-
تاریخ این شعر را عقب بکش! باید ببینمت...
سهشنبه 9 شهریورماه سال 1400 01:38
خسته می شوم از هفته گی ماه هام از شنبه گی روزهام تاریخ این شعر را عقب بکش! باید ببینمت... کامران_رسول_زاده
-
فصلِ فراق تمام شد و فصلِ وصال رسید!
سهشنبه 9 شهریورماه سال 1400 01:37
خورشید از آن بالا ناگه سَرَک کشید! فصلِ فراق تمام شد و فصلِ وصال رسید! شب را به روز رساند! با نوری بی حساب دمید و جشنِ وصال گرفت! فرشته سنگیان
-
خیلی حرف ها..
سهشنبه 9 شهریورماه سال 1400 01:32
-
به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری
سهشنبه 9 شهریورماه سال 1400 01:31
به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی چون زمانی که از دستش بدی مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی اون دیگر صدایت را نخواهد شنید پابلو نرودا
-
اگر عشق تنها اگر عشق
سهشنبه 9 شهریورماه سال 1400 01:29
اگر عشق تنها اگر عشق طعم خود را دوباره در من منتشر کند بی بهاری که تو باشی حتی لحظه ای ادامه نخواهم داد منی که تا دست هایم را به اندوه فروختم آه عشق من اکنون مرا با بوسه هایت ترک کن و با گیسوانت تمامی درها را ببند برای دستانت گلی و برای احساس عاشقانه ات گندمی خواهم چید تنها ، فراموشم مکن اگر شبی گریان از خواب برخاستم...
-
شب تان آرام با یاد شهدا
سهشنبه 9 شهریورماه سال 1400 01:29
-
پس باورهای اشتباه را کنار بگذاریم
سهشنبه 9 شهریورماه سال 1400 01:27
تغییر نگاه به زندگی باید از ذهن شروع شود ، یادمان باشد سنگها نه خرده حسابی با پاهای لنگ دارند نه قرار و مداری با پاهای سالم.... پس باورهای اشتباه را کنار بگذاریم .هر سقوطی پایان کار نیست..
-
آتش بدو دست خویش بر خرمن خویش
سهشنبه 9 شهریورماه سال 1400 01:26
آتش بدو دست خویش بر خرمن خویش چون خود زده ام چه نالم از دشمن خویش کس دشمن من نیست ، منم دشمن خویش ای وای من و دست من و دامن خویش ابوالسعید ابوالخیر
-
یکی از مشکلات معلم خصوصی بودن
سهشنبه 9 شهریورماه سال 1400 01:10
یکی از مشکلات معلم خصوصی بودن اینه که حرفایی که می شنوی با حرفهایی که خرابا میشنون یکیه!!! -ساعتی چند میگیری؟ -خودتون مکان دارید یا میایید خونه ما؟
-
سرگردانِ تواَم:
دوشنبه 8 شهریورماه سال 1400 01:16
سرگردانِ تواَم: زمین میلرزد زیر بارِ لطافتی که در صدای توست؛ کاش عمیقترین خواب،چشمانِ مرا میربود و نگاهم آواره نمیماند در لبهایت! یا شانهی بغضهای من میشدی و کمی از چشمانم در دستانت میریخت! کاش پلکهایت دلم را ورق میزد، دستهایت روحم را اندازه میکرد و من با آرزویی خیس زیر پوست سینهات جا میشدم! از پسِ...
-
کلمات بعضى دیر به زبان مى آیند ؛
دوشنبه 8 شهریورماه سال 1400 01:10
کلمات بعضى دیر به زبان مى آیند ؛ من یاد گرفته ام چنین مواقعى با چشم هایم سخن بگویم .. زندگى گاهى چیزى غیر از خودِ زندگى ست .. سید علی صالحی
-
جان شیفته
دوشنبه 8 شهریورماه سال 1400 01:09
بعضیها هستند؛ که انسان دوستشان ندارد! به این علت که میترسد، دل بستهشان شود … جان شیفته رومن رولان
-
حال خوب
دوشنبه 8 شهریورماه سال 1400 01:08
-
شازده کوچولو :
دوشنبه 8 شهریورماه سال 1400 01:07
شازده کوچولو : آدم بزرگها یه زمانی همه بچه بودن ولی فقط یه تعدادی از اونها یادشون مونده ...
