-
تا میله ی قفس غزلستانی از پر است
شنبه 29 بهمنماه سال 1401 08:06
تا میله ی قفس غزلستانی از پر است پرواز هر پرنده تمنای اخر است زندان به سجده های شبش غبطه میخورد دیوار خسته منتظر دست لاغر است خورشید اگر به فکر طلوعی دوباره نیست در سایه سار حضرت موسی ابن جعفر است باران بهانه کی کند آنجا که سال هاست چشم فلک به نغمه تنهائی اش تر است زنجیر اگر به طاقت پایش فرو نشست دُردانه ای در آستانه...
-
گاهی...
شنبه 29 بهمنماه سال 1401 08:05
گاهی... پشت پرچین خاطره ها زیر چشمی نگاهم کن ناگهان پشت درخت پنهان شو دست هایت را به سوی من نشان بده گیسوانت را پریشان کن در این جنگل مه آلود راه را تو نشانم بده احمد عرشی
-
کبوتر با کبوتر باز هم با باز راضی نیست !
شنبه 29 بهمنماه سال 1401 07:57
کبوتر با کبوتر باز هم با باز راضی نیست ! اگر از حال روزت دلبر طناز راضی نیست اگر پیچیده موهایم به جور باد با پاییز دلم بر گرمی دست عروسک باز راضی نیست شبیه پادشاهی مست پیروزی دراین میدان دلت جز بر زمین افتادن سرباز راضی نیست من و مارا جدا از هم مکن آشوب می گیرم خدا از دست های تفرقه انداز راضی نیست از این بی آبرویی...
-
از پشت پرچین های باغ
جمعه 28 بهمنماه سال 1401 08:23
از پشت پرچین های باغ آن جا که درختان در پیچ و تاب برگهایشان جشن گرفته اند ؛ بوی پاییز می آید بوی باران بوی عشق بوی تو از پشت پرچین های باغ ((سهیلا سبزه کار))
-
حال خوب
جمعه 28 بهمنماه سال 1401 08:22
-
گل ممنوع من بر چیدنت کمی آزار میخواهد
جمعه 28 بهمنماه سال 1401 08:20
گل ممنوع من بر چیدنت کمی آزار میخواهد عاشقت می شوم اما کمی اقرار میخواهد طعم لبم تلخ است و شرینش بکن ای یار بیمار شده ست قلبم کمی انار میخواهد ببین سیاهی شاتوت پغمان پشت چشمانت را کمی نزدیک تر شو لبم گیلاس ننگرهار میخواهد این که بوسیدنت ممنوع باشد مٌفتی بیکار میخواهد گفتی که عطر مرا از پشت گوشی حس کنی , حتماً عاشق...
-
پـرده برکـش زان رخ زیبـا, رویت دیـدنی است
جمعه 28 بهمنماه سال 1401 08:20
پـرده برکـش زان رخ زیبـا, رویت دیـدنی است تاب زلفت و پیچش هر تار مویت دیدنی است سـاغـرم را پـرکـن از آن بـوسـه هـای آتـشـیـن رنگ دلچسب شراب اندر سبویت دیدنی است مـرمـرین گردنت چونان صـدف صـاف و سپیـد جایگـاه بوسه چـون زیـر گـلویت دیـدنی است مــونـسِ تنــهائی مـن, قصـه ای از عـشـق گـو رقص لب با قصه وباگفت وگویت دیدنی...
-
انتظار
جمعه 28 بهمنماه سال 1401 08:19
-
وقتی عشق به پایان میرسد
جمعه 28 بهمنماه سال 1401 08:18
وقتی عشق به پایان میرسد بدان که عشق نبوده است، عشق را باید زندگی کرد نه آنکه به یاد آورد. محمود_درویش
-
دیشبی یاد رُخ یار , بر عرش طوفان خورده, افغان کرد مرا
جمعه 28 بهمنماه سال 1401 08:18
دیشبی یاد رُخ یار , بر عرش طوفان خورده, افغان کرد مرا در حصار تنگ آن مستِ نگاهش , دیده غلتان کرد مرا ناوک حسرت نگارم ! بر کویر تشنه افتاد و رُبود صبر مرا التیام از کام یار محرم تیغال شکر , جُست , شد درمان مرا مانده ای, حسرت به دوران جوانی , ملتمس شد آیینه ها همچو دُرنایی به امّید مهاجر , آن من باش و مُنوّر کوچه را...
-
حال خوب
جمعه 28 بهمنماه سال 1401 08:17
-
دنیا که کوچک نمی شود
جمعه 28 بهمنماه سال 1401 08:17
دنیا که کوچک نمی شود شهر هم هم نمی آید اتاق هم قلک نمی شود . تنها دل تو تنگ است رضا پریشان شیدا
-
اگر هر صبح تورا بینم
جمعه 28 بهمنماه سال 1401 08:16
اگر هر صبح تورا بینم سبکبالم. سبکبالم ببوسم لب های شیرینت ببیند دل ترا دارم تورا دارم محمد باقر انصاری
-
تنهایی را یاد بگیر
پنجشنبه 27 بهمنماه سال 1401 07:57
تنهایی را یاد بگیر تا معشوقهی گاهگاه هیچکس نباشی! برای خودت ارزش قائل باش و اجازه نده برای کفایت تو حد و مرز تعیین کنند. برای خودت کافی باش و نخواه که برای دیگران کافی باشی. نخواه که دیگران تاییدت کنند و نخواه که دیگران تو را مدیون حضور گاهگاه خودشان بدانند و بانیان بغضها و شریک لبخندهای تو باشند! تنهایی را یاد...
