-
دستت را تکان بدهی پنجره باز می شود
شنبه 8 آبانماه سال 1400 00:37
دستت را تکان بدهی پنجره باز می شود ولی می ترسی باد روسریت را ببرد یا دکمه هایت را عشق! پایت را بچرخانی چشم ها خواهند چرخید ولی می ترسی باد دامنت را ببرد یا کفش هایت را عشق! زرتشت_محمدی
-
+
شنبه 8 آبانماه سال 1400 00:34
-
و تو همان سالها پیش با مشق هایت تمام شده بودی
شنبه 8 آبانماه سال 1400 00:33
و تو همان سالها پیش با مشق هایت تمام شده بودی و شبیه یک شعله راه می رفتی کنار تمام پنجره های این شهر حالا که شب می شود آنقدر در روشنایی ات خم می شوم که به شماره می افتد نفس های این شعر دیگر چیزی از تو باقی نمانده است که به یاد آورم حتی پنجره ها را که می بندم باد به صورتم می خورد ماه رفته است و دستهایم هنوز از کاغذ...
-
'' خدا بدجور پشتِ آدمهای ساده ایستاده ''
شنبه 8 آبانماه سال 1400 00:32
بساطِ زرنگی هایتان را اطراف آدم هایِ ساده و مهربان پهن نکنید ، انصاف نیست ... ! کاش آدم هایی که انتخاب کرده اند خوب باشند را پشیمان نکنید ... دنیایمان به اندازه ی کافی آدمِ زرنگ دارد ! دست از سرِ این نسلِ اصیلِ رو به انقراض بردارید ! باور کنید ؛ حتی کوچکترین ضربه به این جور آدم ها ... تاوان دارد ! یادم می آید مادرم...
-
از قسمت و حکمت ای خدا خسته شدم
شنبه 8 آبانماه سال 1400 00:31
از قسمت و حکمت ای خدا خسته شدم اینبار برای من فقط معجزه کن از من پس از تو چیز زیادی نمانده است جز چشمهای تر که به در خشک می شود بگو به خاطره هایت دگر خیالی نیست شب گذشته دلم را عصب کشی کردم روی نبودت هم حسابی تازه وا کردم یاد تو می ارزد به بودنهای خیلی ها از نگاهم رفتی و دارد خدایی می کند بغض های از رگ گردن به من...
-
دلیل برای غمگین بودن همیشه هست
جمعه 7 آبانماه سال 1400 01:19
[ دلیل برای غمگین بودن همیشه هست بگرد به دنبال دلیلی برای خندیدن... شادی از درون تو سرچشمه میگیره...]
-
هی خانم که خیره نگاه میکنی
جمعه 7 آبانماه سال 1400 01:18
هی خانم که خیره نگاه میکنی لباسم شبیه او بود یا قد و قوارهام ؟ شرم نکن من درد تو را میفهمم من هم به یاد او به ابرها و آدمها حتی به دیوار خیره شدهام هر چه دلت میخواهد نگاه کن علیرضا روشن
-
خدایاشکرت
جمعه 7 آبانماه سال 1400 01:17
[ هر جا نوشتم خدا ،امید جوانه زد...]
-
گوشِ عقل را گرفتم
جمعه 7 آبانماه سال 1400 01:16
گوشِ عقل را گرفتم آرام ، به کُنجی نشاندم فلسفه ی صبر را در مغزش، چِپاندم…..! مژگان رشیدی
-
می دانم نمی دانی چقدر دوستت دارم
جمعه 7 آبانماه سال 1400 01:15
می دانم نمی دانی چقدر دوستت دارم و چقدر این دوست داشتن همه چیزم را در دست گرفته است می دانم نمی دانی چقدر بی آنکه بدانی می توانم دوستت داشته باشم بی آنکه نگاهت کنم صدایت کنم بی آنکه حتی زنده باشم می دانم نمی دانی تا بحال چقدر دوست داشتنت مرا به کشتن داده است حافظ موسوی
-
لب وا نمیکنم اما صدای شعرم بلند است
جمعه 7 آبانماه سال 1400 01:14
لب وا نمیکنم اما صدای شعرم بلند است گویا یک نفر در من پنهان شده که تو را بیشتر از من دوست دارد مصطفی خدایگان
-
حال خوب
جمعه 7 آبانماه سال 1400 01:14
-
دوستت دارم عزیزم
جمعه 7 آبانماه سال 1400 01:13
دوستت دارم عزیزم و این زیباترین شعر جهان است وقتی با دلتنگی توام می شود هر بار فکر می کنم اگر زمان به عقب باز می گشت من دوباره دستت را می گرفتم و دو تایی به سرنوشتم می آمدیم علی یوسفلو
-
طبیعت قانونے دارد ڪہ
جمعه 7 آبانماه سال 1400 01:12
[ در زندگے غصہ از دست دادن هیچ چیز را نخورید طبیعت قانونے دارد ڪہ وقتے چیزے را از شما میگیرد حتما از قبل جایگزینے براے آن دارد]
-
چه چیز می توانست
جمعه 7 آبانماه سال 1400 01:11
چه چیز می توانست دریا را تا این حد طوفانی کند جز نسیم ملایمی که از میان موهای تو گذشته بود محمد_شیرین_زاده
-
همه چیز ساده است
پنجشنبه 6 آبانماه سال 1400 00:40
همه چیز ساده است زندگی... عشق... دوست داشتن... عادت کردن... رفتن...آمدن... اما چیزی که ساده نیست باور این ساده بودن هاست.
