-
تهران، خیابان فردوسی،
شنبه 2 فروردینماه سال 1399 09:46
تهران، خیابان فردوسی، موتورسیکلت «هارلی دیویدسون» پلیس راهنمایی تهران، سال 1356 خورشیدی...
-
عید99
جمعه 1 فروردینماه سال 1399 09:53
-
ما همه با زندگی معامله می کنیم …!
جمعه 1 فروردینماه سال 1399 09:52
ما همه با زندگی معامله می کنیم …! با خودمان هم معامله میکنیم و با کسانی که دوستشان داریم هم …! اگر نبخشی ، نمی بخشم خیانت کنی ، خیانت میکنم بدی کنی ، بدی میکنم دروغ بگویی ، دروغ می گویم و همیشه کوچک می مانیم ؛ بدون تجربه ی زندگی بالاتر و آرمانی تر …! این را بدانیم که با خوب ، خوب بودن هنر نیست !
-
زمستان دارد به بهار برمی گردد
جمعه 1 فروردینماه سال 1399 09:52
زمستان دارد به بهار برمی گردد شاید تو هم به من بازگشتی ولی دیگر سیاهی به موهایم بر نمی گردد و عشق هر چقدر هم شعبده بازِ ماهری باشد نمی تواند اندوه را در دست هایش غیب کند و شادی را از کلاهش بیرون بیاورد...! نسترن وثوقی
-
شجاع ترین فرد کسی ست که اول عذرخواهی می کند..
پنجشنبه 29 اسفندماه سال 1398 10:10
شجاع ترین فرد کسی ست که اول عذرخواهی می کند.. قوی ترین فرد کسی ست که اول گذشت می کند.. خوشحال ترین فرد کسی ست که اول فراموش می کند.
-
می خواستم
پنجشنبه 29 اسفندماه سال 1398 10:08
می خواستم از پنجره ی تو به دنیا نگاه کنم پرده ای که کنار زدم اما آغاز غمگین ترین نمایش جهان بود و سکوت ماندگارترین دیالوگش... روز اول هر کدام یک حلقه داشتیم با هر حرفی که نمی زدیم حلقه ای به حلقه ها اضافه می شد و نمایش غمگین تر. ما سکوت کردیم و صدای زنجیرها که پایمان بستیم موسیقی پایانی این نمایش شد. "محسن...
-
از همان لحظه رفتنت،
چهارشنبه 28 اسفندماه سال 1398 09:55
از همان لحظه رفتنت، هر روز کنار پنجره مینشینم و تنهاییم را بو میکشم... خاطرت هنوز هم، ماندگارترین عطر این روزهای من است... "مهران_رمضانیان"
-
تو
چهارشنبه 28 اسفندماه سال 1398 09:52
-
لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ
سهشنبه 27 اسفندماه سال 1398 10:14
لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ هیچ نیرو و توانى جز از سوى خداوند بلندمرتبه و بزرگ نیست.
-
در گلویم گیر کرده زخم یک بغـض غریب
سهشنبه 27 اسفندماه سال 1398 10:09
❤❤در گلویم گیر کرده زخم یک بغـض غریب فرصتی از اشک میجویم که رسوایش کنم ❤❤ #مهدی_اخوان_ثالث
-
مرا عمـری به دنـبالت کشانـدی
دوشنبه 26 اسفندماه سال 1398 10:43
مرا عمـری به دنـبالت کشانـدی سرانجامم به خاکستـر نشانـدی ربـودی دفتـر دل را و افسـوس که سطری هم از این دفتـر نـخواندی گرفتم عاقبت دل بر منـت سـوخت پس از مرگـم سرشکی هم فشانـدی گذشـت از من، ولـی آخـر نـگفتی که بعد از من به امیـد که مانـدی؟
-
هر آنکس عاشق است از جان نترسد
دوشنبه 26 اسفندماه سال 1398 10:41
هر آنکس عاشق است از جان نترسد یقین از بند و از زندان نترسد دل عاشق بود گرگ گرسنه که گرگ از هی هی چوپان نترسد
-
مهربان باش
یکشنبه 25 اسفندماه سال 1398 10:11
مهربان باش چون هرکس را که می بینی ، درگیر نبردی دشوار است ...
-
تو که نمیدانی
یکشنبه 25 اسفندماه سال 1398 10:11
تو که نمیدانی هر آدمی دلتنگی های مخصوصِ خودش را دارد و تو پنهانی ترین دلتنگیِ منی ...! [ امیر وجود ]
-
خانه های قدیمی را دوست دارم چونکه...
جمعه 23 اسفندماه سال 1398 09:48
خانه های قدیمی را دوست دارم چونکه... چایی همیشه دم بود روی سماور توی قوری. در خانه همیشه باز بود مهمانی ها دلیل و برهان نمی خواست. غذاها ساده و خانگی بود بویش نیازی به هود نداشت عطرش تا هفت خانه می رفت کسی نان خشکه نداشت نان برکت سفره بود. مهمانِ ناخوانده، آب خورشت را زیاد می کرد بوی شب بو ها و خاک نم خورده حیاط غوغا...
-
گاهی...
