-
یعنی بتواند از آنهایی که رفتهاند برود..
چهارشنبه 26 آبانماه سال 1400 01:59
[ میگفت آدمیزاد باید یاد بگیرد در کسانی که رفتهاند نمانَد؛ یعنی بتواند از آنهایی که رفتهاند برود.. ]
-
ملت عشق
چهارشنبه 26 آبانماه سال 1400 01:58
شمس گفت: در این حکایت نقش من به نقش کرم ابریشم می ماند، مولوی ابریشم است. گره در گره بافته خواهد شد. وقتش که برسد برای بقای ابریشم باید کرم ابریشم بمیرد. الیف شافاک ملت عشق
-
مهربانی
چهارشنبه 26 آبانماه سال 1400 01:58
-
قرار ملاقات
چهارشنبه 26 آبانماه سال 1400 01:57
این مطلب که چرا عشق همانند گربه ای پنجه کشان بیرون آمده و به مرور زمان کمکم همانند یک موش نیم خورده از بین میرود، یک راز واقعی است. هرتا مولر قرار ملاقات
-
من تنهایم بیتو هیچکاری نمیتوانم بکنم
چهارشنبه 26 آبانماه سال 1400 01:57
من تنهایم بیتو هیچکاری نمیتوانم بکنم دیگر شعر هم نمیتوانم بنویسم و این تنهایی تلخ است تلخ مثل نگاه نوازندهای که با دستهای بریده به پیانو مینگرد... رسول یونان
-
زیباییام را پایانی نیست
سهشنبه 25 آبانماه سال 1400 00:47
زیباییام را پایانی نیست وقتی که در چشمان تو به خواب میروم و هراس کودکانهام را از یاد میبرم در عطری که از تو بر سینه دارم چه بیپروا دوستات دارم و چه بینشان تو را گم میکنم وقتی که دروغ میگویم به زنی که در چشمهای من تو را جستوجو میکند و مردی که هر روز از نام تو میپرسد. فرناندو پسوآ
-
از جدایی می ترسم رنجیده ام چه بسیار
سهشنبه 25 آبانماه سال 1400 00:46
از ارتفاع می ترسم افتاده ام از بلندی از آتش می ترسم سوخته ام به کرات از جدایی می ترسم رنجیده ام چه بسیار از مرگ نمی هراسم نمرده ام هرگز حتی یک بار عباس کیارستمی
-
سرقت..آنهم از جیب ملت!!
سهشنبه 25 آبانماه سال 1400 00:44
علم بهتر است یا ثروت؟! سرقت..آنهم از جیب ملت!!
-
می خوابم
سهشنبه 25 آبانماه سال 1400 00:41
می خوابم با تمامِ تو در چشم هایم جائی برای تمام رؤیاها پرویز صادقی
-
تو خوب مطلق
سهشنبه 25 آبانماه سال 1400 00:40
-
به فراخوان لبخندت آمده ام
سهشنبه 25 آبانماه سال 1400 00:39
به فراخوان لبخندت آمده ام از نسیم پیغامت را و از قاصدک ، عطرت را پرسیدم... نبودی...! کرانه آبی ساحل آرامشم... سنگهای تنهاییم را چه سوزان آفتابیست موج بزن بیا و خیسم کن... نظام فلاحی
-
مرز میان خواب و بیداری را میشناسی ؟
سهشنبه 25 آبانماه سال 1400 00:38
مرز میان خواب و بیداری را میشناسی ؟ همان نقطهای که در آن هنوز میتوان رویاها را به خاطر آورد همانجاست که من همواره تو را به انتظار خواهم نشست و دوستت خواهم داشت جیمز متیو بری شاعر اسکاتلندی مترجم : فرزاد فتوحی
-
تسلیت
سهشنبه 25 آبانماه سال 1400 00:36
-
سالها از زمانی که دلم برایت آب شد
سهشنبه 25 آبانماه سال 1400 00:36
سالها از زمانی که دلم برایت آب شد میگذرد و حالا که خاطره ها را میبوسم ! دل چشمانم آب می اْفتد ! دستانم چشمهایم را بغل میکنند ! در هوای بارانی من قدم میزنی ! ولی خیس نمیشوی! بر سرت چتر دوری ! و من به چتر میخورم و کنار تو روی سنگفرش خیابان چکه میکنم ! کاش تا به سقفی نرسیده ای چترت را ببندی ! و سرت را بالا بگیری تا...
-
حال خوب
سهشنبه 25 آبانماه سال 1400 00:35
-
چگونه میتوان باور کرد
دوشنبه 24 آبانماه سال 1400 01:29
چگونه میتوان باور کرد که هزاران داستان عاشقانه وجود دارد و در هر کدام از آنها دلدهای حضور دارد آیا اینها سخنپردازی شاعرانی پریشان نیستند؟ چگونه میتوانم باور کنمشان در حالیکه که تو در آن داستانها نبودهای من بر آنام که هیچ داستان عاشقانهای بیحضور تو شکل نمیبندد تو باید به هزاران سیما در همه داستانهای خوب...
-
باید عمیق و آرام نفس کشید و زندگی کرد.
دوشنبه 24 آبانماه سال 1400 01:28
[ باید جای دنجی پیدا کرد و رها شد از قفس روزمرگی ها؛ باید نسخه تمام نگرانی ها را پیچید و پرت کرد آنسوی نخواستنها باید عمیق و آرام نفس کشید و زندگی کرد. ..]
