-
نمی دانم چرا مخمور چشمان توام , لیلا!
چهارشنبه 28 دیماه سال 1401 07:48
نمی دانم چرا مخمور چشمان توام , لیلا! که می بینم نمی بیند مرا آن نرگس شهلا ربودی قلب من را لحظه ای ,الحق که طراری دل من توی دستان تو هست و می کنی حاشا چه کاری دارد این دنیا به غیر از فتنه انگیزی حیا را از تو می گیرد سلاح صبر را از ما دوایی تلخ می نوشم که یک ساعت نیندیشم که گاهی در فراموشیست راه حل مشکل ها ببخشا , عذر...
-
کاش تو را حالِ خوشی داشتی
چهارشنبه 28 دیماه سال 1401 07:29
کاش تو را حالِ خوشی داشتی مَعنیِ تفسیرِ عمل بَهرِ خدا داشتی حالِ سبک بال به معراجِ خدا داشتی کاش تو حکمی زخدا داشتی قضاوتی را تو خدا داشتی اینگونه من را تو نبین کافرم بر همه اَعمالِ خدا کافرم نمازِ خود را من قضا خوانده ام امّا به هر حال نماز خوانده ام بی اَدب نیستم, نگو بی اَدب اَشعارِ عبّاس میرزا خوانده ام شاعری...
-
انتظار
سهشنبه 27 دیماه سال 1401 08:17
-
هنوز من رستاخیز نگاه تو هستم
سهشنبه 27 دیماه سال 1401 08:15
هنوز من رستاخیز نگاه تو هستم هر دَم از پیکری به پیکر دوبارگی, انگار خوانده نیایش یاخته ی در تن گُل بوسه های آسمانی آراسته ام پویا به آراستگی بی تنی تو در نگارخانه دگرگونی دانشی در درنگ بی پایان خودباوری به خیزِ پیله ابریشمی آگاهی نیکو مومیایی مِه بانگ پروانه شدنی؛ هنوز من در آشیانه چندگاهه بیم زده ام. بابک رضایی آسیابر
-
شد پدیدار درختی از میان سنگی عظیم
سهشنبه 27 دیماه سال 1401 08:14
شد پدیدار درختی از میان سنگی عظیم شد تنومند و قد بر افراشت در برابر نسیم نسیمی رسید از سوی مشرق زمین آنگاه شد غره به حال خویش گفتا : ریشه در خاک دارم و دست ها به ابر ها آویخته چو این تن هست حقا که تو نیستی گذشت روزی از روز و رسید روزی عجیب باز گفتا : ایستاده ام چو کوه محال است با بادی بخوابم روی خاک گذشت بادی از میان...
-
زمستان
سهشنبه 27 دیماه سال 1401 08:10
-
آه! ای آگاه!
سهشنبه 27 دیماه سال 1401 08:06
آه! ای آگاه! از غم های در گلوگاه از اشک های پنهان از بی قراری های گاه و ناگاه از شعرهای روی زمین ریخته, و نانوشته از حرف های ناگفته از دل های لرزیده در دل شبانگاه آه... ای آگاه! نرجس فاطمی
-
سایه در سایه نماند و کوچ کرد
سهشنبه 27 دیماه سال 1401 08:03
سایه در سایه نماند و کوچ کرد نقشه های حاسدان را پوچ کرد رفت, از پیش عزیزان, این عزیز او به خورشید متصل شدکوچ کرد از برای شاعران, همسایه بود آری بهر آن عزیزان, سایه بود او برای شاعران, یک دلخوشی هم برای دیگران, همسایه بود سایه آری با همه, بی کینه بود مهر آنان در دل و در سینه بود بود اما که چه فایده, کوچ کرد دوستیِ او...