-
من از تو بیخبرم
دوشنبه 8 شهریورماه سال 1400 01:05
من از تو بیخبرم وضع حاد یعنی این و بی تو در به درم گردباد یعنی این درون بخش خبر روزنامه چی بنویس که تَرک کرد مرا رویداد یعنی این! حمیدرضاکامرانی
-
ازین فصل هاى مفصّل بگذریم
دوشنبه 8 شهریورماه سال 1400 01:04
ازین فصل هاى مفصّل بگذریم گل همیشه بهارم! گل هاى پاییز از این که فصل بعد بهار نیست بى خبرند وگرنه نمى پژمردم از بى خبری ت... کامران_رسول_زاده
-
بیا دست بکشیم
دوشنبه 8 شهریورماه سال 1400 01:02
بیا دست بکشیم تو از من من از خودم اینطورى هم تو به زندگى ات مى رسى هم من مى میرم... کامران_رسول_زاده
-
من از آغوش تُ بارها به بهشت رفته ام
دوشنبه 8 شهریورماه سال 1400 00:58
من از آغوش تُ بارها به بهشت رفته ام بهشت مگر کجا مى تواند باشد جز آنجا که با خودت نگویى کاش جاى دیگرى بودم... بهرام حمیدیان
-
در زیر سکوت تو گنجی است
دوشنبه 8 شهریورماه سال 1400 00:33
در زیر سکوت تو گنجی است خاموش و مغرور همچون میراث یک دهکدۀ دور گنجی پنهان در خطر هجوم غارتگران گنجی که من دیده ام و خود را به ندیدن می زنم ...
-
ای دل ناباور من دیر فهمیدی که عشق
یکشنبه 7 شهریورماه سال 1400 01:28
ای دل ناباور من دیر فهمیدی که عشق از همان روز ازل هم جرم نابخشوده بود فاضل نظری
-
تنهایی
یکشنبه 7 شهریورماه سال 1400 01:27
تنهایی از مماس با پوستت آغاز می شود جز تو همه از تو دورند "علیرضا روشن"
-
حال خوب
یکشنبه 7 شهریورماه سال 1400 01:26
-
من میرفتم
یکشنبه 7 شهریورماه سال 1400 01:25
من میرفتم میرفتم تا در پایانِ خودم فرو افتم ناگهان، تو از بیراههی لحظهها میان دو تاریکی به من پیوستی... سهراب سپهری
-
خسته ام مثل شهیدى
یکشنبه 7 شهریورماه سال 1400 01:25
خسته ام مثل شهیدى که استخوانهایش هنوز به وطن برنگشته و کسى جز مادر در انتظارش نیست خسته ام مثل جنگ ناتمامى که تمام شده و از پشته هاى کشته هاش خاکریزِ خون برآمده بى آنکه کسى بداند دشمن کدامشان است... خسته ام مثل شاعر خسته اى که که اواخر همین سطر پایش را روى مین مىگذارد ... کامران_رسول_زاده
-
خستگی را آغوشِ تو در می کند
یکشنبه 7 شهریورماه سال 1400 01:24
خستگی را آغوشِ تو در می کند وقتی نیستی عجالتاً چای می خوریم چه کنیم؟! "علیرضا روشن"
-
شاید کمی گران تمام شود
یکشنبه 7 شهریورماه سال 1400 01:23
-
نبودنت مردیست
یکشنبه 7 شهریورماه سال 1400 01:22
نبودنت مردیست که مثل بچّهها در من گریه میکند، نگاه کن! به خاطر تو من این هرگزگریهنخواهمکردترینمردجهان همیشه گریه خواهمکرد... کامران_رسول_زاده
-
توخندیدی و من
یکشنبه 7 شهریورماه سال 1400 01:11
توخندیدی و من از شکاف بینِ لبهایت به قلبت سرک کشیدم در بیزمانیْ غوطهور شدم سر از دوستداشتنت درآوردم بازگشتم و در کالبدم دیگر نگنجیدم.. نیلوفرثانی
-
روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد...
یکشنبه 7 شهریورماه سال 1400 01:07
من به آغاز زمین نزدیکم نبض گل ها را می گیرم آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت روح من در جهت تازه اشیا جاری است روح من کم سال است روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد روح من بیکاراست قطره های باران را ‚ درز آجرها را می شمارد روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد... سهراب سپهری
-
زن مردی میخواهد
شنبه 6 شهریورماه سال 1400 01:21
زن مردی میخواهد کہ اندوه چشمهایش را درک کند و آنگاه بہ قلبش اشاره کند و بگوید «غمات مباد! وطن تو اینجاست»... نزار_قبانی