغضم را میشنوم. گلویم میسوزد؛ و صدا بیصدا شدهست... من، یک...
-
دائمالخمر است
جمعه 27 تیرماه سال 1404 10:54
دائمالخمر است. بیچاره… شاید فرار میکند از هیاهوی بودن. شاید او بیش از من درد دارد. شاید که درمانِ خود را نمیشناسد، شاید هم آسانترین راه را برگزیده، شاید هم خودش «برگزیده» است، تا… جایگاهی باشد برای تاریکی، جایی برای زیستن.. نه خود، بلکه انگلهایی در درون وجودش. میزبانِ موجوداتی میشود، در مغز، در ذهن… آهسته آهسته...
-
تو همیشه ای
جمعه 27 تیرماه سال 1404 10:51
تو همیشه ای گاهی خزانی به دلم گاهی بهار یک من متغییر آواره ات علیرضا عزیزی
-
هر چه باداباد... کاهش میکنم کوهی غرور
جمعه 27 تیرماه سال 1404 10:48
هر چه باداباد... کاهش میکنم کوهی غرور اشک ها بر دیدگانم...مرد بودن را به گور باختم این زندگی، در خاک ویرانم ولی آسمان چیزی به غیر از من بسازش جفت و جور مست تنها، لاابالی، بی نشانی دوره گرد خانه ای متروکه در آن سوی دنیا بی عبور چون جگر را داغ میخواهی بسازم تا ابد چوب خشکی زیر آتش یار جانی با تنور یار اگر با نیمه شب ها،...
-
ریسهٔ رُسته در شعر من
پنجشنبه 26 تیرماه سال 1404 11:45
ریسهٔ رُسته در شعر من چه کوتاه است... در بلندای قصیدهٔ بیپایانِ زمان! بههنگام دلتنگی، خروشِ التهاب است: زخمِ تروما، خندهٔ ساختگیِ یادها، انبارِ واژههای خفهشده در گلو، مثنویِ خونینِ فراق، نالههای بیصدا... جهانی از خورشید، در استکانِ خالیِ من غرق است و طوفان، موجهایِ سرکشاش را به دیوارِ وجودم میکوبد! پلنگِ...
-
حجاب
پنجشنبه 26 تیرماه سال 1404 11:44
-
نقاشِ دهر
پنجشنبه 26 تیرماه سال 1404 11:43
نقاشِ دهر به من آموخت که رنج هایم را بر بومِ تنهایی بکشم و به دنیا نشان ندهم . سحرفهامی
-
بگذار در خیال باور کنم تورا
پنجشنبه 26 تیرماه سال 1404 11:42
بگذار در خیال باور کنم تورا که دستانم را گرفته ای و من خوشبخت ترینم .. در آن دم که شوق، قهقهه می زند و دلم ،سازِ قانونِ نبود را بر هم می ریزد.. تاآهنگی نو از وجود تو بنوازد ... فروزان احمدی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 26 تیرماه سال 1404 11:42
-
تو شاهینی منم گنجشک خُردی
پنجشنبه 26 تیرماه سال 1404 11:41
منم فانوس و تو چون چلچراغی چو خارم من تو هستی گل به باغی منم چون شبنمی بر روی برگی تو چون باران به روز گرم و داغی تو وردی بر زبان هر زن و مرد ز من هرگز نگیرد کس سراغی تو روح افزاتر از پرواز قویی شباویزم من و جغد و کلاغی تو شاهینی منم گنجشک خُردی چگونه باشدم با تو فراغی فروغ قاسمی
-
من به همه چیز فکر میکنم
پنجشنبه 26 تیرماه سال 1404 11:40
من به همه چیز فکر میکنم و این هم نجات من است و هم دوزخم هر فکری دریست که مرا به اتاقی بیپنجره میبرد و من از دری به در دیگر میگذرم بیآنکه بدانم در کجای خانهای هستم که دیوارهایش را با دستان خودم ساختهام من به مرگ فکر میکنم و زندگی از لابهلای انگشتانم چون آب میگریزد به خدا فکر میکنم به بیخدایی به عشق به...
