-
این را هیچوقت فراموش نکن:
یکشنبه 23 آبانماه سال 1400 00:56
[ این را هیچوقت فراموش نکن: هر احساسی وابستهای دارد. احساس ناراحتی کردن نشان میدهد که ما قادریم شاد هم باشیم. این خبر خوبی است. وقتی تنهایی، متوجه میشوی چقدر در کنار دیگران احساس خوبی داری. این خبر خوبی است. باید درد بکشی تا قدر خوشبختی و درد نداشتن را بدانی. این خبر خوبی است. برای همین است که هیچوقت نباید نگران...
-
خیانت
یکشنبه 23 آبانماه سال 1400 00:55
-
گاهی، برای رها شدن از زخم های زندگی باید بخشید و گذشت ...
یکشنبه 23 آبانماه سال 1400 00:55
گاهی، برای رها شدن از زخم های زندگی باید بخشید و گذشت ... میدانم که بخشیدن کسانی که از آن زخم ها خورده اید ، سخت ترین کار دنیاست.... ولی تا زمانی که هر صبح چشمان خود را با کینه باز کنیم و آدمهای خاطرات تلخ را ، زنده نگه داریم و در ذهن خود هر روز محاکمه شان کنیم.... رنگ آرامش را نخواهیم دید !! #گاه، باید چشم ها را بست...
-
عیدتون مبارک
یکشنبه 23 آبانماه سال 1400 00:54
-
ما عبث دل را به زیر آسمان میجستهایم
یکشنبه 23 آبانماه سال 1400 00:53
ما عبث دل را به زیر آسمان میجستهایم این سپند شوخ در بیرون محفل بوده است صائب تبریزی
-
می گویند ، زمان آدم هارو عوض میکنه اشتباه نکن!
شنبه 22 آبانماه سال 1400 01:30
می گویند ، زمان آدم هارو عوض میکنه اشتباه نکن! زمان حقیقت آدم هارا روشن میسازد ، زمان قیمت رفاقت ها را معلوم میکند زمان، راستی را از دروغ جدا می سازد اشتباه نکن....! زمان هرگز آدم هارا عوض نمیکند !
-
دو سوم بدنهامان، اشک های نریخته است،
شنبه 22 آبانماه سال 1400 01:28
دو سوم بدنهامان، اشک های نریخته است، به غم، نیازمان بیشتر از آب است، و اگر پاییز را خوب می گشتیم، فسیل اجدادمان را، وقت نشنیدن دوستت دارم های ماه آبان، پیدا می کردیم، داریم از گذشته هیزم جمع می کنیم، که حال را آتش بزنیم، هنوز فرصت هست، اما کسی نمی داند کجا... نگین_رساء
-
برای من همینقدر که دستش را در دست دارم، کافی است. میفهمی؟
شنبه 22 آبانماه سال 1400 01:27
برای من همینقدر که دستش را در دست دارم، کافی است. میفهمی؟ میدانی این که دست کسی را در دست داشته باشی یعنی چه؟ یعنی دستهایت در عین بیحرکتی حرکت دارد. این از آن لحظههایی است که بیش از هر خاطرهی دیگری از آن شب خاص، در همهی عمر با آدم میماند. تمامی جان آن لحظه، دست در دست داشتن است. من این را باور دارم. وقتی همه...
-
وقتی چیزی را می خواهی، باید با تمام وجود بخواهی
شنبه 22 آبانماه سال 1400 01:25
[ وقتی چیزی را می خواهی، باید با تمام وجود بخواهی وقتی هم نمیخواهی، باید با تمام وجود نخواهی خواستن در لفافه شبیه رانندگی بین دو خطه نه خودت تکلیف خودت رو میدونی نه بقیه در بیان خواسته ها و ناخواسته ها صریح باشیم به این صراحت میگن هوش هیجانی خواسته هات رو محکم و واضح از کائنات بخواه و براش تلاش کن و صبور باش شک داشتن...
