-
نوزادی که زایش می یابد
سهشنبه 20 دیماه سال 1401 07:46
نوزادی که زایش می یابد به خنده ی فردا می گرید تنهایی آمدنی را می آزماید. گناه مرگ چون بی هنگام و جا مایه بی جامه و نما خواب آسوده به پند که همراهی بی مُزد است؛ تنهایی سرشت انسان است. بابک رضایی آسیابر
-
پیِ گذشته ی خویشم
سهشنبه 20 دیماه سال 1401 07:45
پیِ گذشته ی خویشم در آینه جز تو هیچ نمیبینم من در تو گم گشته ام و در تمامِ آینهها شادی چلوچی
-
خداجون دوستت دارم..
سهشنبه 20 دیماه سال 1401 07:42
+خدایا ما رو ببخش بابت گناهان و کم صبری هامون..خدایا خودت پناه مون باش
-
گرچه عشقِ تو مسیرش نرسیدن دارد
سهشنبه 20 دیماه سال 1401 07:41
گرچه عشقِ تو مسیرش نرسیدن دارد چه کنم؟ هر قدمم میل دویدن دارد لحظهها میگذرند از پی هجرِ تو ولی دل درماندهی من شوق رسیدن دارد بال پروانهی من سوخت چنان در غم تو روزی اَر خوب شود ترس پریدن دارد دست بیرحم تو گلدان دلم را پژمرد مگر این غنچهی ماتمزده چیدن دارد؟ دل پاییزی و نالان من از آه پُر است بشنو یک لحظه که این...
-
گشتیم و گشتیم
سهشنبه 20 دیماه سال 1401 07:33
گشتیم و گشتیم تا به این راه رسیدیم خاک از تن به در کردیم جمع نشستیم چشم تو روزنه نور چشم من تشنه یک نور دست تو ملتهب و نرم دست من منفعل و سرد با تو گفتم رازها باهم زدیم چنگی بر همه سازها باز رفتیم و رفتیم از میان دشتها گندمزارها شقایقها زندگی مجال رفتن بود دیدن و گفتن و شنیدن زندگی کارزار عاشقی بود مهرداد درگاهی
-
رسید جان بر لبم ای یار برگرد
سهشنبه 20 دیماه سال 1401 07:32
رسید جان بر لبم ای یار برگرد ز غصه در تبم ای یار برگرد سپیده سر زده بر این خلایق ولی من در شبم ای یار برگرد همه در راه راست و رستگاری ولی من در چپم ای یار برگرد تو دیدی مرده ای بیدار باشد ؟ منم در عجبم ای یار برگرد نشستم در بیابانه خیالت ولی بر مرکبم ای یار برگرد زمین و آسمان ها را گرفته صدای یا ربم ای یار برگرد حسین...
-
بی تو اینجا ,
سهشنبه 20 دیماه سال 1401 07:31
بی تو اینجا , نه بهاریست نه فصلی که دلی خوش باشد . تو که رفتی همه ی دلخوشی ما هم رفت . صابرخوشبین صفت
-
دعوت من بر تو آن شد که ایزدت عاشق کند
دوشنبه 19 دیماه سال 1401 08:24
دعوت من بر تو آن شد که ایزدت عاشق کند بر یکی سنگین دل نامهربان چون خویشتن تا بدانی درد عشق و داغ هجر و غم کشی چون به هجر اندر بپیچی پس بدانی قدر من رابعه قزداری
-
گاه مینشینم و
دوشنبه 19 دیماه سال 1401 08:24
گاه مینشینم و غرق خیالاتم میشوم تو همان لبخندی که ناخودآگاه بر روی لبانم میآیی. شیرین جاهد
-
پروانه نیستم اما
دوشنبه 19 دیماه سال 1401 08:21
پروانه نیستم اما سالهاست دور خودم میچرخم وُ میسوزم. رفتنَت در من شمعی روشن کرده است انگار! (رضا کاظمی)
-
هر چه بیشتر دوست بداری
دوشنبه 19 دیماه سال 1401 08:12
هر چه بیشتر دوست بداری کمتر میاندیشی در راه عشق میبایست همهچیز را به فراموشی سپرد « شاعر : لوئیجی پیراندلو »
-
انتظار
دوشنبه 19 دیماه سال 1401 08:11
-
شیدای چشمانت شدم ای ناز بانو
دوشنبه 19 دیماه سال 1401 08:10
شیدای چشمانت شدم ای ناز بانو امشب پریشانت شدم ای ناز بانو با بودنت نابود شد صحرای قلبم من خیسِ بارانت شدم ای ناز بانو با دستِ گرمت بس زمستانم فرو ریخت بدجور ویرانت شدم ای ناز بانو یکباره امشب خواندمت با واژههایم آخر غزل خوانت شدم ای ناز بانو تا عمر دارم با نگاهت همدمم باش شیدای چشمانت شدم ای ناز بانو مهدی ملکی الف
-
انسانی که با سکوت دمخور نشود
دوشنبه 19 دیماه سال 1401 08:08
انسانی که با سکوت دمخور نشود نمیتواند که با عشق من حرفی بزند کسی که با چشمش باد را نبیند چگونه میتواند کوچم را درک کند کسی که به صدای سنگ گوش نسپارد نمیتواند صدایم را بشنود کسی که در ظلمت نزیسته چگونه به تنهایی من ایمان میآورد « شاعر : شیرکو بیکس »
-
یاران دمی یاری زمن زان یارِ دل نالانِ من
دوشنبه 19 دیماه سال 1401 08:08
یاران دمی یاری زمن زان یارِ دل نالانِ من دل گیرومن گیرازدلم چون گشته سرحیران من کی می دهد فرزانه دل چون خانِگه دیوانه را دیوانه سَر کی می کندویران چومن سامان من افتاده غم برکارِ من , بی داد ازاین جانکاهِ من من میزنم جان میرود,چون مِی زنان فرزان من ای عارفان ای صاحبان حاشا کنید اسرارِ دل تا وا رَهم زنجیرِ دل بگشاید این...
