-
خاطرت هست که در گوشهی تنهایی خویش
جمعه 5 اسفندماه سال 1401 08:19
خاطرت هست که در گوشهی تنهایی خویش مینوشتم از تو؟ مینوشتم از یاد؟ مینوشتم سخن از عشق سراپا پوشم؟ خاطرت هست پریشانی افکار مشوّش شدهام؟ که همه ذکر تو بود؟! که همه رنگ چمنهای پی کوه دماوند بود؟! خاطرت هست که چندان گلهمند از رفتن؟ و سراغ و خبرت را ز تماشگر عرش لاهوت میگرفتم ز جهان ناسوت؟! خاطرت هست که نامت شده بود...
-
بد نیست با ترانه ی باران قدم زدن
جمعه 5 اسفندماه سال 1401 08:17
بد نیست با ترانه ی باران قدم زدن زیباست در حوالی ایمان قدم زدن هر روز سر به زیرشدن سر به راه تر هر روز پا به پای خیابان قدم زدن سنگ نه را گرفته و با وزن آفتاب با حیف و میل بر سر شیطان قدم زدن شانه زدن به طره ی جنگل نسیم وار در لا به لای دست درختان قدم زدن گفتن به کلک و خامه ی باران چکامه ای با چکمه های سرد زمستان قدم...
-
تو راز فصل ها را می دانی
جمعه 5 اسفندماه سال 1401 08:15
تو راز فصل ها را می دانی وقتی پائیز آهنگ رنگ رنگ موهایت تابستان التهاب سرخ لبانت زمستان سپیدی شانه های برفی ات و بهار قرار با اطلسی ها در مردمک چشمان توست… “رسول رضایوف
-
عیدتون مبارک
جمعه 5 اسفندماه سال 1401 08:13
-
شب من در تمام تو خلاصه می شود
جمعه 5 اسفندماه سال 1401 08:13
شب من در تمام تو خلاصه می شود شب من در نبودت به روز نمی شود شب من تاریک اما تو تنها این ستاره در میان سیل غم ها تویی تنها راه چاره... علیرضا رشیدی فرد
-
و عشق
جمعه 5 اسفندماه سال 1401 08:10
و عشق ضدعفونی ترین محلول این دوران است تا می توانید همدیگر را دوست داشته باشید روزی چندین بار .. مصطفی نجفی عمران
-
چو گل هرجا که لبخند آفرینی
جمعه 5 اسفندماه سال 1401 08:10
چو گل هرجا که لبخند آفرینی به هر سو رو کنی لبخند بینی چه اشکت هم نفس باشد، چه لبخند ز عمرت لحظه لحظه می ربایند گذشت لحظه را آسان نگیری چو پایان یافت پایان می پذیری مشو در پیچ و تاب رنج و غم گم به هر حالت تبسم کن، تبسم! فریدون مشیری
-
هر شب چه زیبا باران یادت
پنجشنبه 4 اسفندماه سال 1401 08:32
هر شب چه زیبا باران یادت می بارد بر شب بوهای عاشقِ قلبم، رایحه ی خیالت دوباره می پیچد در حوالی شبانه های دلتنگی من، لمس حضورت آسمان شبهای تارم را روشن می کند و درخشان می شود برکه ی قلبم با تابش زلالِ مهتاب چشمانت ... باران_مقدم
-
آتش یادآور شعله های تنهایی ست
پنجشنبه 4 اسفندماه سال 1401 08:32
آتش یادآور شعله های تنهایی ست می دانی ... خاکستر خاطرات از سوختن هم داغ تر است... حمیدبابامحمودی
-
حال خوب
پنجشنبه 4 اسفندماه سال 1401 08:29
-
ای جان و جهانم تو،هم روح و روانم تو
پنجشنبه 4 اسفندماه سال 1401 08:28
ای جان و جهانم تو،هم روح و روانم تو تسبیح تو زیباییست،در ذکر وزبانم تو این دل شده در بندت،خوشحال ز پیوندت غیر از تو نمی بینم، در حس نهانم تو در بند تو زنجیرم،از دور شدن سیرم ای عشق مرا دریاب،ای اینم و آنم تو آیینه ی ایمانم، وی منطق و برهانم هم کل یقینم تو،هم حدس و گمانم تو با اذن شما هستم،دیوانه و سر مستم دستی بده بر...
-
می رود باران ولی یادت همیشه با من است
پنجشنبه 4 اسفندماه سال 1401 08:27
می رود باران ولی یادت همیشه با من است یادِ تو با این دلم چون سنگ و شیشه با من است تو اگر در حالِ شیرین بیخیال از حالِ من هر شب از این بیستون آوازِ تیشه با من است علی پیرانی شال
-
روحش شاد
پنجشنبه 4 اسفندماه سال 1401 08:26
-
آنوقت من در دستان تو
پنجشنبه 4 اسفندماه سال 1401 08:23
آنوقت من در دستان تو بازمانده بوی خدا را میبوییدم که اندکی پیشتر پرواز داده بودیاش و چشمهای من آبستن بسا شعر بود بسا غزل که باید از نگاه تو ردیف و قافیه مییافت من تو را میان همه حسرتها گم کردم میان آرزوهای کودکانهای که با مدادرنگیها خلاصه میشد شاید زمانی برسد و زمانه تفسیر نو گیرد و من و تو در فصل چندم یک سال...