-
از آدم ها بگذر ! دلت را بزرگ کن
شنبه 22 آبانماه سال 1400 01:23
از آدم ها بگذر ! دلت را بزرگ کن ناراحت نباش که چرا جاده رفاقت با تو همیشه یک طرف است شاد باش که چیزی کم نذاشته ای، بدهکار خودت و خدایت نیستی وجدانت که آسوده باشد کفایت میکند.
-
دلخور نباش!
شنبه 22 آبانماه سال 1400 01:22
دلخور نباش! تمامیِ آدم ها، یک روز یکجا رنگ میبازند و عوض میشوند...! تو، خودت باش مهربانی ات، تو را ممتاز میکند حتی اگر دیگران، سیاستمندی زیرک شوند..! تا بوده، همین بوده دلخور نباش! خودت باش!
-
خیلی به چیزی وابسته نباش؛
شنبه 22 آبانماه سال 1400 01:20
خیلی به چیزی وابسته نباش؛ فرض کن آنچه در اختیار داری چیزی است که جهان به طور موقت به تو داده است و میتواند در یک چشم بر هم زدن آن را یا حتى بیشتر از آن را از تو پس بگیرد. رولف دوبلی
-
آدمی را توانایی عشق نیست
شنبه 22 آبانماه سال 1400 01:18
آدمی را توانایی عشق نیست در عشق می شکند و می میرد احمدرضا احمدی
-
دیوونهها معشوقه بودن رو بهتر بلدن..
شنبه 22 آبانماه سال 1400 01:18
دیوونهها معشوقه بودن رو بهتر بلدن.. چون عشق و عقل باهم نشاید جانم! باید دیوونهوار عاشقی کرد... محیا_زند
-
...گاهی خدا را صدا کن...
شنبه 22 آبانماه سال 1400 01:17
...گاهی خدا را صدا کن... بی آنکه چیزی بخواهی ... بی آنکه گلهای کنی ... بی آنکه بگویی چرا ...کاش ...اگر ... بی آنکه تمام آنچه که نیست را به او نسبت دهی ... بی آنکه حتی بخواهی مشکلت را به او بگویی گاهی فقط خدا را صدا کن؛ او برای حرکت حروف نامش روی زبان تو انتظار می کشد ... گاهی خدا را تنها به پاس خدا بودنش صدا کن ﺧﺪﺍﯼ...
-
گربه وقناری
جمعه 21 آبانماه سال 1400 01:13
-
یوقت خودتو جا نزاری
جمعه 21 آبانماه سال 1400 01:12
یادمه قبلا وقتی یچیزیو یجایی جا میزاشتم به شوخی میگفتن " یوقت خودتو جا نزاری " منم میخندیدم. بزرگتر شدم دیدم نه مثه اینکه واقعا بعضی وقتا خودتو یجاهاییجا میزاری؛ مثلا تو فرودگاه، کافه، توی یه خاطره.. هومان_صادقی
-
انتظار
جمعه 21 آبانماه سال 1400 01:12
-
میشه نری...؟
جمعه 21 آبانماه سال 1400 01:11
میشه نری...؟ حداقل حالا نرو، حالا که هوا سرده بذار یه کم بعد پا که میذارم زمین یخه به هر چی دست میزنم یخه رو تخت که دراز می کشم یخه بذار فکر کنم هستی، فکرم بره سمتِ تو، یخ نبنده نرو، خب...؟ حالا نرو یه وقتی برو که دلِ آدم بغل نخواد، لرزِ ش نگیره یه جوری برو که جات سوز نیاد، آدم نَچاد، عطسش نگیره بابام میگفت پیر اگه...