-
تنهایی فنجان چای است روی میز کافه
پنجشنبه 6 آبانماه سال 1400 00:39
تنهایی فنجان چای است روی میز کافه ساعت ها در خیابان قدم میزند شبیه اسب نجیبی شیهه می کشد به عابرانِ بن بستِ منتهی به کافه تعظیم می کند و از دنجترین گوشه ی بار به بی شکل ترین جرم هندسی پناه می برد به آغوش کافه آی تنهایی به فنجان چای بگو به خانه برگرد سر تا پا کلمه شو وپنهان بریز از رفتن به بازگشت صندلی ها بازگشت پاییز...
-
[ صمیمى و مهربان زندگی ڪنیم ؛
پنجشنبه 6 آبانماه سال 1400 00:38
[ صمیمى و مهربان زندگی ڪنیم ؛ کلبه ای که در آن مهربانی هست و ساڪنینش می خندند... بهتر از ڪاخی است، که مردمانش دلتنگند.]
-
به وقت باران به آسمان نگاه کن
پنجشنبه 6 آبانماه سال 1400 00:38
به وقت باران به آسمان نگاه کن به ابرها آن که قلبش بیشتر درد می کشد ابرهای بیشتری بر خانه اش می بارد ان که نیست باران کجای خانه اش کجای بودن در نبودن های رفته اش؟ به وقت باران به آدم ها نگاه کن آن که آسمانی ندارد چه ؟! ندا_عبدالهی
-
من را شبیه خودم
پنجشنبه 6 آبانماه سال 1400 00:37
من را شبیه خودم فقط شبیه خودم دوست داشته باش بی آنکه داشته باشمت بی آنکه دیده باشمت ، دوستت دارم آنقدر از تو نوشته ام که همه دلتنگت شده اند بی آنکه کسی بداند شاعرت هرگز تو را ندید اعظم جعفری
-
واسه همدیگه خوب بخوایم
پنجشنبه 6 آبانماه سال 1400 00:35
-
شاید باید بگریزم
پنجشنبه 6 آبانماه سال 1400 00:33
شاید باید بگریزم از دوست داشتن از تو آن گونه که در من تنیده ای آن گونه که من دوستت دارم زیباترین درد من تو را در تمام تنم فریاد می خواهم بهار می آید شهر از سنبل و سبزه و گندم می گویند از شکوفه های آلو بنفشه لرزان بهاری من من به بوی تو قانع ام آغاز بهار من است نگاه تو شیرزاد حسنی
-
عشق همیشه آدم را در خودش غرق می کند
پنجشنبه 6 آبانماه سال 1400 00:30
عشق همیشه آدم را در خودش غرق می کند حالا تو هر چقدر هم که بگویی شناگر ماهری هستی عشق آدم را غرق می کند غرق در دلتنگی غرق در تنهایی و تو بهترین ناجی دنیا هم که باشی نمی توانی خودت را نجات دهی عشق همیشه آدم را در خودش غرق می کند نسترن وثوقی
-
تو همان شعر نابی
پنجشنبه 6 آبانماه سال 1400 00:29
تو همان شعر نابی که همه جا عاشقانه می خوانَمَت مهدی_ادوین
-
ما فکر می کنیم بدترین درد
پنجشنبه 6 آبانماه سال 1400 00:29
ما فکر می کنیم بدترین درد از دست دادن کسیه که دوستش داریم! اما... حقیقت اینه که: از دست دادن خودمون از یاد بردن اینکه کی هستیم! و چقدر ارزش داریم... گاهی وقتها خیلی دردناک تره!
-
نگاه از من دریغ کردی
چهارشنبه 5 آبانماه سال 1400 01:26
نگاه از من دریغ کردی و گفتی عشق کجاست! چشم از تو گرفتم و گفتم به یقین عشق کجاست ! غروب پاییز با چشمان خیس و دستان فشرده شده از هم جدا شدیم و گم شده این در شهری که هیچ یک از ساکنانش نمی دانستند به راستی عشق چیست و کجاست !! سعید کیانی
-
:)))))))))))))))))))
چهارشنبه 5 آبانماه سال 1400 01:23
به دوست دخترم گفتم بیا بریم بیرون دلم گرفته . . . گفت برو به اونی که دلت براش گرفته بگو باهات بیاد . . گیر کردیم به خدا از دست این دخترا خب اون کار داشت به تو گفتم دیگه
-
همیشه که نباید بنشینیم
چهارشنبه 5 آبانماه سال 1400 01:22
همیشه که نباید بنشینیم و بدی های روزمان را مرور کنیم گاهی باید نشست و پا بر روی پا انداخت خوشی ها را شمرد چای نوشید و پشت کرد به تمام نداشتن ها و غصه هایی که عمری با آن زندگی کردیم.
-
:)))
چهارشنبه 5 آبانماه سال 1400 01:21
از معدود بچه هایی بودم که وقتی ازم میپرسیدن میخوای در آینده چی بشی؟ آروم لبخند میزدم و میگفتم هیچی،نمیدونم. و از معدود افرادی هستم که به اون حرف کودکیم رسیدم
-
"روح سالم "
چهارشنبه 5 آبانماه سال 1400 01:20
"روح سالم " ؛ خشمگین نمیشود و مهربان است "روح سالم " ؛ حسد نمی ورزد و خود را لایق می داند "روح سالم " ؛ نیازی به رقص و پایکوبی و تظاهر به خوشی ندارد ، زیرا شادکامی را در درون خویش می جوید و می یابد "روح سالم " ؛ برای بزرگداشت خود احتیاج به تحقیر دیگران ندارد، زیرا خوب می داند که...