-
در دشت بیکسی
سهشنبه 27 دیماه سال 1401 07:56
در دشت بیکسی زیر درختی بیثمر نشستهام یک آتش بیرحم گُر گرفته در تنم و میسوزاندم. برای رهایی از این شعلهها دنیا را گشتهام اما چارهای نیافتهام. میان این سوختنهای بیسبب در آرزوی یک آشنا چشم به راه نشستهام تا برسد این یار همنفس و بشود مرهمی بر زخمستان من. وقتی غروب میشود درد را در نی میدمم تا شاید کمی سرم...
-
آی مرغ دریایی
دوشنبه 26 دیماه سال 1401 08:19
آی مرغ دریایی به هوای دل یار پر بگشا چشم برگیر ز خواب برو با نسیم دریا برو تا مطلع خورشید بگو از ساحل امید بگو از سبزه و آب آی مرغ دریایی بال بگشا برو آنجا که ندیدست کسی دلم اما آنجا آرمیدست بسی مهرداد درگاهی
-
نمیدانم چرا حالم دگرگون شد خیالم پر کشید
دوشنبه 26 دیماه سال 1401 08:14
نمیدانم چرا حالم دگرگون شد خیالم پر کشید صوت زیبا در خیالم عاشقانه سر کشید آرزویم گل رخسار تو و وصل وصال تو شدم بارالها شوق دیدار شهنشاهش به راهم در کشید چون نگاهم میکند مست و خراب او شدم وانگه از شوق صدا آواز دارد عاشقانه پر کشید روزگار از تلخ کامی ها لبش شیرین شکر شد هر زمانی مژده داد مرغ سحر از اسیری در کشید یارم...
-
حالِ کودکى را دارم
دوشنبه 26 دیماه سال 1401 08:13
حالِ کودکى را دارم که گفتى همین جا بمان، زود برمیگردم ... چند سالى میگذرد جانم همان جا مانده ام... کودک است دیگر، همه چیز را باور میکند ... #علی_قاضی_نظام
-
دائمایکسان نباشد..
دوشنبه 26 دیماه سال 1401 08:12
-
مقابل آینه که می ایستم؛
دوشنبه 26 دیماه سال 1401 08:11
مقابل آینه که می ایستم؛ تو را میبینم... سایه ای همراهم می آید؛ شبیه توست در رودخانه که می نگرم؛ تصویر تو در آن جاریست و انعکاس صدایم در کوهستان؛ صدای توست محمدرسول نجفی
-
بیا قبول کن ...
دوشنبه 26 دیماه سال 1401 08:11
بیا قبول کن ... بعضی حقیقت ها ... "تلخ" نیستند... "شورند"! مثلِ همین نبودنِ تو ... #سحر_رستگار
-
شب اهنگ عشق میزد
دوشنبه 26 دیماه سال 1401 08:09
شب اهنگ عشق میزد مرغ شب تو را می خواند دل در طلب از دیده هر بار تو را می خواست خوشه ماه در قامت خود خواهی نشسته در اب در اوج پریشانی چون بید لرزان از بی مهری در فکر تو بودم در سوز تو بودم ان شب درآن غربت چو مست حیران از ظلمت بی پایان از عشق تو نالیدم چون ابر بهاری با عشق باریدم امیرعلی مولایی
-
مــــن یک جـــــادهام
دوشنبه 26 دیماه سال 1401 08:02
مــــن یک جـــــادهام میآیم بیآن که آمده باشم میرسم بیآن که قدم بردارم به دور دست جاده نگاه میکنم پیشِ پایِ تــــــوأم شمس لنگرودی
-
مثل یک شیشه باران زده مبهم شده ام
یکشنبه 25 دیماه سال 1401 08:20
مثل یک شیشه باران زده مبهم شده ام مثل عکسی که نشد قاب چنان خم شده ام خاطرم نیست که از کی و کجا شعله کشید آن قَدَر سوخت مرا تا که چنین کم شده ام درد را گفت ز هر سو که بخوانی درد است درد. همزاد شد آن روز که آدم شده ام بر تنم پیرهن رنگی نوروز امّا من نماد شب دلگیر محرم شده ام عشق هم جور دگر لرزه به جانم انداخت مثل آوار...