-
حال خوب
جمعه 21 آبانماه سال 1400 01:10
-
هیچ از پی هیچ به رشته کشانده
جمعه 21 آبانماه سال 1400 01:10
هیچ از پی هیچ به رشته کشانده زنجیر هیچ هیچ صدایی ندارد هیچ هم ذره هم موج هیچ از پی هیچ می دود تا هیچ... رشته ای هیچ پنبه نمی شود ذره های بنیادی نوترینو بی مشاهده هیچ اند هیچ ناذره اند... فرشته_ساری
-
حیف نیست
جمعه 21 آبانماه سال 1400 01:09
حیف نیست بهار؛ از سر اتفاق بغلتد در دستم آن وقت تو نباشی!؟ شمس_لنگرودی
-
آدما عوض نمیشن
جمعه 21 آبانماه سال 1400 01:09
-
نامت چه بود؟ ای مرد بعید!
جمعه 21 آبانماه سال 1400 01:06
نامت چه بود؟ ای مرد بعید! در غربت چشم هام در هوای دل آلود تهران باران شدی باریدی بر ثانیه های خیره ی خرداد نامت چه بود؟! با خیابان که تنها شدی برگرد در لحظه های غمگین حنجره ام فریاد کن : نه...همراز من ، آمبولانس را خبر نکن مرده شور را صدا نزن این مرد ، بعید است توی قلبت مرده باشد... دارد ها می کند آرام بر آیینه ی چشم...
-
زیر نور ماه نشستیم
جمعه 21 آبانماه سال 1400 01:05
زیر نور ماه نشستیم از دستانت بوسیدم تو را برخاستیم از زمین از لبانت بوسیدم تو را ایستادی در چارچوب درب از نفس هایت بوسیدم تو را کودکانی بودند در حیاط از کودکیت بوسیدم تو را به خانه ام بردم به تخت خوابم از ظرافت پاهایت بوسیدم تو را در خانهِ دیگری اتفاقی دیدم ات از مغز استخوانت بوسیدم تو را آخر سر تو را به خیابان ها...
-
رد پای خاطرات مرا
پنجشنبه 20 آبانماه سال 1400 01:32
رد پای خاطرات مرا ببر با خود تا اولین دوستت دارم کمک کن بی تو نمانم من در تک تک غروب ها من در تک تک باران ها من در غرور درد بارها تو را تجربه کرده ام کمک کن ثانیه ها را بی تو رج نکنم مهدیه لطیفی
-
شبی سرد و برفی
پنجشنبه 20 آبانماه سال 1400 01:30
شبی سرد و برفی کلبهای محقر در انتهای جادهای متروک تک چراغی روشن صدای سوختن هیزم در شومینه پیرمردی نشسته بر صندلی چوبی نگاهش خیره به ساعت دیواری در کنارش میزی کوچک دو شاخه گل رز در گلدان دو فنجان قهوۀ گرم و یک صندلی خالی نازنین لقائی
-
می خوردن و گرد نیکوان گردیدن
پنجشنبه 20 آبانماه سال 1400 01:29
می خوردن و گرد نیکوان گردیدن به زان که به رزق زاهدی ورزیدن گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود پس روی بهشت کس نخواهد دیدن خیام
-
با سلسله یِ زلفت
پنجشنبه 20 آبانماه سال 1400 01:27
با سلسله یِ زلفت قلبم به تو زنجیر است این بندِ قفس مَگشا کاین زینتِ تصویر است علی پیرانی شال
-
دیوانه ام دیوانه وار
پنجشنبه 20 آبانماه سال 1400 01:26
دیوانه ام دیوانه وار در قلبِ من تصویری از یادِ تو چون نامِ خداست هم خنده ام هم گریه ام گر زنده ام در بندِ رفتارِ تو هست جسمم فقط نه، جانِ من یکسر گرفتارِ تو هست کارِ تو هم کارِ خداست از کارِ انسان ها جداست هر جا روم تصویرِ تو با من ولی از من جداست دیوانه ام دیوانه می داند فقط مرزِ جنون بی انتهاست. علی پیرانی شال