-
خون در رگم بی عطر گیسویت دگر جریان ندارد
یکشنبه 14 اسفندماه سال 1401 08:39
خون در رگم بی عطر گیسویت دگر جریان ندارد بهبود این دلدادگی تا عاقبت امکان ندارد پیراهنی مشکی به تن کردم ز این دلبستگی ها این درد بی درمان به جز لعلت دگر درمان ندارد من چون پرستویی غریبم دسته ها ما را رها کرد این بی کسی راهی به جز برگشت آن یاران ندارد با رفتنت گل های این گلخانه تنها گشته اند و این آسمان هم تا ابد ای بی...
-
شکستن طلسمت گر شبی اسرار می شد
یکشنبه 14 اسفندماه سال 1401 08:39
شکستن طلسمت گر شبی اسرار می شد برای فتح دلفریبان فتح دل انکار می شد نمی دانی چه ها باید می کشیدم از فراقت اگر ادبار بلایی حسادت وار اطهار می شد تمام نقشه های اعصار واغیار را بدیدن فراموشم نشد امرار انزار اقمار می شد ز بس از اقطار انظار بسیار بگفتن گمانم بهیارِ بیمار پرکار پُربار می شد چه خوابیده چه خفته بیماروار مانده...
-
انتظار
یکشنبه 14 اسفندماه سال 1401 08:36
-
از پشت دریده شده پیراهنت ای ناز
یکشنبه 14 اسفندماه سال 1401 08:35
از پشت دریده شده پیراهنت ای ناز دستی نرسیده به سپیدِ تنت ای ناز جز آنکه خیانت بکند نیست گریزی جائی که زلیخاست و اهریمنت ای ناز آشوب تو پیچیده به مهمانی کاخی آشوبگران در عطش دیدنت ای ناز از مجلس چشمان سیه رد شو وُ چاقو جز آه تصرف نکند میهنت ای ناز زندان ببرد تهمت همخوابگی تو بهتان ندرد باکرهٔ دامنت ای ناز پیداست لطیفی...
-
باز می شد در هوایت قایق رویا شوم
یکشنبه 14 اسفندماه سال 1401 08:35
باز می شد در هوایت قایق رویا شوم در تکاپوی غریب قطره ها دریا شوم باز می شد در بهاران دو چشم ماه تو زاده از پروین و نیما شعر مولانا شوم آب حوض ماهیم درچرخش فواره ها بوم رنگ از نام تو تفسیر فرداها شوم چتر تنهایی گزیده روح شعر ناب تو قطعه قطعه مقطعی از ذوق ماهی ها شوم باز می شد لاجوردی زد سرود از درد را در هجوم شعر...
-
عشق هم شیرین و هم فرهاد را دیوانه کرد
یکشنبه 14 اسفندماه سال 1401 08:33
عشق هم شیرین و هم فرهاد را دیوانه کرد قصه دلـــدادگان را مثل یک افسانـــه کرد با کـــلام دلنشینی می شود در دل نشست تا که خود را چند سالی حاکمی شاهانه کرد عاشقان را دیـــده ای افتاده در دام دل اند عشق شیـرین خسروان را راهی میخانـه کرد سرو آزادی شود آنکس رهــــد از دام عشق مثل یوسف معبدی را خالـــی از بتخانه کرد پیله ها...
-
تو گفتی زندگی زیباست
یکشنبه 14 اسفندماه سال 1401 08:22
-
چشمها – پنجرههای تو – تأمل دارند
شنبه 13 اسفندماه سال 1401 08:28
چشمها – پنجرههای تو – تأمل دارند فصل پاییز هــم آن منظرهها گل دارند ابر و باد و مه و خورشید و فلک مطمئنم همــه در گردش چشــم تــو تعادل دارند! تا غمت خار گلــو هست، گلــوبند چرا؟ کشته هایت چه نیازی به تجمل دارند؟! همه جا مرتع گرگ است، به امید که اند میش هایم کــه تــه چشم تو آغل دارند؟ برگ با ریزش بـیوقفه به...
