-
با آمدن ات فریب ام دادی یا با رفتن ات ؟
یکشنبه 26 دیماه سال 1400 01:01
با آمدن ات فریب ام دادی یا با رفتن ات ؟ کاش هرگز تو را نمی دیدم تا همیشه سراغ ات را از فرشتگان می گرفتم تا تلخ ترین شعرم را هرگز در گوش خدا نمی خواندم کاش هرگز تو را نمی دیدم آن وقت نه بغضی در گلویم بود نه دل شدگی و نه مشتی شعر واهه آرمن
-
با عطر تنت دوباره ویرانم کن
یکشنبه 26 دیماه سال 1400 01:00
با عطر تنت دوباره ویرانم کن دیوانهترین شاعر دورانم کن خاموش نکن آتش احساس مرا ای عشق! بیا کمی غزل خوانم کن مهدی ملکی
-
شهید حسن باقری
یکشنبه 26 دیماه سال 1400 01:00
telegram:bagheri6298
-
از تلخی روز هیچ نشانی نیست
شنبه 25 دیماه سال 1400 01:26
از تلخی روز هیچ نشانی نیست در رویاهای شبانه ام عباس کیارستمی
-
حال خوب
شنبه 25 دیماه سال 1400 01:25
-
رد پایم اگر در کوچهها نبود
شنبه 25 دیماه سال 1400 01:23
رد پایم اگر در کوچهها نبود مرا در تنِ درختی جستجو کنید که بیش از همه برف بر شانه دارد یاور مهدیپور
-
افتاد
شنبه 25 دیماه سال 1400 01:23
-
برای نخستین بار
شنبه 25 دیماه سال 1400 01:22
برای نخستین بار، لبهایت برای نخستین بار، صدایت همچون درختی که از اعماق میلرزد، از نوازشِ شاخسارانش با بالِ پرندهای، همیشه گویی نخستین بار است آنگاه که میگذری و پرهی پیراهنت تنم را لمس میکند لویی_آراگون
-
یادمان باشدکه
شنبه 25 دیماه سال 1400 01:21
-
پسرم چیزهایی هست
شنبه 25 دیماه سال 1400 01:20
پسرم چیزهایی هست که مردها هیچوقت فراموشش نمی کنند... مثل اولین عشق! اگر نه مادرت زن نازنینی ست . . . حمید_جدید
-
آمین
شنبه 25 دیماه سال 1400 01:19
-
همهی ما در آرزوی چیزی هستیم
شنبه 25 دیماه سال 1400 01:18
همهی ما در آرزوی چیزی هستیم که نمیدانیم چه بنامیمش! ولی همیشه در درونمان حسش میکنیم. گوستاو_فلوبر
-
شب سردزمستانی
شنبه 25 دیماه سال 1400 01:15
-
دوست میدارم خیانتهایت را
جمعه 24 دیماه سال 1400 01:17
دوست میدارم خیانتهایت را که به من روا میداری زیرا تایید میکند که زندهای و از دروغ و نقاب پوشیدن ناتوان مرا نقابها به درد میآورد بیش از به درد آوردن خیانت غاده السمان مترجم : عبدالحسین فرزاد
-
با نگاه تو
جمعه 24 دیماه سال 1400 01:15
با نگاه تو به خودم که نگاه می کنم دوست داشتنی می شوم مویم سفید شده دندان هایم ریخته هنوز اما دوست داشتنی می نمایی ام پیرچشمی نگرانم می کند عینکی به شماره نگاه خودت برایم بفرست محمدعلی بهمنی
-
بابالنگ دراز
جمعه 24 دیماه سال 1400 01:14
-
متولد شدم تا دوستت داشته باشم ..