-
منم که با زنانه ترین واژه ها
یکشنبه 25 دیماه سال 1401 08:17
منم که با زنانه ترین واژه ها ترانه می بافم بگو که با مردانه ترین ساز عاشقی بلدی!! مریم مینائی
-
ای ز مـن گـریز
یکشنبه 25 دیماه سال 1401 08:14
ای ز مـن گـریز و ز خیـال ناگریـز دانـی کـه هـر آن در وهـمِ سبـزینـه دیـدارِ جاودانـه داریـم؟ حیدر ولی زاده
-
معجزه یعنی
یکشنبه 25 دیماه سال 1401 08:06
معجزه یعنی شعرهای من از چشم های تو می بارند و چشم های تو از شعرهای من شاید روزی بر مزار شعر من گریستی و بر جنازه ی معجزه ها... ندا شجیعی
-
انتظار
یکشنبه 25 دیماه سال 1401 08:05
-
من عاشق مردی شدم , مردی که انگار
یکشنبه 25 دیماه سال 1401 08:05
افکار من با کل دنیا فرق دارد در قلب من هم , زشت و زیبا فرق دارد عاشق شدن را جور دیگر آفریدند عشق منم با عشق دنیا فرق دارد من عاشق مردی شدم مردی که گویا در چشم هایش زشت و زیبا فرق دارد من دوستش دارم ولی او قصد کش تن دارد برایم آری , اینها فرق دارد گویم به او که عشق را از دل سرشتند گوید نمی بینی که اینها فرق دارد گویم...
-
یک کوچه ی مهتابی و از تو خبری نیست
یکشنبه 25 دیماه سال 1401 08:02
یک کوچه ی مهتابی و از تو خبری نیست در گوشه ی آن کوچه بجز, رهگذری نیست چندی است ندارم خبری از تو و دیگر از عشق از آن رایحه ی خوش, خبری نیست تو رفتی و این خانه ی دل غمکده ای شد جز تو ز کسی در دل تنگم , اثری نیست کردم نظری بر همه ابیات و غزلها جز موی تو و طعم لبت, شعر تری نیست چشمان مرا هر غزلی وصف تو گفتم خون کرده و...
-
خدایاپناه مون باش
شنبه 24 دیماه سال 1401 08:33
-
میگویند هر جا بروی
شنبه 24 دیماه سال 1401 08:32
میگویند هر جا بروی آسمان آبی ست اما نه ... آبی آسمان تو، جنس دیگریست.... #سمیه وکیلی
-
در ذات خود بنگر که کیستی
شنبه 24 دیماه سال 1401 08:30
در ذات خود بنگر که کیستی آن کس که میبینی نگو که نیستی خوب و بد همه در آینه ی دل پیداست اندکی بنگر که اکنون نیستی شادی خانی
-
عمری ست غم هایمان
شنبه 24 دیماه سال 1401 08:28
عمری ست غم هایمان از پنجره های خوشبختی طلوع کرده که این چنین می گذرد روزگارِ دردناک شعرهایی که قافیه هایشان ردیف را باخته اند بر سر جدال با سرنوشت, شاید روزی باورمان نمی شد بخت سیاه سایه افکند بر فصل های زمستانی که آدم برفی ها آرزو به دل مانده اند تا به وقت آب شدن خورشید با لبخندهای مرموز یخبندان کوچه ها را قتل عام می...
-
در حوالی آغوش تو که نه،
شنبه 24 دیماه سال 1401 08:27
در حوالی آغوش تو که نه، اما زندگی در میان قلب تو همیشه زیباست ... آنقدر زیباست که وقتی خودم را حتی در خیال و رویا در میان قلب تو تصور می کنم نفس هایم تازه می شود بغضهایم فراموش می شود دلتنگی هایم رفع می شود زندگی ام تازه بوی زندگی می گیرد لحظه هایم غرق خوشبختی می شود و این همان آرزوی قشنگی ست که در میان هزاران آرزوی...
-
خوشبختی
شنبه 24 دیماه سال 1401 08:24