-
عاشق شُدن ،
شنبه 13 اسفندماه سال 1401 08:27
عاشق شُدن ، مثل گوش دادن صِدای پیانو توو یه کافه شلوغه... اگه بخوای به اون صِدای قشنگ گوش کُنی ، باید چِشات و ببندی و از همه ی صِداها بگذری. .. #روزبه_معین
-
گفته بودم که در این شهر غباری مانده
شنبه 13 اسفندماه سال 1401 08:26
گفته بودم که در این شهر غباری مانده سالها چشم ترش خیره به یاری مانده رنگ نارنجی پیراهن من رنگ خزان از من پیر مگر برگ بهاری مانده؟ اشک عشاق دل آشفته چنان راه افتاد که روان در پی تو چشمه جاری مانده یادتان هست مرا آی اهالی دیار از صفاتان چخبر؟ شهر و دیاری مانده؟ شهر شیراز که با بوی تو و عطر بهار فال و فالوده و گل سرو و...
-
+
شنبه 13 اسفندماه سال 1401 08:25
-
با هیچکس نبودن،
شنبه 13 اسفندماه سال 1401 08:22
با هیچکس نبودن، بهتر از بودن با فردی بیلیاقت است گاهی آنهایی که انفرادی پرواز میکنند قویترین بالها را دارند. #ویکتور_هوگو
-
نشسته اند ملخ های شک به برگ یقینم
شنبه 13 اسفندماه سال 1401 08:21
نشسته اند ملخ های شک به برگ یقینم ببین چه زرد مرا می جوند- سبز ترینم ببین چگونه مرا ابر کرد – خاطره هایی که در یکایک ِشان می شد آفتاب ببینم شکستنی شده ام اعتراف می کنم اما ز جنس شیشه ی عمرِ توام مزن به زمینم برای پر زدن از تو خوشا مرام ِ عقابان کبوترانه چرا باید از تو دانه بچینم؟! نمی رسند به هم دستِ اشتیاقِ تو و من...
-
اگرچه با ویالون چند خطی والس میرقصم
شنبه 13 اسفندماه سال 1401 08:20
اگرچه با ویالون چند خطی والس میرقصم ولی در خود هزاران بار از این کار میترسم تو مثل گشت ارشادی که در اوج خیابان ها مرا هی جمع خواهی کرد و من سرشار از مکث ام علامات سوالی تو ! مرا در گیر خود داری و من از تو فقط یک خاطره...یک قاب بی عکسم به قلاب غزل افتاد ماهی خزر آری ولی دریا چه میداند که آزادم, وَ یا حبسم؟ بدون تو تمام...
-
من را ببر به دنیای کودکی مان
شنبه 13 اسفندماه سال 1401 08:18
-
راهی که برفتی بدان راه سفرنیست
شنبه 13 اسفندماه سال 1401 08:17
راهی که برفتی بدان راه سفرنیست کاری که نمودی بدان کارگذر نیست نه مسجـد ونه صومعه ودیروخرابه درعشق سفرکن زین راه خطـرنیست مارند وخراباتی وهم مست وغزل خوان غـــرقیم درین وادی واین سیـــرگریزان بر زاهدوبرعابدودرویش و مغیــلان منظور نظرآدم وانسانیت است جان. سیروس اسکندری
-
وقتی به خودمان این فرصت را می دهیم که
شنبه 13 اسفندماه سال 1401 08:10
وقتی به خودمان این فرصت را می دهیم که بی خیال همه ی تنش ها شویم، بدن میتواند با استفاده از توانایی ذاتی اش خود را درمان کند. #تیچ_نات_هان
-
بیا برایت انار دانه کرده ام
جمعه 12 اسفندماه سال 1401 08:04
بیا برایت انار دانه کرده ام یک پلان این پاییز به تمام سکانس های تنبل آن تابستان می ارزد... ((علیشاه مولوی))
-
از ساقی چشمان تو جامی طلب من
جمعه 12 اسفندماه سال 1401 08:04