-
دستهای مرا رها کن
دوشنبه 24 آبانماه سال 1400 01:27
دستهای مرا رها کن سه سطر خواهم نوشت در هر سه سطر ، تو چشم های مرا رها کن به چهار طرف نگاه خواهم کرد در هر چهار طرف ، تو قلب مرا رها کن هزاربار عاشق خواهم شد در هر هزاربار ، تو احمدسلجوق ایلخان مترجم : ابوالفضل پاشا
-
مثل مادر
دوشنبه 24 آبانماه سال 1400 01:26
-
چشم به راه معجزه ام
دوشنبه 24 آبانماه سال 1400 01:26
گاهی وقتها باید آمد و چیزی گفته شود که فراتر از عشق باشد چشم به راه معجزه ام تو خواهی آمد و دهان تاریکترین پنجره دنیا را خواهی بست مهناز چالاکی
-
گاهی ...!!
دوشنبه 24 آبانماه سال 1400 01:23
گاهی ...!! فراموش می ڪنیم نیازمند یڪدیگریم گاهی....!! یادمان می روداز بودن یڪدیگرشادیم وگاهی.. !!! حواسماڹ نیست ڪسی جایی چشم انتظارماست
-
گرمای حضورت نیست ، نمیدانم چرا تب دارم
دوشنبه 24 آبانماه سال 1400 01:21
سرفه میکنم از هوای دوری و ریه هایم درگیرشده در دعوای نبودن ت عطرموهایت را گم کرده ام و هیچ بویی نمیفهمم طعم شیرین بوسه هایت هم متواری شده و هیچ مزه ای را هم گرمای حضورت نیست ، نمیدانم چرا تب دارم و البته لرز از ترسِ جای خالی ات بیحوصله ام از خلاء صدای خنده هایت و بی حال از گذشته ای ک بودی و آینده ای که نیستی سَرم درد...
-
[ دو تا باور مهم برای جذب هر خواسته ای.
دوشنبه 24 آبانماه سال 1400 01:19
[ دو تا باور مهم برای جذب هر خواسته ای. باور اول، باور فراوانی هستش که باید این باور کنید که از خواسته ای که شما میخواید بینهایت هست ازش و بینهایت فرصت هم هست برای دریافتش. باور دوم، ایمان به خدا هستش که باید این باور داشته باشید حالا که بینهایت ثروت و عشق در جهان هستش خدا میتونه شما رو به سمتش هدایت کنه. خدا این قدرت...
-
چیزی بهسان شراب در این حالوهواست
دوشنبه 24 آبانماه سال 1400 01:19
چیزی بهسان شراب در این حالوهواست خراب میکند انسان را خراب تو آیا هنوز اشتیاقی به سر داری ؟ اینکه معشوق تو جایی دیگر و خودت جایی دیگر رنجور میکند انسان را رنجور چیزی بهسان شراب در این حالوهواست مست میکند انسان را مست اورهان ولی برگردان : ابوالفضل پاشا
-
احساس می کنم جنگل به طرف شهر می آید
دوشنبه 24 آبانماه سال 1400 01:18
احساس می کنم جنگل به طرف شهر می آید احساس می کنم نسیم در جانم می وزد احساس می کنم می شود در رودخانه آسفالت پارو زد و قایق راند همه این احساس ها را عشق تو به من بخشیده است رسول یونان
-
مگر میشود دلتنگی را نوشت!!
یکشنبه 23 آبانماه سال 1400 01:00
مگر میشود دلتنگی را نوشت!! از کدام سطر باید شروع کرد.. اصلا از کجا شروع میشود؟! مگر دلتنگی سر و ته دارد؟! دلتنگی را فقط میتوان گریه کرد.. آنهم بی صدا لای صفحات خاطراتی که خفه ات میکنند! نگین نوری
-
خدایاشکرت
یکشنبه 23 آبانماه سال 1400 00:59
[ و اگر امیدی در تو بمیرد، خدا امیدهای فراوان دیگری را درونت زنده میکند…]
-
همهی آینههای دنیا را هم که داشته باشی
یکشنبه 23 آبانماه سال 1400 00:58
همهی آینههای دنیا را هم که داشته باشی زبان و احساس مرا نخواهند داشت بگذار باشم و هر روز بگویمات که چقدر زیبایی! علیرضا غفاری حافظ
-
گرمای دستانت معجزه می کند
یکشنبه 23 آبانماه سال 1400 00:58
گرمای دستانت معجزه می کند همچون رد سیلی باد بر صورت برگ های پائیز خاتون من..، مثل بهار شده ام در فصل اندامت و هر سطر شعرم جوانه می زند میان قشنگ ترین روزهای تقویم بی بهار! مرتضی سنجری
-
آهای بانوی این شعر
یکشنبه 23 آبانماه سال 1400 00:57
آهای بانوی این شعر خوب به کلماتم نگاه کن تک تک این ها را از اعماق قلبم برایت آوردم خوب به چشمانم خیره شو وقتی میگویم دوستت دارم و خوب لب هایم را تماشا کن وقتی اسمت را به زبان می آورم همه شان می خواهند فقط یک چیز را به تو بگویند که تـــو تنها موجودی هستی که وقتی رو به روی من قرار می گیری دیگر از خدا هیچ نمی خواهم آهای...