-
امروز مثل دیروز
پنجشنبه 26 تیرماه سال 1404 11:39
امروز مثل دیروز روز متداول تکرار بود پیرزن دست فروش باز بساطش را ولو کرده چند نفر آنطرف تر گدایی می کنند اتوبوسها پشت هم مردم پشت هم خیابان در چرخش گام انسان چه با چرخ چه با کفش مردان کیف به دست زنان ناتوان از کشیدن بار صدای بوق صدای ماشین یک لحظه از تکرار زندگی روزنامه های صبح و عصر از اخبار دیروز نوشتن مثل هر روز...
-
در تنگنای تاریک کمد
پنجشنبه 26 تیرماه سال 1404 11:38
در تنگنای تاریک کمد می رسد به گوش فریاد خاموش لباسهای منتظر کفشهای جفتی که بر طاق فراموشی خانه میخکوب شده اند، دیگر قدم از قدم بر نخواهند داشت چشمان خیرهء آینه بیهوده بازمیجوید تصویری را که تمام قد نقش بسته است، بر محو خاطره اش و ساعتی که زمان، او را از یاد برده است، در جیب جلیقه به خوابی سنگین فرو رفته است نادر...
-
و سوختند آسمانها
پنجشنبه 26 تیرماه سال 1404 11:37
و سوختند آسمانها بر زمین، خاکسترت ریخت و سوخت دلِ من از چشمانت، خاکستری ریخت در آسمانت سقوط کردم رویای دروغینت را فروختی و من در میانِ خاکهایت خوابیدم در خاکسترت فرو رفتم من ماندهام، آخری در شهرِ خون و آهنی بیتو ماندن، بیتو مردن چه خاکستریست گفتنی نیست دیدهی دل رنگِ خاموشِ یک عشق من میانِ خاکستران...
-
وقتی که تو نیستی
چهارشنبه 25 تیرماه سال 1404 10:28
وقتی که تو نیستی خواب نیم رخ روشنت را می بینم که این همه درد سنگینم کند دفن شوم لا به لای خاطرات نجاتم بده از کابوس نبودنت نجاتم بده از سایه های که سنگر گرفته اند تا در هر سپیده دم پنهان کنند طلوع چشمانت را که من رنج ها کشیده ام راه ها رفته ام رویاها دیده ام که تنها به معجزه ایمان بیاورم تا از نخستین اسم تو با نزول...
-
حال خوب
چهارشنبه 25 تیرماه سال 1404 10:27
-
غروب که میشود
چهارشنبه 25 تیرماه سال 1404 10:26
غروب که میشود دلم همراه نسیم به آسمانی پرواز می کند که ابرهای سفید روزنه ای در دل خورشید باز کرده اند تا مرا. نقاشی کنند ......... کاش من هم همانند تو سکوت کردن را بلد بودم سکوتی که همواره مرا می آزارد در دلی که هر لحظه عطر گمشده ای دارد در تن اما تو سکوت می کنی همراه زمان تلخ در من قدم بر میداری گوشه ای کز می کنی...
-
لب شکر پاره ی تو شهد شراب است
چهارشنبه 25 تیرماه سال 1404 10:25
لب شکر پاره ی تو شهد شراب است گونه های سرخ تو چون سیب گلاب است شمیم بوی گیسویت عطر گل یاس مژگان وارونه ات نیلوفر سراب است *** باز دیشب به خوابم آمد آن دلبر ناز عشوه گر و عشرت طلب آن سرو طناز چون پری دریایی مست و سیمین پیکر چون کبوتری سفید پرواز کرد باز *** والی و شیدا تو گشته ام ای دل همدم و همرای تو گشته ام ای دل مرا...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 25 تیرماه سال 1404 10:24
-
تو بگفتی که نکن دست مزن
چهارشنبه 25 تیرماه سال 1404 10:24
تو بگفتی که نکن دست مزن و برو دور بشو از تن من و چنان وصف قوانین خدا میکردی که همین حرف شده پرسش من تو بگو دلبر من وصف خداوند به من آن خدایی که چنین برد دل دلبر من تو بگفتی و بگفتی و شنیدم چو سخن عاشقم بوسه زنم من به خداوند کهن و بگو کو؟ کجایست خداوند سخن؟ که زنم بوسه بر آن خوب تر از ماه و چمن ناگهان گفت: خدا هست کنار...