از ساقی چشمان تو جامی طلب من پر کن ,که شد از کام تو کامی طلب من عشق است و مرا شعبهی مهر است لبانت از پیش سفارش شده وامی طلب من لبخند نشاندی به لبت باد مبارک! شیرینی این ناز تمامی طلب من صیاد تو هستی و بدهکار به صیدی درچیده شدن , دانه و دامی طلب من محتاج به دلگرمی آغوشم و شانه... کاشانهی انس و لب بامی طلب من جذاب...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 12 اسفندماه سال 1401 08:03
-
او هوایم را داشت
جمعه 12 اسفندماه سال 1401 08:02
او هوایم را داشت که پیاده روها لیز و یخبندان بود. بی هوا رفت بی هوا ماندم چه هوایش - امروز که پیاده روها لیز و یخبندان است - در سرم پیچیده ست. ((محمد زهری))
-
ما با نگاه های تب دار
جمعه 12 اسفندماه سال 1401 08:01
ما با نگاه های تب دار عشق را به تماشای آتشی که در باغ جانمان بود، می بردیم عشق که ناله های سوختن بود در اضطرابِ گنگ لحظه ها عشق که از سرانگشتهای روشنت شعر میخواند و بر سینه ی خاموش من می چکید عشق که چون دریایی پرخروش ....بی انتها... " صوفیا آهنکوب "
-
همه شب به یاد چشمت به نمازِ عشق بودم
جمعه 12 اسفندماه سال 1401 07:45
همه شب به یاد چشمت به نمازِ عشق بودم که رواقِ ابروانت شده قبلۀ سجودم به هوس بهانه کردی عطشِ نیازِ من را چو به چشمۀ لبانت نگران نشسته بودم چه خوش است گر فدای سر و قامتِ تو گردم که تو شمعِ مجلس آرایی و من مثالِ دودم نفسی بیا و بنگر که به جُلجُتای عشقت به چه همّتی سرم را به سرِ صلیب سودم چو به شهرِ عشقبازان ز پی حریف...
-
گشته ام حیران که من جانانه را گم کرده ام
جمعه 12 اسفندماه سال 1401 07:44
گشته ام حیران که من جانانه را گم کرده ام هم چنان مجنوندر این ره خانه را گم کرده ام نی خودم هستم نه از من هیچکس آگاه نیست من چرا در کنج دل دردانه را گم کرده ام با خودم گفتم روم میخانه و مستی کنم در سرم سودای تو میخانه را گم کرده ام داستان یوسف و فرهاد و مجنون در سرم در کتاب عاشقی افسانه را گم کرده ام رفتم و گشتم...
-
برای خودت باش
جمعه 12 اسفندماه سال 1401 07:43
-
دوست داشتنىِ من ...
جمعه 12 اسفندماه سال 1401 07:41
دوست داشتنىِ من ... وقتى همزمان با دست هایت ، گیسوهایم را ... و با صدایت زیرِ گوشم ، رویا مى بافى ... آغوشت ... رنگِ دریایى بى کران مى گیرد که مى خواهم در آن غرق شوم ! و اى کاش هیچوقت ! هیچ کس ! این غریق گیسو بلند را ... نجات ندهد ! آنا جمشیدى
-
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
جمعه 12 اسفندماه سال 1401 07:40
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را به یاد یار دیرین کاروان گم کرده را مانم که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون خزانی را چه بیداری تلخی بود...
-
آدمایی که،
پنجشنبه 11 اسفندماه سال 1401 08:24
آدمایی که، محبت میکنند، کمیاباند... آدمایی که، قدر محبت رو میدونن، نایاب! #آل_پاچینو
-
حال خوب
پنجشنبه 11 اسفندماه سال 1401 08:20
-
اسفند
پنجشنبه 11 اسفندماه سال 1401 08:01