-
آبی
دوشنبه 19 دیماه سال 1401 08:07
-
فاصله کوتاه
دوشنبه 19 دیماه سال 1401 08:06
فاصله کوتاه اما گام تو بلنـــــــــــــــــــد قصه این بود! نرسیدیم بهم. رضا پریشان شیدا
-
مگر می شود در گردش ایام
یکشنبه 18 دیماه سال 1401 08:11
مگر می شود در گردش ایام در سکوت سیاهی کوچه ها به انتظار نویسندگار ننشست مگر می شود در انتهای شمع های سفید به انتهای یک گرگ ِمیش, جان را به سپرد به دستان نگاهش, مگر می شود بی ترانه ی عشق در این قطبیت جهان زندگی کرد لعیا بهاری
-
هرچه بیشتر میآموزی
یکشنبه 18 دیماه سال 1401 08:03
-
ای معنای ظریف عشق در نگاهت, سلام
یکشنبه 18 دیماه سال 1401 08:02
ای معنای ظریف عشق در نگاهت, سلام ای دوای دیده های مانده به راهت, سلام می تراود شوق دیدار از تپش های دل برآن چشمه ی شفقت بر دل مهربانت سلام تورج امیری
-
آرامش من..
یکشنبه 18 دیماه سال 1401 07:57
آرامشِ من ، بیخیال تمام شعرها تو خودت سبکِ جدید شعر هستی حضورت غزلوارههای عاشقانه است و پریشانیِ زلفت رباعی.. تو یک دیوان کاملی که خدا تو را سروده و به من بخشیده
-
وطن من پیشانی توست
یکشنبه 18 دیماه سال 1401 07:55
وطن من پیشانی توست پس مرا گوش ده که تو را میگویم مرا ترک نکن چونان گیاهی ، پشت حصارها چونان کبوتری مهجور مرا ترک نکن چونان ماه دلشکسته چونان سیارهای که میان شاخهها به گدایی افتادهست مرا ترک نکن آزاد در حزن خویش با دستانی که خورشید را جاری میکند از دودکش سلول من مرا زندانی کن و اگر از آن منی عادت کن به سوزاندن من...
-
دلتنگت شدم
یکشنبه 18 دیماه سال 1401 07:53
دلتنگت شدم جدایی ، قلبم را نشئه می کند مور مور می کند آن چنان که اشتیاق تو روحم را نشئه می کند خیلی هم با هم نبوده ایم اما تازه در می یابم حس بودنت مدت هاست درون مرا گرم کرده نبودنت به یاد که می آورم کاردیگر گذشته از تیر کشیدن دل آرزو می کنم آغازیدن صبح ها را ، با نوازش کردنت در خلا مدام عصرها همه کار را کناری نهادن و...
-
به یاد هم دو دلِ بیقرار شکل گرفت
یکشنبه 18 دیماه سال 1401 07:52
به یاد هم دو دلِ بیقرار شکل گرفت برای بودنِ باهم , قرار شکل گرفت دلانه شد , من و تو انتخاب دل بودیم جدای قسمت ما , اختیار شکل گرفت روا مدار , که رویِ حساب دلتنگی جدایی و سببِ انتظار شکل گرفت تفالی زده شد تا جهان عزل ریزد به دست چرخ , ولی روزگار شکل گرفت و تا نهایت دنیا ادامه دارد عشق که رسم عاشقی اش , ماندگار شکل گرفت...
-
حال خوب
یکشنبه 18 دیماه سال 1401 07:51
-
ای احساس درونی ام می خواهم بسازمت
یکشنبه 18 دیماه سال 1401 07:50
ای احساس درونی ام می خواهم بسازمت با روح و جسم و وجود خود می خواهم بسازمت ای زمزمه شبانه ام می خواهم بسازمت تو بیا در فکر من تا من بسازمت با قافیه و ردیف بیا تا من بسازمت ای شعر زیبا بیا تا بسازمت با ناز و ادا بیا تا بسازمت با گلهای سرخ زیبا بیا تا بسازمت ای عشق درونی ام بیا تا بسازمت به یاری خدا بیا تا بسازمت برای...
-
سایهبانِ این کویرِ داغ و سوزان نیستی!
شنبه 17 دیماه سال 1401 07:43
سایهبانِ این کویرِ داغ و سوزان نیستی! مَن مَنم... صحرایِ بی باران؛ تو بی من کیستی؟ زهرا میرزایی
-
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
شنبه 17 دیماه سال 1401 07:40
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم از دل تنگ گنهکار برآرم آهی کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم مایه خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست میکنم جهد که که خود را مگر آنجا فکنم بگشا بند قبا ای مه خورشید کلاه تا چو زلفت سر سودا زده در پا فکنم « حافظ »
-
چه کارها که نکردم که مال من باشی
شنبه 17 دیماه سال 1401 07:39
چه کارها که نکردم که مال من باشی بهار سرخ گل پامچال من باشی هزار مرتبه پرسیدم از تو حال تو را ولی نشد که خبرگیر حال من باشی هزار بار دگرهم بپرسم از دل خویش تویی که پاسخ نغز سئوال من باشی بدون تو همه ی عمرمن حرامم باد فدای ثانیه ای که حلال من باشی براین تریز قبای زمانه بر می خورد ؟ اگر تو ساقی جام خیال من باشی خدا کند...
-
چه منظره زیبایی
شنبه 17 دیماه سال 1401 07:38