جمعه 24 دیماه سال 1400 01:13
"انّی وُلدْتُ لکی أحبَّکْ" متولد شدم تا دوستت داشته باشم .. محمود درویش
-
ودیگر جوان نمیشوم
جمعه 24 دیماه سال 1400 01:07
ودیگر جوان نمیشوم نه به وعده ی عشق و نه به وعده ی چشمان تو و دیگر به شوق نمی آیم نه در بازی باد و نه در رقص گیسوان تو چه نامرادی تلخی و دریغا چه تلخ تلخ فرو میریزم با سنگینی این غربت عمیق در سرزمین اجدادی خویش و مگر فراموش میشود محمدرضا عبدالملکیان
-
امشب که برایت مینویسم
جمعه 24 دیماه سال 1400 00:56
امشب که برایت مینویسم گریهی تو تنها موسیقیست که در رگهای خانه جریان دارد و من چقدر گریهات را از چشمانت بیشتر دوست میدارم که می خواهم بمیرم و هیچگاه به چشم نبینم گناه من نیست زیبا زنانه گریه میکنی و شاعرانه گلایه نگران نباش تقدیری در کار نیست کابوس دیدهایم سید محمد مرکبیان
-
تو کوه باش ، ماندنش با ما........
جمعه 24 دیماه سال 1400 00:51
-
از فرازِ بامِ خانه ها در شهرِ دوردستِ من
جمعه 24 دیماه سال 1400 00:49
از فرازِ بامِ خانه ها در شهرِ دوردستِ من از درونِ دریای مرمره از میانِ پائیزِ غم زده صدای تو آمد گرم و روان تنها سه دقیقه و بعد تلفن خاموش شد ناظم حکمت
-
من لابه لای خیابان های این شهر ریشه دوانده ام
جمعه 24 دیماه سال 1400 00:49
من لابه لای خیابان های این شهر ریشه دوانده ام تا در چشم های تو سبز شوم تو لابه لای خیابان های این شهر پرنده شدی پر پر پر مهوش_شفیعی
-
انتظار
جمعه 24 دیماه سال 1400 00:48
-
در آغوشام نگیر
پنجشنبه 23 دیماه سال 1400 00:41
در آغوشام نگیر این عشق دروغین ودلدادگی بیهوده چه معنایی میدهد ؟ من به عشقی نیاز دارم عشقی که به لرزه ام درآورد در زیر باران و در پهنای خیابان به گریه ام بیندازد بختیار علی
-
عشق را لازم خویش کردم
پنجشنبه 23 دیماه سال 1400 00:40
-
زمان دکمه های پیراهنش را بست!
پنجشنبه 23 دیماه سال 1400 00:39
زمان دکمه های پیراهنش را بست! وقتی که، مسدود شدم پشتِ دیوارتنهایی! اینجا ایستگاهِ نرفتن است و من گم شده در هوای ثانیه ها..... مژگان رشیدی
-
ای عشق
پنجشنبه 23 دیماه سال 1400 00:39
-
راه وصال در کوچه معشوقهها "همیشه بن بست" است!
پنجشنبه 23 دیماه سال 1400 00:38
"ای که از کوچه معشوقه ما میگذری" به هوش باش که این کوچه بن بست است در آن کوچه سالهاست دو پنجره در حصر است بین آن پنجرهها دیواریست پای این دیوار چه دلها شکسته است، روی دیوار به حراست یاس خشکی نشسته است! لب پنجرهها پیچکی سالهاست راه وصال را بسته است به تفنن گذری کن اما به یاد باش: راه وصال در کوچه...
-
باید زمان می گذشت
پنجشنبه 23 دیماه سال 1400 00:36
باید زمان می گذشت زیبایی ات آرام آرام روی گونه هایم می نشست گاهی باید در خانه می ماندم و به رویای رنگین کمان فکر می کردم گاهی هم به خیابان می زدم چترم را باز می کردم و به صدای باران قبل از زمین خوردنش گوش می دادم باید زمان می گذشت من و باران با هم دوست می شدیم بعد زیبایی ات آرام آرام روی گونه هایم می نشست محسن حسینخانی
-
:)))لعنتی
پنجشنبه 23 دیماه سال 1400 00:35