-
خاطره ها به چشمم باران می دهند
چهارشنبه 25 تیرماه سال 1404 10:23
خاطره ها به چشمم باران می دهند باران هم این شبها دست بردار نیست زخمم را تازه تر میکند امیر جوادی
-
فرزند بهارم چون خنده نگارم
چهارشنبه 25 تیرماه سال 1404 10:22
فرزند بهارم چون خنده نگارم با غنچه وگل قرار پر پایه ای دارم آفتاب تموزم ز سردی گله دارم افسوس که در پیله غم گشته گرفتار بر اشک شقایق شده است دیو خریدار لیکن که ندانست بر چهره گل اشک پدیدار ناید به فروشی به بر دیو و دد صاحب اطوار هر قطره اشکی که فرو فتد به گلبرگ مروارید غلطان شود و جلوه لبخند پدیدار احمدرضاآزاد
-
روح غیورم از منِ من رنج میبرد
چهارشنبه 25 تیرماه سال 1404 10:21
روح غیورم از منِ من رنج میبرد از شرم زیستن تن من رنج میبرد احساس تؤامان شکفتنفسردنم عشق از دل گلآهن من رنج میبرد این سربهزیری از سرِ شرمندگی که نیست؛ از وزن فکر، گردن من رنج میبرد در رنج فقر اگر که چنین مرد ماندهام فقر از نجابت زن من رنج میبرد بیشک به درد و داغ نخوردهست ریشهاش هر گل که از شکفتن من رنج...
-
تا نشدم عاشق آن صنم خوب روی
چهارشنبه 25 تیرماه سال 1404 10:19
تا نشدم عاشق آن صنم خوب روی پاک بودم، چون شبنم بر برگ بوی خسته ام از فکر عبث از این عشق و هوس خسته از هرچه که هست حتی جان و نفس یارب من چه کردم که چنین زار شدم حضرت رب اینچنین بنده خوار شدم من چه کردم که حال به احوالم نیست آنکه بودم اینکه هستم این من نیست یا رب شرمسارم روی دیدارم نیست بس شکستم توبه نزدت اعتبارم نیست...
-
تو را به باد سپردم،
سهشنبه 24 تیرماه سال 1404 10:14
تو را به باد سپردم، به دست ابر، به دامان دشت، تا ریشهات در خاکی دیگر گل بدهد، تا شاخهات در آسمانی دور پرنده شود. من اما، درخت نیمسوختهایام که سایهاش را باد با خود برد. ریشههایم در خاکِ سرد، خاطرهی دستهایت را مثل دعایی کهنه زمزمه میکنند. شب میرسد، و ماه، چراغیست که تو در آن میخندی. من، با انگشتانم خاک را...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 24 تیرماه سال 1404 10:13
-
غم می چکد از ساعت روی تنِ دیوار
سهشنبه 24 تیرماه سال 1404 10:09
غم می چکد از ساعت روی تنِ دیوار سخت است برایش گذر از لحظه دیدار انگار زمان، بعدِ تو خطی ست مدوّر در پیچش مو و خم اَبروت گرفتار هر ذره که از مرز نگاه تو گذر کرد در دایره ی عشقِ تو افتاد به اجبار از قاعده ی جذبِ زمین، سیب نیفتاد با جاذبه ی چشم تو اثبات شد این کار ایکاش بمانی که در این سینه نماند آثار نبودت که شده در...
-
چشمانش پر از قافیه بود
سهشنبه 24 تیرماه سال 1404 10:07
چشمانش پر از قافیه بود که بر ردیف عشق آویز و شاعرانه خوشه های شعر را از لبانِ واژه ها برچیدم از لب صامت خیال هر از گاهی بوسه می چینم و از زیبایی اش شعرهایم را با آرایه ی آه تزئین و رج به رج با قافیه ی خیال تصویر ِ پری چهره را در ذهن به شعری مصوِر نقش می زنم قسم به چشمانی که معجزه کرد و مرا شاعر بمیرند واژه ها و بسوزد...