-
فدای سرت اگر آنچه میخواستی نشد
پنجشنبه 20 آبانماه سال 1400 01:25
فدای سرت اگر آنچه میخواستی نشد اگر چرخ دنیا با چرخ تو نمی چرخد تو بسپار به خدا...
-
من از پشت هزار ابرِ مخاطب دوستت دارم...
پنجشنبه 20 آبانماه سال 1400 01:23
من از پشت هزار ابرِ مخاطب دوستت دارم... سعید میرزایی
-
+
پنجشنبه 20 آبانماه سال 1400 01:23
-
زندان هم کاخ آرزو میشود
پنجشنبه 20 آبانماه سال 1400 01:20
زندان هم کاخ آرزو میشود وقتی کسی تو ♥️را در خیالش حبس کرده است... مجید وادی
-
آدمهای قوی از سیاره ی دیگری نیامده اند
پنجشنبه 20 آبانماه سال 1400 01:20
آدمهای قوی از سیاره ی دیگری نیامده اند آنها هم مشکلاتِ خودشان را دارند هم محدودیت های معمولی و حتی غیر معمولی تفاوت اینجاست آنها پذیرفته اند از پس هر مشکلی برمی آیند آنها خودشان را باور کرده اند از مشکلات پله ساخته اند نه کوه. آدم های قوی در کمال خودباوری انتخاب کرده اند قوی باشند... قوی بودن در مغز اتفاق می افتد قوی...
-
یک نفر که حال تو را بلد باشد.
چهارشنبه 19 آبانماه سال 1400 01:31
باید یک نفر باشد که بدون غرور دوستت بدارد. آنقدر صمیمی که هیچوقت ترس از دست دادن را نداشته باشی. یک نفر که حال تو را بلد باشد. یک نفر که بدون توضیح بفهمد، این همه بیقراری دست خودت نیست. یک نفر که غرور خاموش تو را عشق معنا کند، نه چیز دیگری…
-
به تو فکر میکنم
چهارشنبه 19 آبانماه سال 1400 01:30
به تو فکر میکنم و تو همیشه در عجیب ترین زمان و غریب ترین مکان ها در قلب منی چه احساسی زیبایی است که ناگهان با فکر زیبای تو غافلگیر شوم چیستا یثربی
-
بسیاری از ما عادت داریم خودمان را آخر صف قرار دهیم
چهارشنبه 19 آبانماه سال 1400 01:29
بسیاری از ما عادت داریم خودمان را آخر صف قرار دهیم و در نتیجه، احساس بیلیاقتی و بیارزش بودن را جذب میکنیم. تا وقتی این احساس در وجود ما باشد، موقعیتهایی را که بهمراتب بیارزشتر و کم قدرتترند جذب خود میکنیم. باید این طرز فکر را تغییر دهی!
-
چشمهایم،،،
چهارشنبه 19 آبانماه سال 1400 01:29
چشمهایم،،، از این "روزنه" به راه آمدنت دوختهست... مگر خیاطست پنجره!؟ سعید فلاحی
-
چشم انتظاری
چهارشنبه 19 آبانماه سال 1400 01:28
-
شعری را اگر فهمیدی
چهارشنبه 19 آبانماه سال 1400 01:27
شعری را اگر فهمیدی بدان که بسیار غمگینی و با شعری اگر زیستی بر تو بشارت باد که روزی در تنهایی خواهی مُرد مارک استرند ترجمه : بابک زمانی
-
دوستت دارم چنان، اگر جایِ
چهارشنبه 19 آبانماه سال 1400 01:26
دوستت دارم چنان، اگر جایِ آسمانِ انجا که هستی بودم شهرتان هر شب دوستت دارم می بارید مروت خیری
-
زندگی به من..
چهارشنبه 19 آبانماه سال 1400 01:26
-
باغچه را هرس میکند،دستانی که
چهارشنبه 19 آبانماه سال 1400 01:25
هرروز بر دیوان شعرم رُزی به یادگار میکارد... شاید نقش هستی را بیدرنگ بر جریحه تاریخ نوشته اند که روی تو سرخ تر از لبان من است... علیرضا_ندائی
-
به خاطر بسپار زبانِ عشق
چهارشنبه 19 آبانماه سال 1400 01:24
به خاطر بسپار زبانِ عشق بسیار گسترده است و متفاوت گاهی تپش قلب گاهی سرخی گونه گاهی مهربانی و ملاطفت گاهی صبوری و گذشت کافیست بدانی هر کسی با چه زبانی از عشق سخن میگوید نیکی فیروزکوهی
-
تو شبیه دردهای منی !