-
#شب_و_سکوت
پنجشنبه 4 اسفندماه سال 1401 08:20
زنی تنها، خیمه زده در افکارش می شکافد،غم ها و غصه های دوخته شده به روزگارش کام می گیرد از سیگار و دود میکند دلتنگی ها و دردهایش را تا پیچک محکم احساس بپیچد در نیلوفر اندامش شاید، غوطه ور شده در دریای پر تلاطم رویاهای خیس حس زندگی را آبستن شود... #زیبا_آصفی_آمین 24 آبان 95 #شب_و_سکوت
-
بغضی به گلو مانده و یک حسرت و آه
پنجشنبه 4 اسفندماه سال 1401 08:19
بغضی به گلو مانده و یک حسرت و آه شرمندهی خود هستم و واماندهی راه هرچند که تاریکی محض است ولی داریم یقین که باشد این شب, کوتاه حسن عباسی
-
چشمان شب پر از خون شد
پنجشنبه 4 اسفندماه سال 1401 08:18
چشمان شب پر از خون شد از سوز زمستان مرموز از هجوم فتنه های عالم جانسوز از ورود کلاغ های آمده در نیمروز از روال کفتارهای آتش افروز چشمان شب پر از خون شد از بیگناهی اجساد آمده از گور از مهربانی جلادهای آمده از دور از چشم براهی مردان صبور از جدال طولانی عقل و قصور حسن سهرابی
-
این روزها ، از آدم های روزگارمان خسته ایم !
چهارشنبه 3 اسفندماه سال 1401 07:41
این روزها ، از آدم های روزگارمان خسته ایم ! منتظر هم نیستیم کسی بیاید و ما را بلد باشد، نه ! ما فقط نسل گره خورده به روزهای ممتد به نرسیدنیم ...! رومینا_معین_زاده
-
پشت سر برایش حرف درمی آورند
چهارشنبه 3 اسفندماه سال 1401 07:40
پشت سر برایش حرف درمی آورند جز تو عشق هیچ معنای دیگری ندارد پرویز صادقی
-
انتظار
چهارشنبه 3 اسفندماه سال 1401 07:39
-
خوابم درست مثل «تـ♥ـو را می برند» بود
چهارشنبه 3 اسفندماه سال 1401 07:38
خوابم درست مثل «تـ ♥ ـو را می برند» بود فریاد های مـ♡ـن بــه کجـــا می رسند بود تردید چشم هــــــای تـ ♥ ـو مثل غریبه هـــا وقتی کــــــــــه چشمهای مرا می دوند بود خوابم پرید ثانیه ها....تیک...تـــــاک .... تیک ساعت بـــه وقت عقربـــه آبـــاد چند بــود..؟ وقت دوازده عدد گنــــــــــــــگ مــــی دوند وقت هزار ثانیه...
-
دریا را نمی شد
چهارشنبه 3 اسفندماه سال 1401 07:37
دریا را نمی شد تانکر تانکر به شهر آورد همین طور شهر را نمی شد کامیون کامیون به ساحل برد عمر مردی که دریا و شهر را یکسان دوست داشت در جاده گذشت
-
یا امام رضا(ع)محتاجتم
چهارشنبه 3 اسفندماه سال 1401 07:35
-
من عاقبت از اینجا خواهم رفت
چهارشنبه 3 اسفندماه سال 1401 07:31
من عاقبت از اینجا خواهم رفت پروانه ای که با شب میرفت این فال را برای دلم دید دیری است مثل ستاره ها چمدانم را از شوق ماهیان و تنهایی خودم پر کرده ام ولی مهلت نمیدهند که مثل کبوتری در شرم صبح پر بگشایم با یک سبد ترانه و لبخند خود را به کاروان برسانم اما من عاقبت از اینجا خواهم رفت پروانه ای که با شب میرفت این فال را...
-
یک دقیقه حرف حساب
چهارشنبه 3 اسفندماه سال 1401 07:26
-
به چشمانت نمیآید بفهمی رازداری را
چهارشنبه 3 اسفندماه سال 1401 07:25
به چشمانت نمیآید بفهمی رازداری را بیا پنهان کنیم از هم از این پس بیقراری را ...! # محمدحسن جمشیدی
-
وصلِ تو محال است، بمانی و نمانی
چهارشنبه 3 اسفندماه سال 1401 07:24
وصلِ تو محال است، بمانی و نمانی عاشق منم ای کاش که این را تو بدانی گیرم که بخوانند همه شعر مرا، آه بی فایده باشد اگر آن را تو نخوانی محمد مهدی سفیدگر
-
زمستان
سهشنبه 2 اسفندماه سال 1401 07:54
زمستان از من بیرون نمی زند هر شب دلتنگی هایم را می پوشم و میزنم به خیابانی که سایه ات به هیچ دیواری قد نمی دهد بگو با آفتاب چه نسبتی داری؟ ((بدری دهنوی)).
-
ترک ما کردی و یار دگری گردیدی
سهشنبه 2 اسفندماه سال 1401 07:52
ترک ما کردی و یار دگری گردیدی علت گریه ی چشمان تری گردیدی گر شکستی ز من آن عهد ندارم باکی چونکه بشکسته سبو در گذری گردیدی یاد آن روز که دل در گرو مهر تو شد مرغ دل را ز وفا بال و پری گردیدی بس تطاول که کشیدم به چمن بهر تو گل تا ثمر داده پر از بار و بری گردیدی شد پناه تو دل غمزده ام هر شب و روز تا مواجه به غمی یا خطری...
-
حال خوب
سهشنبه 2 اسفندماه سال 1401 07:51