جمعه 23 اسفندماه سال 1398 09:47
-
گاهی دلیلِ حالِ خوبمان را
جمعه 23 اسفندماه سال 1398 09:46
گاهی دلیلِ حالِ خوبمان را در نگاهِ کسی در خاطرهای دوردست جا گذاشتهایم که دیگر به هیچ بهانهای روبراه نمیشویم...! لیلا_مقربی
-
حال زندگی وقتی خوب میشود
جمعه 23 اسفندماه سال 1398 09:44
-
ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا...
پنجشنبه 22 اسفندماه سال 1398 09:53
ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا... سعدی
-
. فرازی از دعای هفتم صحیفه سجادیه
پنجشنبه 22 اسفندماه سال 1398 09:53
6) و آن را تو از باب قدرتت بر من وارد کردهای و به اقتدار خود متوجه من نمودهای، (۷) الهی من، چیزی را که تو آوردهای کسی نبرد و آنچه تو فرستادهای دیگری باز نگرداند و بسته تو را کسی نگشاید و چیزی را که تو بگشایی دیگری نبندد و آنچه را تو دشوار نمودهای کسی آسان نکند و آن را که تو ذلیل کردهای یاوری نباشد، . (۶) وَ...
-
اندوهها در من شعلهور است و
چهارشنبه 21 اسفندماه سال 1398 10:31
اندوهها در من شعلهور است و ابرها در من درحال بارش نیمی آتشم ... نیمی باران... اما بارانم آتشم را خاموش نمیکند...
-
از علامه طباطبایی پرسیدند:
چهارشنبه 21 اسفندماه سال 1398 10:30
از علامه طباطبایی پرسیدند: چطور ما مسلمانان نماز میخوانیم، ولی بارانش در غرب و سرزمینهای اروپایی میبارد؟! علامه طباطبایی فرمود: با توجه به آیۀ [وَلَو اَنَّ اَهل القُری] آنچه موجب نزول باران و رحمت می شود « رعایت حقوق شهروندان » است نه رعایت حقوق الهی. این حقوق نیز در غرب و اروپا خیلی بهتر و بیشتر از سرزمینهای...
-
زندگی یعنی "من _ تو" ،
سهشنبه 20 اسفندماه سال 1398 09:38
روزی که نوشتی زندگی یعنی "من _ تو" ، به اندازه ی آن خطِ باریک و کوچک دلتنگت شدم ؛ و امروز آن خط باریک به اندازه ی خط کشی خیابان هاییست که از تو دور شده ام ...
-
" روح پراگ "
سهشنبه 20 اسفندماه سال 1398 09:37
عده قلیلی متوجه میشوند که تجربه عمیق شادی ، زمانی که تجربه عمیق محرومیت وجود ندارد ، به دست نمیآید ... " روح پراگ "
-
زندگی پیچیدهتر از چیزیست که فکرش را میکنی!
دوشنبه 19 اسفندماه سال 1398 09:46
زندگی پیچیدهتر از چیزیست که فکرش را میکنی! همین لحظه چشمانت را ببند و به چند سال قبلترت برگرد و دغدغهها و آدمهای همان روزها را به خاطر بیاور... با کنکاش زیاد، به یاد دغدغههایی خواهیافتاد که امروز برایت ذرهای هم اهمیت ندارند و در خاطرات محو شدهات به آدمهای غریبهای خواهیرسید که روزی آشناترینِ تو بودهاند و...
-
جان بخواه از من
دوشنبه 19 اسفندماه سال 1398 09:43
-
به دامان تو ای پایان و ای آغاز برگشتم
یکشنبه 18 اسفندماه سال 1398 10:23
به دامان تو ای پایان و ای آغاز برگشتم پر و بالی تکاندم، خسته از پرواز برگشتم به سویت آمدم تا خود بگویم راز عشقم را دل از شرمندگی پر بود و بی ابراز برگشتم مرا چون موج، دوری از تو ممکن نیست ای ساحل هزاران بار ترکت کردم اما باز برگشتم نه مثل ساحران پستم نه چون پیغمبران والا عصا انداختم بی سحر و بی اعجاز برگشتم دل از...
-
حیف شد!
یکشنبه 18 اسفندماه سال 1398 10:22
حیف شد! باران تو را خیس و پاره کرد ای کفش قرارهای عاشقانه ام فکر می کنم سال هاست که خورشید از عشق ماه می سوزد و باران دلسوزی ابرهاست برای او باران عرق ریزانِ ابرهاست زمانی که سعی می کنند زمین را دور خورشید بچرخانند محض خاطر آن همه دیروز نرو کمی تحمل کن ببین قطره های باران وقتی که از هم جدا می شوند چه زود می میرند این...
-
درخت می خواهم باشم؛
شنبه 17 اسفندماه سال 1398 17:51
درخت می خواهم باشم؛ تا ریشه بدوانم در تو و هر روز... شاخه های تازه بدهد از تو دنیایم! درخت می خواهم باشم؛ ساده و صبور تا بمانم و رفتن ها را بگذارم برای باد...برای جاده... در سرزمینت ؛ میهمانی اینچنین ؛ نمی خواهی!!؟ #عادل_دانتیسم
-
نگذار اتفاق بیفتد
شنبه 17 اسفندماه سال 1398 17:51
نگذار اتفاق بیفتد پسرم با دوچرخه اش بازی کند دخترم زیباییش را در ایینه ببیند زنم با موهای خیس روی تخت دراز بکشد پنجره ی دیروز باز باشد سیگار بکشم و به تو فکر کنم محمد_عسگری