سهشنبه 18 آبانماه سال 1400 01:41
تو شبیه دردهای منی ! بی صدا ،عمیق و تمام نشدنی نمی دانم کی و کجا یکباره عاشق تو شدم ، اما گمان می کنم همان سال بود که روز اولش شنبه بود و من تصمیم گرفته بودم از آن شنبه که اول هفته و اول ماه و اول سال است کسی دیگر شوم و حالا چقدر شبیه توام... سولماز رضایی
-
ﻫﻤﻪ ی ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎ ﯾﮏ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍﺻﻠــی ﺩﺍﺭﻧﺪ
سهشنبه 18 آبانماه سال 1400 01:40
ﻫﻤﻪ ی ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎ ﯾﮏ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍﺻﻠــی ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻫﯿﭻ ﮔﺎﻩ ﺑﺎﻋﺚ ﻧﺸﻮﯾﺪ ﮐسی ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺘﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﮐﻨﺪ ﺑﺨﺼﻮﺹ ﻭﻗﺘـی ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻫﺴﺘﯿﺪ موریس مترلینگ
-
دریا صبح ها زیباتر است
سهشنبه 18 آبانماه سال 1400 01:40
دریا صبح ها زیباتر است شاید غروب را شاعران زیبا کرده اند ورنه این طلوع است که اعجاز می کند درود بر طلوع! فروغ یاد تو،در دیده است ای خورشید بتاب! تا به امید تو چشم بگشایم. محمدرضا ملکی
-
من پنجره را دوست دارم
سهشنبه 18 آبانماه سال 1400 01:39
من پنجره را دوست دارم که تو را به من نشان داد باد را که عطر تو را برایم آورد خواب را دوست دارم که تو را در آن دیدم من نهر را دوست دارم که دستهای تو را میشست دریا را که تنت را شنا کرده بود و جاده را که گامهای تو بر آن خورده بود من عشق را دوست دارم که عاشق تو شدم افشین صالحی
-
هنوز داغش را دوست دارم
سهشنبه 18 آبانماه سال 1400 01:38
هنوز داغش را دوست دارم فاجعه بارتر از این؟ .. بیژن_سام
-
نوشته هایم شعر نیست
سهشنبه 18 آبانماه سال 1400 01:37
نوشته هایم شعر نیست فقط حرفهای یکی که در گذر زمان گیر کرده من خود نمیدانم کجایم نه در حال هستم نه در گذشته مانند قاصدکیم که نسیم هر جا برود با خود می برد من سرگردان دیارهای این زمین خاکیم کسی مرا نمی بیند نامرئی بین آدمها مانده در تاریکی سرگردان شاید روزی کسی مرا بشناسد و بگوید سلام سید حسین مبارکی
-
هیچ گاه نفهمیده ام
سهشنبه 18 آبانماه سال 1400 01:36
هیچ گاه نفهمیده ام دوست داشتن چرا این همه غم انگیز است ؟ هیچ گاه نمی فمم چرا می گویند آدمها با قلبهایشان عاشق می شوند وقتی که من همیشه عشق را درگلویم احساس می کنم ؟ هستی دارایی
-
با توهر لحظه ی عشق ؛ ماجرایی دارد
سهشنبه 18 آبانماه سال 1400 01:35
با توهر لحظه ی عشق ؛ ماجرایی دارد بیت بیت غزلم شوق و صفایی دارد دلبری هایت گر دور شود ثانیه ایی بند از بند لبم حس جفایی دارد با وجود همه ی دوری ها معتقدم که دل عاشق من نیز وفایی دارد به گمانم دل عاشق شده خود میداند که فروپاشی احساس چه خطایی دارد الناز عابدینی
-
من و تو کی بشود ما بشود
سهشنبه 18 آبانماه سال 1400 01:33
من و تو کی بشود ما بشود منه من ، از تو ز فردا بشود توی تو، از من تنها بشود بشود، کی بشود ما بشود عشق ما ز همه فاصله ها رد بشود تا ببینیم که این عشق چه مایی بشود الناز عابدینی
-
ده ها سال است
سهشنبه 18 آبانماه سال 1400 01:32
ده ها سال است در سرزمین دل خویش آواره ام نه کسی می یابد مرا نه می یابم کسی را هر کجا که بروم نیروی جاذبه ی تن تو به اینجا می کشاند مرا لطیف هلمت مترجم : جلال هانیسی
-
[ هر چقدر هم که اوضاع بد باشه
دوشنبه 17 آبانماه سال 1400 01:18
[ هر چقدر هم که اوضاع بد باشه فقط کافیه به همین روزمرگیهات نگاه کنی ببینی زندگی چقدر جذابه...]
-
اگر دریا از من بپرسد
دوشنبه 17 آبانماه سال 1400 01:17
اگر دریا از من بپرسد چه چیز بی کران تر از اوست من آغوش ترا مثال خواهم زد اگر جنگل از من بپرسد چه چیز سبز تر از اوست من دستان ترا مثال خواهم زد اگر باران از من بپرسد چه چیز بیش از آمدن او مرا خوشحال خواهد کرد من آمدن تو را مثال خواهم زد اما اگر کسی از تو بپرسد چه کسی ترا بیش از همه دوست دارد آیا تو مرا مثال خواهی زد...
-
تا تو باشی چای شعرم تازه دم با قند توست
دوشنبه 17 آبانماه سال 1400 01:16
تا تو باشی چای شعرم تازه دم با قند توست بی تو اما طعم دنیا از دهان افتاده است
-
خدا مهربان شد
دوشنبه 17 آبانماه سال 1400 01:16
خدا مهربان شد هنگامی که چشمانم قابِ تو شدند زندگی با تو زیباست و خانه با تو سراسر نَفَس است تازه فهمیدم خدا مرا چقدر دوست دارد - وقتی زیباترین تندیسش سهم من شد از خلقت سهم من از انبوه تنهای مخلوق تو سراسر بوی «هو» میدهی هر سِجدهام سوی توست و چشمانت تجسم حَجَر الأسود است باش ، همیشه باش بگذار زندگی کنم خودم را به...
-
نامش را باران گذاشتم،
دوشنبه 17 آبانماه سال 1400 01:15
نامش را باران گذاشتم، اینگونه میخواستماش... اسماعیل_علیپور