-
جان من را هم ببر، حتماً به دردت میخورد
پنجشنبه 27 بهمنماه سال 1401 07:52
جان من را هم ببر، حتماً به دردت میخورد نازکی، سیمینبدن، آهن به دردت میخورد چشمهایم را بیا بردار هر دو مال تو در بلای آسمان، جوشن به دردت میخورد نازنینا! یاد من را ذرهای همراه دار در سفر یک دانهی سوزن به دردت میخورد در خیالت ذرهای از خاطراتم جای ده گاهگاهی دانهای ارزن به دردت میخورد میروی حالا که از این...
-
خدا نقاشیات کرد و به دیوار تماشا زد
پنجشنبه 27 بهمنماه سال 1401 07:50
خدا نقاشیات کرد و به دیوار تماشا زد خدا رنگ تو را روی تمام دیدنیها زد شب از چشمان تو فهمید برتر از سیاهی نیست اگر مشکی نشد دریا به بخت خویشتن پا زد خدا شیرینی نام تو را در آبها حل کرد از آن پس هر که عاشق گشت اول دل به دریا زد بزرگی، مهربانی، بیدریغی، آن قدر خوبی که حتی میتوان گاهی تو را جای خدا جا زد! دوباره شب...
-
عشق ما صدایی شد
پنجشنبه 27 بهمنماه سال 1401 07:48
عشق ما صدایی شد در دهان پرنده ای و به دور دستها رفت و بین شاخ و برگ درختان گم شد بیژن جلالی
-
یا باب الحوائج
پنجشنبه 27 بهمنماه سال 1401 07:47
-
به خاطرت با همه قهر کردم
پنجشنبه 27 بهمنماه سال 1401 07:44
به خاطرت با همه قهر کردم حالا رفته ای و من شبیه تکه ابری تنها شده ام نمی بارم آرام آرام دق می کنم محسن حسینخانی
-
در مطلع یک صبح قشنگ
پنجشنبه 27 بهمنماه سال 1401 07:31
در مطلع یک صبح قشنگ زیر رگبار تب خاطرهها درگشودی و قدم بگذاشتی بر بلندای شب فاصلهها دستم بگرفتی تو بردی با خود تا همهمه صدای آن قافلهها من مست شدم شاد گریستم رفتم به تمنا به بر آیینهها آکنده شد این جان وجودم دل به دریا زدم از بهر تن حادثهها مهرداد درگاهی
-
توبه
پنجشنبه 27 بهمنماه سال 1401 07:30
-
چیزی به زندگی بدهکار نیستم؛
پنجشنبه 27 بهمنماه سال 1401 07:29
امروز حس میکنم چیزی به زندگی بدهکار نیستم؛ چرا که بهترین و سختترین لحظات را لحظه به لحظه و به تمامی زندگی کردهام. زندگی درد را به من شناساند عشق را به من آموخت، شور و شیدایی خلاقیت را به من داد. و به من باوراند که سهم انسان از خوشبختی به اندازهٔ عشقی است که ایثار میکند. در_فاصله_دو_نقطه ایران_درودی
-
من سفره دل پیش تو وا کردم ..تا
پنجشنبه 27 بهمنماه سال 1401 07:16
من سفره دل پیش تو وا کردم ..تا از کنج لبت روزه قضا کردم.. تا من بودم و تو, به سوره ی چشمانت من خالق این هنر صدا کردم تا نیلوفر_سلیمانی
-
قول دادم که پنجاه بار تو را ذبح کنم
چهارشنبه 26 بهمنماه سال 1401 08:13
قول دادم که پنجاه بار تو را ذبح کنم اما وقتی پیراهن آغشته به خونم را دیدم مطمئن شدم که خودم ذبح شدم مرا جدی نگیر وقتی عصبانی میشوم... وقتی از کوره در میروم... وقتی آتش میگیرم... وقتی خاموش میشوم من از شدت صداقت دروغ میگفتم و خدا را شکر که دروغ گفتم. "نزار قبانی
-
به یاد داشته باش
چهارشنبه 26 بهمنماه سال 1401 08:12
-
از عشق مگر چیز کمی خواسته بودیم
چهارشنبه 26 بهمنماه سال 1401 08:11
از عشق مگر چیز کمی خواسته بودیم یا آنکه بهشت و ارمی خواسته بودیم؟ دلدادگی و مهر و محبت به میان بود مستانکی و جام جمی خواسته بودیم این کبکبه ی چرخ پر آشوب کجا بود! وقتیکه فقط آه و دمی خواسته بودیم صد کوچه ی آوارگی و حسرت و اندوه بیچارگی و درد و غمی خواسته بودیم ما گمشدگان سحر و نغمه صبح ایم از نای وفا زیر و بمی خواسته...
-
با خویشتن و سفر
چهارشنبه 26 بهمنماه سال 1401 08:05
با خویشتن و سفر شادمانه باز میگردم، با کوهها، طوفان و شن که معبود من بودند باز میگردم با خویشتن، سفر و آنچه معبود من بودند، تنها به سوی تو ... "آنتوان دو سنت اگزوپری"
-
من کجا؟ باران کجا؟
چهارشنبه 26 بهمنماه سال 1401 08:05
من کجا؟ باران کجا؟ باران کجا و راه بی پایان کجا؟ آه… این دل دل زدن تا منزلِ جانان کجا؟ هر چه کویَت دور تر دلتنگ تر مشتاق تر در طریق عشق بازان مشکلِ راحت کجا؟ پوریا سوری
-
آن بهشتی که همه
چهارشنبه 26 بهمنماه سال 1401 08:04
آن بهشتی که همه در طلبش معتکفاند م نِ کافر، همه شب با تو به آغوش کشم... "خواجوی کرمانی"
-
سنجاب
چهارشنبه 26 بهمنماه سال 1401 08:03